X
تبلیغات
و خدایی که در این نزدیکی ست

و خدایی که در این نزدیکی ست

من با دستبند رنگی نارنجی و قرمزی که توی مچم انداختم و این تاپ نارنجی و سورمه ای و موهای ژولیده که پخش شده روی سرم در این ساعت و این روز حال دلم بسیار بسیار خوبه.

خدایا حال دلم و همین طور خوب نگه دار.

نوشته شده در پنجشنبه چهارم اردیبهشت 1393ساعت 16:15 توسط مارال|

می گن یه سیب و که از بالا می اندازی پایین هزار تا چرخ می خوره.نمی دونم دقیقا اون ارتفاعی که مد نظره چه قدره...حالا منم و حالم مثل سیب می مونه که هر لحظه یه شکل و رنگیه ولی این روزا احساس می کنم خیلی خیلی بهتر شدم.

محمد می خواست سه شنبه بیاد بهار و ببینه و شب پیشش بمونه چون این هفته می رفت ماموریت.من هم دو دو تا چهار تا کردم و دیدم اومدنش اعصاب من و می ریزه به هم و کلی هم خودم و توجیه کردم که بهار یه مامان آروم داشته باشه خیلی بهتره و اون روز هم با هم خوش بودیم.از مدرسه که اومد خوابید و عصر بردمش کلاس زبان و بعد هم با آیدا اینا رفتیم پارک و براش سی دی خریدم و زیر پوستی بدون این که حس کنه دارم به خاطر نیومدن محمد این کارا رو براش می کنم رفتار کردم.خب من معمولا برای بهار مایه می ذارم و جوری نبود که فکر کنه به خاطر نیومدن باباشه.با خودش هم صحبت کردم و گفتم که اومدن پدرش اعصاب من و به هم می ریزه.یکم ناراحت شد ولی قبول کرد.

منتها بهار بچه تو داریه ولی هر چه قدر هم تو دار باشه من خوب می شناسمش و دیشب رفتارهاش عوض شده بود.این عوض شدن رفتارش اصلا این مدلی نیست که لج کنه یا شیطنت.خیلی خاصه و فقط من می فهمم.مثلا رو یه موضوعی گیر می ده.غذا تند تند می خوره و حتا اشتهاش زیاد می شه.یه جور دیگه خودش و تخلیه می کنه.

دیروز روز خوبی بود.حدیث اومد و شب هم رفتیم خونه ه اینا که بهار موند.و من برگشتم و توی راه خیلی ناراحت بودم از این که نذاشتم محمد بیاد...نمی دونم چی کار کنم.دیشب حس کردم به خاطر راحتی خودم بهار و ناراحت کردم.

در هر صورت این شرایط یه وقتا برای این جور بچه ها که پدر مادرهاشون جدا شدن سخته و به طبع برای والدین هم همینطور.

شکر خدا محمد که حرف من و نمی فهمه و تو خیال خودش بهار خیلی بچه مقاوم و معقولیه.خیلی سعی کردم بهش حالی کنم رفتارهای بهار رو که هر کجایی به خاطر چی یه حرفی رو می زنه یا یه رفتاری رو می کنه اما متاسفانه نمی خواد گوش بده و یا اصلا تقصیر خودش نیست و متوجه نیست.چون تازه می فهمم ادمای خودخواه هم یه جور مریضی دارن.

امروز حس بهتری دارم و می خوام یه کاری بکنم امروز به بهار خوش بگذره.ولی در هر صورت این که نمی تونم در مورد خصوصیات بچه مون با محمد که پدرشه حرف بزنم و توجیه اش کنم ناراحتم می کنه.چون اعتقاد دارم ما باید به هم احترام بذاریم و به فکر دوران نوجوانی بهار باشیم و هر چه قدر هم با هم مشکل داریم نباید من یا محمد همدیگه رو پیش بچه بی اعتبار کنیم.

حالا باز هم می خوام سعی خودم رو بکنم و با محمد صحبت کنم.

و البته این صحبت کردنه رو ترجیح می دم از این به بعد ایمیل باشه.می خوام خیلی جدی باهاش حرف بزنم و یه راهی پیدا کنیم که دیالوگ دهان به دهان نداشته باشیم و مکاتبه ای اگر هم کار درایم به هم بگیم که البته من همیشه بیشتر باهاش کار دارم حالا یا مالی یا از نظر بهار حساس ترم.

خدایا حاضرم همه آرزوهام و بگیری و سلامتیم رو حتا و دخترم خوشحال و شاد و خوشبخت و آروم زندگی کنه.

نوشته شده در پنجشنبه چهارم اردیبهشت 1393ساعت 9:25 توسط مارال|

از اون روزاییه که یه بغض سنگین نشسته رو گلوم.

از اون روزاییه که به خاطر داشتنت هم خوشحالم هم غمگین و این حس های متضاد داره راه گلوم رو می بنده.

از اون روزهاییه که خیلی هاپو شدم به خاطر نزدیکی خاله پری.

از اون روزاییه که حس می کنم آدما اصلا قدر محبت و روی خوش رو نمی دونن و سردیشون رو به رخت می کشن.

از اون روزاییه که وقتی یه آهنگ قدیمی گوش می دم اشکام سرازیر می شه.

اما خوشحالم فقط از این نظر که بهاری این هفته پیش خودمه و باباش قراره بره ماموریت و می خوام یه برنامه بچینم که حسابی بهش خوش بگذره.احتمالا اگه خاله ه پایه باشه می ریم پارک ساعی.

خدایا ما رو دریاب...می دونم هوام و داری اما هی بیشتر و بیشتر و بیشتر داشته باش.بوس

نوشته شده در دوشنبه یکم اردیبهشت 1393ساعت 20:26 توسط مارال|

دوست داشتم بیام و به تک تکتون تبریک بگم اما اصلا حالم خوب نیست.

از صبح که بیدار شدم حس خوبی نداشتم.سنگین بود سرم و کم کم حالت تهوع و دل پیچه هم بهش اضافه شد و بی حالی و سرگیجه.رفتیم خونه ف کوچیکه و همش ولو بودم.کلاس موسیقی بهار رو هم کنسل کردم و خانوم شین رو دیدم و نشد برم خونشون اما یه بسته شکلات بهش دادم.

طبیعیه که یاد مادرم هم بودیم هممون ولی به خاطر شلوغی امروز و حال بد من نشد بریم بهشت زهرا.

خدا همه مادرها و پدرهای مهربونی رو که پیش ما نیستن بیامرزه.

عصری هم بهار و بردم کلاس زبان و ه هم رفت.جونم و نفسم و عشقم که وقتی هست قلب بیقرار من آرومه.انقدر هم این دفعه خوش گذشت و خندیدیم که حد نداره.

با ف بزرگه رفتیم درمانگاه نزدیک خونشون و داداش میم عزیزم زنگ زد و روزم رو تبریک گفت و بعدش اومدیم خونه ما.

روز همتون مبارک خانومای گل وبلاگی

فردا کامنتا رو تایید می کنم.

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم فروردین 1393ساعت 21:43 توسط مارال|

ف کوچیکه امروز بهمون گفت فردا بیاید نهار خونمون.شوهرش بازنشسته شده و خب چون خیلی وقتا خونه ست کمتر پیش میاد خواهرا اونجا دور هم جمع بشیم.بعد یهو یه حس ناب هندوانه ای اومد سراغم.همیشه این حس و دارم از رفتن به خونشون.این که بریم و دور هم با بچه های شلوغش بشینیم رو زمین و باد خنک کولر بهمون بخوره و هندوانه قاچ شده بخوریم...

خب احوالات این روزهای ما هم بدک نیست.هفته پیش بینهایت شلوغ بود و من همچنان خسته ام و زیر چشام گود رفته و سرگیجه دارم.یه پروژه ای بود که انجام شد اونم به بهترین نحو ممکن.قرار بود یه دوست و عزیز دل رو خودم تنهایی سورپرایز کنم برای تولدش و تمام تلاش خودم و کردم و یه کار عالی براش انجام دادم و انقدر خوشحال شد و تعجب کرد که حدنداره و این حس خوبی بهم داد.همه چیز طبق سلیقه اش بود.کیکی که سفارش دادم و به یارو هزار بار تاکید کردم طرحش و رنگش و همون چیزی که می خوام دربیاره.کادوش.گل هایی که روی میز چیدم و شمع وارمر روشن که اول اسمش بود و آهنگ تولدت مبارک عهدیه و غذا و سالادی که دوست داره و اون لحظه هایی که منتظر بودم بیاد و ببینه اینا رو تمام بدنم یخ شده بود و قلبم می زد.و شکر خدا همون چیزی هم شد که فکرش و می کردم.ه اعتقاد داره باید برم تو کار تدارکات جشن ها و اینا انقدر که دقیق و مو به مو همه چیز و کنترل کردم...

دیروز هم اولین جلسه زبان بود و بر خلاف تصورم زیاد چیزی از یادم نرفته بود و با اعتماد به نفس صحبت می کردم.

بعد از کلاس هم با حدیث جونم رفتیم فرحزاد و قلیون کشیدیم و جوجه خوردیم و حال خوبی بود خیلی...

ادامه مطلب هم عکسه بدون رمز


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه سی ام فروردین 1393ساعت 19:52 توسط مارال|

این چند روز فقط می خواستم امروز برسه و همه چیز خوب پیش بره و من بیفتم بخوابم و البته قبلش هم بگم من دیگه حرفی ندارم.من عاشق کاراکترهای کلاه قرمزی هستم...

انقدر این هفته شلوغ بود و بدو بدو داشتیم که بدنم خسته ست ولی الان آروم روی مبل نشستم

سه روزش رو تو مطب دکترها بودیم.

اولش که بهار سرما خورد و بردمش درمانگاه.

بعد برا سردردش بردم که میگرن خفیف تشخیص داد و درمانش هم اینه که بی خواب نمونه.و اون جا انقدر بچه های نانازی که مریضی های عجیب داشتن دیدیم که به بهار گفتم اگه قرار بود دو هفته هم اینجا منتظر باشیم من خسته نمی شدم.حس کردم اگه از صبح تا شب هم سر به سجده بذارم نمی تونم خدا رو انقدر که باید و شاید شکر کنم بابت سلامتی که بهمون داده و اصلا فکر کردن به این نعمت بزرگ خودش بسه برای شاد بودن و نرمال زندگی کردن.

تا 11 شب معطل شدیم و تو راه برگشت بهار همش می گفت وای مامان خونمون و می خوام.مبل دوست داشتنیم و می خوام.شبم فرستادمش حموم و دیروز هم از صبح آرایشگاه بودیم.بهار مدرسه نرفت و با ف کوچیکه رفتیم و موهای بهار و تلی از دو طرف بافت زد که خیلی خوشگل شد منم یه گل درست کردم.خیلی همیشه دوست داشتم بافت بزنم به موهام.آرزوی بعدیم اینه که سه سانتی بزنم موهام و ...دی

بعد هم رفتیم خونه زهرا دوره دانشگامون بود و خیلی خوش گذشت.بهار اولش زیاد قاطی نمی شد ولی بعد رفتن تو حیاط و کلی بازی کردن.دختر اون یکی زهرا هم سن بهاره

ساعت 6 هم رفتیم مطب دندون پزشکی که ببینم دندون بهار برا چی درد می کنه که بعد از دو بار رفتن و عکس گرفتن معلوم شد هیچی نیست و فقط چون دندون دائمیشه و داره رشد می کنه درد داره و تا چند روز طبیعیه.

بعدشم محمد اومد اونجا و برگشتیم خونه و ویولنسل بهار و برداشتن که من تا سر خیابون رسوندمشون و یادشون رفت کلید و به من بده و کلا کمدی داشتیم.منم نمی تونستم صبر کنم کلید و بفرسته و کلید ساز آوردم و خلاصه این طوری.

الان هم بابت یه موضوعی خیلی استرس دارم و امیدوارم همه چیز خوب پیش بره شاید بعدا نوشتم جریان چی بوده.

مراقب خودتون باشید.الان عجله دارم و نمی تونم کامنتا رو تایید کنم ایشالا سر فرصت.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم فروردین 1393ساعت 11:21 توسط مارال|

از صبح حالم بد بود.شب ها بد می خوابم.دقیقا از زمانی که مریض شدم و می شم این پروسه بدخوابی شروع می شه و خدا می دونه دوباره کی درست بشه.

صبا مزه دهنم خیلی بده.امروز هم همین طوری بود.صبا حالت تهوع دارم.امروز هی احساس می کردم روز خوبی نخواهد شد.هی با خودم حرف زدم که این طوری نگو.اما کم و بیش بود.

بهار چند وقته دوباره سردرد داره و این من و اذیت می کنه.کلا هرمساله ای برای بهار پیش بیاد من طاقتش و ندارم.مخصوصا این که از شیطنت می افته و خیلی برافروخته می شه صورتش.

امروز با حال بدی اومد خونه.صبا خسته ست و حوصله مدرسه رو نداره.

نهار نخورد و بهش گفتم بره و بخوابه.ساعت 4 رفتیم و گذاشتمش پیش ف بزرگه در حالی که نگرانش بودم.سرکلاس خوب بود خیلی.شاید اگه بهار خوب بود و خیالم راحت بود بی نظیر می شد ولی خب نگران بودم.

با محمد بحثم شد و راه و اشتباه رفتم و یه عالمه تو ترافیک موندم.

نمی دونم ربط ماکارونی و نسکافه و معده درد چیه ولی من همزمان که اینا رو خوردم بعدش معده ام داغون بود و سر کلاس خدا فاطمه رو خیر بده که بیسکوئیت بهم داد و بهتر شدم.

کتاب رزی داره درمیاد و بسی خوشحال شدم.سارا رو بعد از یه مدت طولانی دیدم و سه تایی دم در موسسه کلی حرف زدیم ولی من نگران بودم.

بهار و بردم دکتر و کلی معطل شدیم و دوباره با محمد بحثم شد و این بار فقط تو ماشین جیغای بنفش کشیدم و کلی بد و بیراه بهش گفتم و بهار گوشاش و گرفته بود.

رفتیم داروخانه محل و حواسم نبود راه یه پراید و گرفتم که اونم نامردی نکرد و فحش داد و منم بهش گفتم مادر ج...

برای اولین بار جلوی بهار همچین فحش رکیکی دادم.

خونه که اومدیم این جریانات رو سر کسی خالی کردم که این روزها خیلی داره سعی می کنه خوب و مهربون باشه.

داروهای بهار و دادم و کنارش دراز کشیدم و کلی ازش معذرت خواستم و براش گفتم من و بابا دو تامون تو رو دوست داریم و فقط نمی تونیم با هم کنار بیایم.

بهار که خوابید رفتم و دوش گرفتم و چایی خوردم و بهتر شدم.

بعضی وقتا کنترل اعصابم و زبونم اصلا برام راحت نیست.

نمی گم روز گندی بود چون می تونست خیی بدتر از اینا باشه.من فقط از این ناراحتم که جلوی بهار جیغ زدم و چرت و پرت زیاد گفتم.

یه چیزی هم می خوام که به هرکی گفتم برام گیر نیاورده و این اعصابم و خورد کرده.

قراره دوستم رو برای تولدش سورپرایز کنم و استرس دارم برا کیکی که سفارش دادم و این که همه چیز مرتب باشه.

می ترسم کیک و اون جور که می خوام درنیاره.

گوشت برا بیف استراگانف گرفته بودم که خونه ف بزرگه جا گذاشتم.

فردا باید بهار و ببرم دکتر سردردش و حتما تا ساعت 9 و 10 معطل می شیم

چهارشنبه وقت آرایشگاه دارم و مهمونی دوره دانشگاه خونه زهراست و عصرش بهار وقت دندون پزشکی داره.

کلا این همه هزار تیکه ام خدا رحم کنه.

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393ساعت 0:48 توسط مارال|

بدون شک امروز که 21 فروردین  1393 هستش خیلی ها توی این دنیا خوشحالن و آرومن و لبخندی روی لباشونه که نشون دهنده اینه که چه قدر احساس شاد بودن دارن.

و باز هم بدون شک من یکی از اون خوشبخت ترین ها هستم.

یه هدیه فوق العاده با چاشنی محبت از طرف یه عزیز من و جزو خوشحال ترین آدمای روی زمین کرده.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم فروردین 1393ساعت 15:39 توسط مارال|

امروز بهار فوق العاده داشت و 2 اومد خونه.من شب اصلا خوب نخوابیده بودم و صبح حالم هم خوب نبود.هیچی نخوردم.فقط تو جام بودم.رزی زنگ زد و یک ساعت حرف می زدیم که دیگه آخرش فکم دراومده بود رسما.ولی حال داد.داستانم و یکم نقد کرد و قرار شد برا بچه ها و استاد بفرسته.بعد دوباره یکم خوابیدم و همین طوری صدای تلفن نذاشت بخوابم.

تا 12 تو جام بودم و کم کم بیدار شدم و خونه رو حسابی تمیز کردم.معمولا اگه قرار باشه نهار غذای خورشتی بخوریم من از روز قبلش درست می کنم و دیشب هم ساعت 12 زیر قیمه رو خاموش کرده بودم و برنج هم داشتیم و فقط داغشون کردم.

ساعت 2 بهار زنگ اف اف رو زد و من دم در ایستادم که اگه خدای نکرده آسانسور گیر کرد برم و به دادش برسم.یکم می ترسه وگرنه خطری نداره.

همیشه وقتی بهار از مدرسه میاد من تلفن به دست دم درم و دارم با ه یا دو تا ف ها یا دوستام حرف می زنم(خدایا این فک زدن و از ما خانوما نگیر که حال اساسی می ده آمین)

هر بار میاد می گه مامان باز هم تلفن به دستی که و یه وقتا که تلفن دستم نیست می گه به به چه عجب!خیلی هم بامزه حواسش به این موضوع هستش.

نهار خوردیم و مادر و دختر چرت زدیم.عموش اومد دنبالش که نرفت و موند خونه.می دونست من بی حالم و جایی نمی برمش اما دوست داشت انگار.قرار شد شب بیاد دنبالش

امروز حس کردم خیلی تو خونه احساس امنیت و راحتی می کنه و خونه مرتب و تمیز رو دوست داره.از خواب که بیدار شد گفت آخیش مامان چه چسبید...

عصری آروم نشست سر نقاشی و با هم رفتیم خرید.مرغ و گوشت و میوه و سبزی و همه مایحتاجی که از قبل از عید می خواستیم رو هم خریدیم و برای دخترم نوبرونه گوجه سبز هم خریدم و همون جا خدا رو شکر کردم که می تونم جلوی دخترم روسفید باشم و از برکتی که خدا به مالم داده تشکر کردم.

وقتی اومدیم خونه به دوستش زنگ زد که با هم برن بازی کنن.دو تا موز شستم و دادم بهش که برای دوستش هم ببره و خودم مرغ و گوشت ها و میوه ها رو شستم و جا به جا کردم و یهو اشکام سرازیر شد.

بابت همه نعمت هایی که خدا بهم داده شکر کردم.به ف بزرگه زنگ زدم و بغضم یهو ترکید.بهش گفتم به همسرت بگو حق پدری رو بر من تمام کردی.بهش بگو اگه من تو این خونه راحتم و احساس امنیت می کنم و دخترم انقدر آرامش داره مدیون توام.بهش گفتم کاری از دستم برنمیاد که محبتش رو جبران کنم فقط دعای خیرم همیشه همراه خودش و شماهاست.

خدا اگه پدر و مادرم رو ازم گرفته عوضش خواهرا و برادر نازنینی بهم داده که کنارم هستن و باهاشون شادم.

آقای نون رو داده که مثل پدرم می مونه و سال هاست این خونه رو در اختیارم گذاشته و من می خوام بدونه که من چه قدر مدیونشم که می تونم تو محله ای زندگی کنم که امکانات خوبی داره و آب و هوای خوب و دخترکم دنیای رنگی بچگیش رو اینجا می گذرونه.

ف بزرگه بنده خدا هم اشکاش سرازیر شده بود.بعد دستام و بلند کردم و رو به قبله از خدا خواستم قبر شوهر عمه ام رو که پدر آقای نون هست غرق نور و رحمت کنه که همچین آدم بزرگی تربیت کرده.

من دوست دارم آدما حس من رو در مقابل کار خوبشون بدونن.من دستام خالیه و کاری ازم برنمیاد غیر از این که براشون دعا کنم.من مطمئنا آدم بی عرضه ای نیستم و پاش بیفتم گلیم خودم و از آب می کشم ولی نمی شه منکر این هم شد که موندنمون تو این خونه و رسیدگی های برادرم چه قدر خیالم و راحت کرده که بشینم و بچه ام رو بزرگ کنم.

خدایا نور به قبر بابا و مامان هم ببیاره که حقوقی برام گذاشتن که محتاج کسی نباشم و آروم در حد معمولی زندگی کنم.خدایا من و ببخش اگه خیلی وقتا نق می زنم.ولی خودت می دونی که هرگز ناشکر نبودم و نیستم.

نوشته شده در چهارشنبه بیستم فروردین 1393ساعت 20:26 توسط مارال|

دیروز این آقایی که زباله ها رو می بره رو با سطل بزرگش دم ورودی دیدم و وقتی اومدم بالا متوجه شدم زباله های ما رو نبرده.اف اف زدم به نگهبانی و گفتم این چرا در نمی زنه؟ما نمی ذاریم بیرون زباله ها رو چون گربه پاره می کنه.بهار رفت حموم و وقتی هنوز حوله تنش بود زنگ درمون به صدا در اومد و من فکر کردم همون آقاهه ست و به بهار گفتم زباله ها رو بده که یهو صدای مادر محمد رو شنیدم که می گفت راهم نمی دی بهار؟بهار شوکه شده بود و چند لحظه بعد بلند شدم و رفتم و باهاش روبوسی کردم و خیلی سعی کردم جلوی احساساتم رو بگیرم.ولی کلی بغلش کردم و اومد تو و براش میوه آوردم و یه کاسه سوپ و اونم مثل همیشه برامون شکلات و اینا آورده بود.نزدیک دو سال بود ندیده بودمش.آخرین بار هنوز نمی دونست من و محمد طلاق گرفتیم و همه ماه رمضون رو و یا بیشترش رو چون خونشون دیگه به مسجد همیشگی دور شده بود می اومد خونه ما و من همیشه با روی باز بودم ولی آخرین بار من و محمد سر یه موضوعی که کاملا اون مقصر بود دعوامون شد و من گفتم کاری نکن تن مرده هامون تو قبر بلرزه و مامانش یهو به من پرید و با اخم فراوان با محمد رفتن.من زنگ زدم به محمد و گفتم دارم خودم و می کشم اومد و مامانش هی زنگ می زد که محمد بره و اونم تنها.

اون روز قبل از رفتن مامانش من به حدی حالم بد شد که جلوی در خوردم زمین و هی هم بهش می گفتم تروخدا از دست من ناراحت نباش و من منظوری نداشتم.آخ که قلبم از به یاداوریش درد می گیره.

از این همه بی تفاوتی که نسبت به حالم داشت.منی که تازه چند ماه بود مادرم فوت کرده بود و اون و مادر خودم می دونستم و به محمد اصرار می کردم مادرش رو خانواده اش رو از من نگیره.

و حالا بعد از این همه مدت اومد و منم توی دلم بخشیدمش.مثل همیشه با روی باز ازش استقبال کردم و بهش گفتم من هنوز دخترتم.

امروز به این نتیجه رسیدم بعضی ادما وقتی می رن کسی دلتنگشون نمی شه.بعضی ها خیلی زود جای خالیشون معلوم می شه و بعضی ها به مرور.من جزو اون دسته ای هستم که همیشه خوب و مهربونم و با رفتنم و یا بهتر بگم کنار گذاشته شدنم کسی حالش بد نمی شه چون همه می گن بابا این که همیشه هست و محبت می کنه ولی بالاخره بعد از این همه مدت خانواده محمد فهمیدن کی و از دست دادن.این از رفتارشون معلومه.

ولی دیگه برام مهم نیست.

من نمی تونم بد باشم و بدجنس و حتا حسود.فقط خودم و از خیلی آدما کنار می کشم که ضربه نخورم.

نوشته شده در چهارشنبه بیستم فروردین 1393ساعت 1:5 توسط مارال|


آخرين مطالب
» و من
» گرد
» از اون روزا
» مسموم
» حس هندوانه ای
» من دیگه حرفی ندارم
» وقتی
» بدون شک
» سرشار
» مادرش

Design By : Pichak