تاريخ : دوشنبه سوم شهریور 1393 | 3:42 | نویسنده : مارال
توی تراس نشسته ام و هندز توی گوشم است.تراس را شستم و این میله جاگیر را که همیشه به خاطر تنبلی من پر از لباس است را جمع کردم و فضا باز شد تا یک صندلی بگذارم اینجا و خنکی روزهای اول شهریور بخورد توی صورتم.ساعت نزدیک 4 است و من اصلا میلی به خواب ندارم.تازه چای دم کرده ام که توی فنجان نقش گبه ای سورمه ای بنوشم.ستار می خواند و من پاهام را انداخته ام روی هم و منتظرم چای دم بکشد.چای سیاه و پررنگ دم صبح.

خدایا این روزها لیاقت خوب بندگی کردن ندارم اما ازت ممنونم که یک ماه رمضان را بهم سعادت نزدیک شدن به آ غوش گرم و مهربانت را دادی.

حس می کنم این روزها آ دم دیگری شده ام.منطقی و آ رام.حس می کنم خدا بالاخره بهترین راهی را که می توانستم در پیش بگیرم نشانم داده



تاريخ : دوشنبه سوم شهریور 1393 | 3:42 | نویسنده : مارال
توی تراس نشسته ام و هندز توی گوشم است.تراس را شستم و این میله جاگیر را که همیشه به خاطر تنبلی من پر از لباس است را جمع کردم و فضا باز شد تا یک صندلی بگذارم اینجا و خنکی روزهای اول شهریور بخورد توی صورتم.ساعت نزدیک 4 است و من اصلا میلی به خواب ندارم.تازه چای دم کرده ام که توی فنجان نقش گبه ای سورمه ای بنوشم.ستار می خواند و من پاهام را انداخته ام روی هم و منتظرم چای دم بکشد.چای سیاه و پررنگ دم صبح.

خدایا این روزها لیاقت خوب بندگی کردن ندارم اما ازت ممنونم که یک ماه رمضان را بهم سعادت نزدیک شدن به آ غوش گرم و مهربانت را دادی.

حس می کنم این روزها آ دم دیگری شده ام.منطقی و آ رام.حس می کنم خدا بالاخره بهترین راهی را که می توانستم در پیش بگیرم نشانم داده



تاريخ : یکشنبه دوم شهریور 1393 | 19:50 | نویسنده : مارال
همه ما در طول روز ممکنه تجربه های تلخی تو زمینه بحث با دیگران داشته باشیم.حالا ماهی یه بار سالی یه بار و یا حتا روزی یکی دو بار.تو محیط کارمون و یا موقع رانندگی و یا هرجای دیگه ممکنه به تور آدمی بخوریم که با رفتار غیر اجتماعیش آزارمون بده.

من معمولا سعی می کنم کمتر اعصاب خودم و خورد کنم ولی وقتی بارها و بارها قضیه تکرار می شه که برای من بیشتر تو رانندگی این مساله پیش میاد یهو می ریزم به هم.امروز رفتم دم موسسه بهار که بیارمش خونه و پشت یه ماشین نگه داشتم.هی صدای بوق می شنیدم اما هر چی به عقبم نگاه کردم کسی و ندیدم.این پراید هم تو موقعیتی نبود که به عقب رفتن من نیاز داشته باشه و هم جلوش خالی بود هم راحت می تونست دور بزنه ولی فقط از روی خودخواهی و این که بعدا فهمیدم اونجا خونشه و حس مالبکیت داشت می خواست من برم عقب که بیاد عقب و بره.

وقتی دو سه بار بوق زده بود و من نشنیده بودم پیاده شد و چشماش و براق کرد تو چشام که اهای برو عقب و اینا.منم عصبی شدم و با تندی بهش گفتم اگه می شنیدم می رفتم و اینا.بالاخره هم دور زد در صورتی که من داشتم می رفتم عقب.وقتی هم که رفت باز ول نکرد و پیاده شد و اومد جلوی شیشه که جلو در خونمون هم باید با شما بحث کنیم و از این حرفا.

حس اون لحظه ام حس تلخی بود.حی بی کسی.حس این که اون مردک بیخود و بی جهت به من پرید.حس این که همه مسوولیت ها و بردن و آوردن ها با خودمه و خیلی چیزای دیگه.

بعد فکر کن بغضت سنگین باشه و بچه ات هم کنارت باشه و مثل هزارمین بار تو زندگیت مجبوری قوی باشی.بعد رو به آسمون خدا نگاه می کنی و شکر ش می کنی که هنوز یه ریزه آفتاب تو آسمون هست و از بچه ات عینک رو می گیری و می زنی تو چشمت و اشکای داغ می ریزه پایین.

مردا خیلی چیزا رو نمی دونن.این که ما زنا از اونا ضعیف تریم.این که پشت داد زدن هامون و این که می خوایم نشون بدیم ازشون کم نیاوردیم یه قلبه که خیلی زود می شکنه و اشک هاییه که سرازیر می شه.

نمی دونم حسم رو چطور بیان کنم ولی خب نیاز داشتم بنویسم.



تاريخ : پنجشنبه سی ام مرداد 1393 | 15:58 | نویسنده : مارال
امروز 30 مرداد ماه سال 1393 است.یک روز خدا که هوا گرم است و من زیر باد خنک کولر نشسته ام و قبل از این که خودم را خوشبخت احساس کنم.قبل از این که بگویم امروز چشمانم آسمان و زمین و هرچه در آن است را زیبا تر و دوست داشتنی تر از همیشه می بیند.می خواهم بگویم آرامم.مثل یک بادکنک خودم را سبک احساس می کنم.وقتی بچه بودیم زیاد می رفتیم پارک لاله...بادکنک های عجیبی بود آن وقت ها.بادکنک های استوانه ای که جنسش متفاوت بود و نرم بود و سبک می رفت توی آسمان و بدون شک یکی از لذت بخش ترین تفریح های دوران کودکی ام بازی با آن بادکنک ها بود وقتی روی سراشیبی چمن های پارک می زدم زیرشان تا بالا و بالاتر بروند.احساس امروز من شاید فقط با همان حس بادکنک بازی روی سراشیبی چمن ها برابری کند.

خدایا خوشحالم که به ارحم الراحمین بودنت شک نکردم...



تاريخ : چهارشنبه بیست و نهم مرداد 1393 | 21:33 | نویسنده : مارال
سیمین را دوست دارم هم به خاطر شعرهایش هم به خاطر خیلی چیزهای دیگر.به خاطر آن روزی که رفتیم خانه شان.و من انگشتریاقوت سبز نشانم را انداخته بودم..آن روز توی آن خانه قشنگ سیمین با لباس شاد و گوشواره و گردنبند مروارید با ما روبوسی کرد و جلویمان یک ظرف آبی سفالی پر از بادام و پسته گذاشت و هی می گفت بخورید.لبخند که زد ردیف دندان های مرتب و سفیدش پیدا شد.رژ قرمز زده بود و وقتی می خندید حس می کردی روبرویت یک دختر 16 ساله نشسته نه یک خانوم پیر...بهمان گفت مبارکتان باشد...و من سرم را پایین انداخته بودم و نگاهم به انگشتر یاقوت سبز توی انگشتم بود...

سیمین را دوست دارم چون هیمشه توی خانه اش پر از آدم های باصفا بود.من و بهار و محمد یک سال عید رفتیم خانه اش که پر بود از آدم های صمیمی و هنرمند.بهار بلند شد و ای ایران را خواند.دو سه تا ظرف بزرگ سبزه روی میز کنار بقیه هفت سین ها چیده شده بود.خودش هم قبراق و سرحال بین مهمان ها می گشت و  خوشامد می گفت...

سیمین را دوست دارم برای این که تا آخرین لحظه عمرش لبخند روی لب هاش بود و سرشار بود از زندگی...

می دانم حالا هم که مرده دارد می خندد و بهترین لباس ها و خوش رنگ ترینشان را تنش کرده با همان رژ قرمز و گوشواره و گردنبند مروارید...

a.jpg

images[1].jpg



تاريخ : چهارشنبه بیست و نهم مرداد 1393 | 14:51 | نویسنده : مارال
روزهامون رو دور تند افتاده.خیلی خیلی تند.انقدر کار دارم و وقت کم میارم که با خودم فکر می کنم واقعا من چه جوری اون وقتا حوصله ام سر می رفت؟

پنجشنبه خیلی خسته بودم و دعوت خواهرهای محترم و علارقم این که دوست داشتم قبول کنم نتونستم به خاطر سرگیجه و خونه موندم و تا 4 صبح با مریم تو وایبر حرف می زدیم.

جمعه هم با حدیث رفتیم کلاس که تا آخر زنگ دوم دووم اوردم و ساعت سوم رسما هیچی نمی فهمیدم.بعد از کلاس خسته و گرسنه رفتیم فرحزاد و دیزی خوردیم و قلیون کشیدیم که قلیون کشیدن همانا و به هم ریختن حال من همانا و اصلا دیگه نفهمیدم حدیث و چطوری رسوندم و اومدم خونه.فقط بی حال افتادم.چایی نبات هم افاقه نکرد.بهار اومد و خودش شامش رو گرم کرد و ولو شدم...

شنبه و یکشنبه و دوشنبه هم بی حال و بی انرژی بودم.ولی خب دوندگی ها و کارای خونه و کلاسای بهار پابرجا بود.که البته ف کوچیکه مهربونم اومد و برام شکلات تلخ اینا گرفت و یکم بهتر شدم.شب که همسرش اومد دنبالشون دیدم چند جفت کفش دستشه و دو تا از اونا برا منه.حالا ما هی دایم می گیم خواهر من اینا رو حساب کن که هی می گه کادوئه.حالا مناسبتش و احتمالا چند ماه دیگه بهتون می گم.دی

نم نمک اتاقا رو هم شروع کردم و اتاق خودم یا همون اتاق کار رو همه کمد هاش و مرتب کردم.البته تقریبا خوب بود و کار زیادی نداشت.

اتاق بهار هم کمد دیواریش رو فعلا مرتب کردم ورختخواب ها رو هم همینطور.امروز می خوام ببرمش برای عکس مچ دستش و عصری هم ف کوچیکه این ها میان پیشش که برم پیش خانوم دکتر عزیز و مهربونم که همیشه کلی ذوق دارم برای دیدنش.

آخر هفته هم شاید با یکی از دوستام نهار برم بیرون.و با ه این ها یه برنامه گردش بزاریم.فقط باید یه وقتی برای خوندن زبان بزارم.که خیلی عقبم.

هفته دیگه هم ایشالا کارای خونه رو تموم کنم.می خوام یه روز بگم کلین سرویس برای مبلا و موکت اتاقا بیاد.ایشالا بعد از سفرمون تصمیم می گیرم که برای مبلا چی کار کنم.

اینا هم چند تا عکس برای خالی نبودن عریضه.

آها یه اتفاق خوبی هم افتاده و اونم اینه که قراره داستان"فقط دو نخ سیگار"تو مجله انشا و نویسندگی با عکسم چاپ بشه که خیلی خوشحال شدم.هفته آخر شهریور فکر کنم.مجموعه داستان گروهیمونم فعلا ارشاده و ما همچنان منتظر...

 اشته کباب رو از رو دستوری که بیتا گذاشته بود درست کردم.البته که تو وایبر هم کله اش و خوردم بس که سوال کردم

 

دیزی خوران من و حدیث

_۱۹۵۱۲۶.jpg

اینم اشته کباب البته با جوجه کباب شده و سالد پیازچه

_۱۳۴۹۳۶.jpg

این دو جفت عزیزای دلم که خیلی مزه دادن.مرسی خواهری

img_7208.jpg

اینم یه صبحونه ساده مادر و دختری

img_7209.jpg

اینم رنگ تازه موهام.البته در راستای کمرنگ شدن شرابی قبلیه بود.

img_7221.jpg

 

 



تاريخ : چهارشنبه بیست و نهم مرداد 1393 | 1:5 | نویسنده : مارال
خودم را توی عکس های همان چهارشنبه که با دخترک رفتیم سینما و نهار و سینما سه بعدی بارها و بارها نگاه کردم.یک نگاه عمیق.توی عکس ها اکثرا لبخند روی لب هام داشتم اما واقعی نبود.چشم هام انگار تا به تا شده بودند...یک جور غم عجیبی تویشان موج می زد...بعد یاد امام زاده باغ فیض رفتنم افتادم که چطوری روسری صورتی و سفید را با مانتوی سیاه با حاشیه آ بی پوشیدم و اصلا اگر رهایم می کردی پابرهنه می دویدم...بس که تلخ بود همه وجودم. اگر بخواهم خوب فکر کنم باز هم یادم می آ ید.آ ها همان تلخی دو هفته ای که حتا دلستر خنک لیمو هم گیر کرده بود تو گلوم و با بغضم قاطی شده بود.یکهو تصمیم گرفتم آ هنگ شاد گوش کنم.یکهو تصمیم گرفتم با صدای بلند تر بخندم...برای همین هم امروز یک سالن بزرگ را برای رنگ کردن موهام انتخاب کردم.حتا وقتی مژگان داشت ابروهامم را تمیز می کرد دلم می خواست یک مدل من درآ وردی درستش کند که وقتی توی آ ینه نگاه می کنم یک مارال جدید ببینم.موهام رنگ بادمجان شده.خود جدیدم از من خجالت می کشد.هنوز احساس غریبی می کند.یک جور سکوت تلخ دارد انگار وقتی به خودش با موهای بادمجانی توی آ ینه نگاه می کند...



تاريخ : دوشنبه بیست و هفتم مرداد 1393 | 22:29 | نویسنده : مارال
از من می شنوی دو تا آدم باید حتما در مورد دوست داشتن چای آن هم از نوع شدید با هم تفاهم داشته باشند...به جای این که از هم بپرسند مثلا چه رنگی را دوست داری یا اگر قرار باشد بروی سفر کجا را ترجیح می دهی یا هزار تا حرف دیگر.فقط بنشینند روبروی هم و یکهو یکیشان در حالی که دستش را زده زیر چانه اش این طور شروع کند که:راستی من چایی خیلی دوست دارم.بعد طرف مقابل هم کله اش را تکان بدهد و با هیجان بگوید اوهوم من هم همین طور...

چند دقیقه بعد هم بنشینند توی اتاقی که آفتاب پاییزی توش پهن شده و دو تا فنجان چینی سفید با گل های ریز قرمز جلویشان باشد و با هم چای بنوشند.چای نسترن...



تاريخ : پنجشنبه بیست و سوم مرداد 1393 | 14:57 | نویسنده : مارال
الان توی یه حالتی ام که می تونم دقیقا حال یه بچه کوچولو رو بفهمم وقتی پاهاش رو می کوبه روی زمین و گریه می کنه من یه چیزی رو می خوام.مثلا یه اسباب بازی یا سی دی یا هرچی.و حتا بچه ای که مامانش مجبوره جایی بره و اون و با تمام وجود می خواد...

منم الان همون بچه ام که دلم می خواد یه چیزی رو...اونم نه برای یک روز و دو روز.برای همیشه دلم می خواد داشته باشمش.مثل همون بچه ای که اگه عروسکش رو خراب کنه.یا گم کنه فقط همون و می خواد و به بقیه عروسک ها و گرون ترینشون کاری نداره.

خدایا سهمم و بده.برای همیشه و همیشه و همیشه



تاريخ : پنجشنبه بیست و سوم مرداد 1393 | 2:50 | نویسنده : مارال
وقتی تو اتاق کار بودم.والا خودمم نمی دونم چرا اسمش و گذاشتم اتاق کار.

داشتم می گفتم اونجا که بودم خیلی سردم شده بود.وقتی کولر روشنه خیلی سرد می شه.دراز کشیده بودم روی مبل قهوه ای و با هانیه و زهره وایبر بازی می کردیم.عکس های الکی از خودمون می انداختیم و برای هم می فرستادیم.کولر و بستم.ولی الان که روی مبل تکی نشستم و کوسن ها پشتمن موهام و جمع کردم بالای سرم و باد خنک داره می خوره پشت گردنم.

دیشب محمد اومد دنبال بهار و راهیشون کردم...جاش خالیه عسلم.ولی چون می دونم حالش خوبه و داره بهش خوش می گذره خیالم راحته...امروز زنگ زدم و گفت رفته تاتر.

عصری با ف کوچیکه رفتیم بیرون و یکم خرید کرد برا خونشون.منم یه دست لیوان براش کادو گرفتم.

بعد هم برگشتم خونه و مبلا رو کشیدم و سی دی گوش دادم.

الانم توی سکوت خونه و آرامش نشستم و دارم آهنگ وبلاگم و گوش می دم و فقط چراغ آشپزخونه روشنه.

امروز به این نتیجه رسیدم وقتی فکر کردن به چیزای آزار دهنده خیلی خیلی می تونه بشکندت بهتره بذاریشون کنار.

همین امروز من به این فکر کردم که بهار نیست و من دلتنگشم و اونم ممکنه جای خالی من و حس کنه و کسی نتونه به اندازه من مراقب سر و وضعش باشه و قلبم خیلی درد گرفت.

به این فکر کردم که همه چیز می تونست خیلی بهتر باشه و رندگیمون به اینجا نرسه.

می شد مامان و بابا بودن و من می تونستم وقتی تنهام برم پیششون.

و این در صورتیه که همین دوستای دبیرستانم یه روز هم نبوده تنها باشن و یا شب تنها بخوابن و خیلی چیزای دردناک دیگه.

ولی خب من در کنار همه اینا می تونم و باید به چیزای مثبت فکر کنم.به این که دخترکم دیگه دچار تنش عصبی نمی شه و من خیلی خیلی آروم تر شدم و دارم نرمال می شم.و خبری از اون مامان خشمناک نیست.

وقتی به گذشته ها فکر می کنم.به این که بهار و می زدم و داد های بلندم که قلب این بچه می لریزد انقدر حالم بد می شه که دلم می خواد بمیرم.ولی من دارم تلاش می کنم.با توجه به اون حجم سختی که تو زندگی داشتم و شرایط بد روحی تو برهه های مختلف زندگیم شاید بتونم یکم خودم و توجیه کنم.اما واقعیت اینه که ما حق نداریم بچه ای رو به این دنیا بیاریم و بعد انقدر بد رفتار کنیم.

می دونم خیلی اشتباه ها داشتم.می دونم شرایط زندگی من و مچاله کرده اما باید یادم باشه الان کم کم دارم به سمتی می رم که بتونم بهار و آروم بزرگ کنم.پیش خانوم دکتر می رم و داره بهم کمک می کنه و من مطمئنم برای جبران کردن اصلا دیر نیست.

خوب بخوابید و براتون آخر هفته بی نظیری رو آرزو می کنم.