اگه بتونم تو ادامه مطلب عکس می ذارم.

در حال حاضر آرومم.تی وی برای خودش روشنه و خدایی ماهواره رو راه انداختیم خوب شده و یکم سرمون گرم می شه.هرچند من اصلا هیچ سریالی رو دنبال نمی کنم ولی بازم بهار کارتون نگاه می کنه و همین که یه چیزی ویز ویز می کنه خوبه.این روزا خیلی خوابم زیاد شده.هم زیاد می خورم هم می خوابم.خخخ.نشونه افسردگیه حتما ولی از یه جهت خوشحالم که می خوابم چون وقتی خوابم کمتر رنج می برم.این روزا همش به این فکر می کنم که خدا گفته ما انسان را در رنج آفریدیم.

فکر کنم وارد محرم شدیم؟من برای دو تا حاجتم که اولی مربوط به سلامتی بهاره و دومی مربوط به خودمه ایشالا می خوام دو تا 40 شب زیارت عاشورا رو شروع کنم و از اول محرم هم شروع می کنم.

چند وقت بود می خواستم در مورد یه حسی که تو مسافرت شمال تجربه کردم حرف بزنم و یادم می رفت.تو راه رفت و برگشت من نمازم رو جاهای جالبی خوندم که خیلی چسبید.مثلا رفتنی تو یه رستوران که شام خوردیم من و ف کوچیکه رفتیم تو یه نماز خونه که سایه روشن باحالی داشت و من حس خوبی داشتم.یا برگشتنی هم روی تخت هایی که  بیرون از رستوران بود و روبروی کوه نماز خوندم.با ف کوچیکه که حرف می دیم بهش گفتم می دونی نماز خوندن چیش جالبه.این که تو تو هر وضعیتی که هستی مثلا داری می خوری یا تو راه سفری همه چیز و ول می کنی و روبروی بزرگی خدا می ایستی.

این روزا حسم نسبت به خدا و کلا ساختار دنیا و حکمت هاش خیلی عجیبه.امیدوارم فقط دست هیچ کدوممون رو ول نکنه.

یه وقتا خیلی مامان غرغرویی می شم و به بهار برای هر کاریش غر می زنم.اما راستش مامانی که امروز هستم رو نسبت به اون وقتا که با محمد زندگی می کردم بیشتر دوست دارم چون آروم ترم.و از اون مامان وحشی خبری نیست.در کنار این که دارم سعی می کنم روز به روز بهتر بشم.وقتی به این چیزا فکر می کنم از این که جدا شدم احساس بهتری پیدا می کنم.

در هر صورت این روزهای بالا و پایین میاد و می گذره و من هستم و یه قلبی که گاهی آرومه و گاهی خیلی خیلی ملتهب.

 

 

+ تاريخ جمعه دوم آبان 1393ساعت 1:7 نويسنده مارال |

گنگ و سردرگم دارم ادامه می دم.روزهای پاییزی دارن سپری می شن و من سعی می کنم موقع رانندگی یکم چاووشی چاشنی این هوای ناب بکنم.حداقل لذتی که دارم از پاییز می برم تو خوردن دونه های قرمز انار و رفتن به محوطه نزدیک خونه ست و البته خوابیدن تو سایه این روزها.دلم یه جایی رو می خواد که خیلی زرد و قرمز و نارنجی هاش پاییزی باشه.اما این محوطه نزدیک خونه درختاش همیشه سبزن.چمنشم کچل شده.بوی بارون و مه هست اما من دلم برگ می خواد.امروز با بهار رفتیم کلاس موسیقی و باز هم همون حس های قبلی به سراغم اومد.این احساس که دوباره یه فصل دیگه اومد و من و بهار دست تو دست هم از این محوطه رد می شیم و به موسسه می رسیم.موسسه ای که از 6 سالگی بهار ما رو به خودش دیده.امروز اونجا برگ های رنگی و بارون خورده زیاد بود اما باید تندی رد می شدیم و به کلاس می رسیدیم.یاد زمستون افتادم که دو تایی عکس انداختیم.این روزا خیلی دلم می خواد با بهار مثلا بریم پارک نهارمون رو بخوریم و کلی با هم حرف بزنیم.اما انقدر رو دور تند افتادیم که نمی شه و من دیروز یا پریروز بود که فهمیدم بهار یه دوست خیالی داره.توی آینه بوفه خودش رو می بینه و با دوست خیالیش که اسمش رزاست حرف می زنه و درد و دل می کنه.از من می گه وقتی از دستم عصبانیه و دوستاش و همه چیز.این یعنی من نتونستم دوست خوبی براش باشم.

پریشونی و ناراحتی و دلتنگی این روزام داره خودش و این مدلی نشون می ده که همش گرسنه ام و در حال خوردنم.ضعفی تمام وجودم و می گیره که نمی تونم جلوی خودم و بگیرم و از اون طرف معده ام حجمش کم شده و اذیت می شم.

قندم دوباره رفته بالا و با این که می خوام خودم و به بی خیالی بزنم که به یه آدم خاص فکر نمی کنم و برام بودن یا نبودنش مهم نیست اما هر شب خوابش رو می بینم.

مساله ای که ذهنم و درگیر کرده این بار این طوری داره خودش رو نوشن می ده در صورتی که چند وقت پیش با بیقراری درونی و گریه و بی اشتهایی خود شو نشون می داد.نمی دونم کدوم بهتره.اما مثل کبک سرم و کردم زیر برف و هی به خودم امیدواری می دم که این طوری حداقل از اون بیقراری درونی خبری نیست و اشک هام کمتر سرازیر می شه.اما همش می خورم...همش خواب می بینم.همش دستام یخه.همش تپش قلب دارم و همش ...

امشب حس کردم یا امید واهی دارم به این که درست می شه یا واقعا دست از مبارزه کشیدم و دارم تسلیم می شم و قراره هی بخورم و خواب ببینم و قندم بالاتر بره.یه جور رخوت و بی حسی مثل ادمی که توی برف دیگه جون نداره مبارزه کنه و اروم و بی درد می خوابه و می میره.برای همین وقتی یاد اون روزای تلخی که داشتم می افتم حس می کنم اون موقع انگار یه جور حس مبارزه درونی داشتم اما الان راحت پذیرفتم و موازی شدم و دارم می رم تو یه خلسه.

کتاب دیدن دختر صد در صد دلخواه در ماه آوریل از موراکامی رو نخوتدم بلکه بلعیدم.الانم دارم ماه یخ زده رو می خونم.11 امین کتاب از 30 تا کتابی که قراره سال 93 تمومشون کنم.البته این وسط چند تا استوری زبان رو هم باید در نظر بگیریم.

 

+ تاريخ سه شنبه بیست و نهم مهر 1393ساعت 23:25 نويسنده مارال |

ما همچنیان شلوغیم.هفته پیش در خدمت خاله پری بودم که از اون طرف کنسرت پاشایی هم رفتیم و واقعا خیلی خیلی خوب بود.فرداش هم تولد بهار و بدو بدو و کارها و یه جشن خوب و کامل گرفتم.حالا ایشالا سر فرصت عکس می ذارم براتون.دوستاش اومدن که خیلی باهاشون جوره.

پنجشنبه و جمعه هم از یه سردرد وحشتناک و ضعف و بی حالی رو به موت بودم و سر کلاس زبان فقط می خواستم کله ام و بکوبونم به دیوار از درد.

از دیروز یکم بهترم.دیروز هم رفتم یه جا فال شمع و پاسور که خیلی چرت گفت و اصلا خوشم نیومد.کلا من خیلی اعتقاد ندارم ولی برای فانش بد نیست.این دیروزیه دیگه خیلی چرت بود.

امروزم که مشغول نهار و کارای دیگه و الانم بهار زبان داره.

این روزا واقعا نمی  دونم باید اسم حس هام رو چی بذارم فقط این که کلا حس خوبی ندارم.و دلم می خواد وظایفم رو بیشتر به عنوان یه مادر برای دخترم انجام بدم و وقتی همه چیز تو زندگیش روبراه بود بمیرم.این پیرمرد ها و پیرزن های خیلی پیر رو که می بینم تو دلم بهشون می گم بابا خوش به حالتون که دارید نزدیک می شید.

همه چیز روتینه.من دارم زندگیم و می کنم و رفت و آمد و نظم و ترتیب هم هست و تا جایی که بشه بهار و شاد نگه می دارم و نمی ذارم تو زندگی چیزی بد بشه ولی کلا حس درونیم همونی بود که گفتم.یه جور بی تفاوتی و حس رخوت.

+ تاريخ یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393ساعت 16:52 نويسنده مارال |

امروز تولد ده سالگی گل خونه مون بود و من همه سعی خودم و کردم همه چیز خوب باشه.

تولدت مبارک گل مامان.همیشه بخند  و شاد باش و آروم.دوست دارم.مامان

+ تاريخ چهارشنبه بیست و سوم مهر 1393ساعت 23:59 نويسنده مارال |

باهات قهر نیستم.باز هم نماز می خوانم چون فکر می کنم استحقاق شکرگزاری من را داری و خدای بدی هم نباید باشی.لابد من هزار جای کارم ایراد دارد.ولی می دانی؟بریده ام.کم آورده ام.راستش با این نشانه های موقتی هم هیچ حالم بهتر نمی شود.فقط می خواهم بهت بگویم مراقب بهارم باش.این روزها ناراحت است.می فهمم. یک جور ناراحتی درونی.حرفش را نمی گوید ولی می فهمم که خوشحال نیست.نمی  خواستم ها.نمی خواستم که نتوانم مادر بهتری باشم.ولی هرکی نداند تو که می دانی زندگی تو گوشی های بدی زده.یک وقت ها به خودم شک می کنم که یعنی من ناخوداگاهانه انقدر بدم؟یا واقعا بدم و بی لیاقت و یک آدم و مادر افتضاح.هر چی همه بگویند خوبی و کم نمی گذاری خودم که می دانم چه خبر است.با هزار تا کیک آنا السا سفارش دادن و پول خرج کردن نمی توانم نقش بازی کنم. نمی توانم زور بزنم مادر خوبی باشم.من بدم و بیخود وقتی انقدر غر می زنم و انتظارم زیاد است و دست تنهام.اما تو که می دانی دوستش دارم.تو که می دانی می ترسم بابت هزار و یک چیز. اما خوب می دانم من در نهایت یک زن گوژپشت نیستم که توان صاف نگه داشتن شانه هام هم ندارم.بازی کثیف ست.نن نمی توانم و تمام.بهار اشک دارد مدام و تو جشم هاش شادی نیست. من خاک بر سر بدبختش کردم حتما.هیجی جز خوشبختی بهار نمی خواهم ازت.اگر دوست داشتی باز هم حرف بزنم یک معجزه نشان بده. یکهو دستم را بگیر و بیا رم بیرون .می خواهم یک بار هم که شده به حرفم عمل کنم و سکوت کنم در مقابل خداییت. انگار فایده ای هم ندارد و تو در نهایت کاری زا می کنی که خودت می خواهی.تصمیم گرفتی روالت این باشد و داری ادامه می دهی و من بی زور تر از این هستم که اصلا اعتراضی بکنم.پس راحت باش و ادامه بده. من فقط سکوت می کنم.شاید قهر باشد اسمش. شاید ناامیدی.شاید ...اما مطمئنم یک بنده خورد و ناچیز از شمار بندگانت کم شود هیچ اتفاقی توی کل دنیای بزرگت نمی افتد.خوش باش و به ابهت و بزرگیت و قدرتت بناز.من یک بنده بی ارزش مگر بیشترم. دهنم را می بندم و نگاه می کنم.

+ تاريخ دوشنبه بیست و یکم مهر 1393ساعت 1:57 نويسنده مارال |

تو چشای تو یه جادوی خاصی هست

تو نگاه تو انگار یه احساسی هست

غم دنیا رو فراموش می کنم

 وقتی به تو نگاه می کنم

تو همه عمر مثل تو رو ندیدم

یه جورایی خاطرت عزیزه عزیزم

از دیدن تو سیر نمی شه چشم من

به تو نگاه می کنم...

وقتی که نزدیکم به تو انگار

دلم می لرزه هر دفعه صد بار 

واسه حسی که به تو دارم

به تو نگاه می کنم

عزیز جونم نامهربونم

گوشه چشمی به این دل خونم

واسه حسی که به تو دارم

به تو نگاه می کنم

آروم جونم بدون تو دیگه نمی تونم

به خدا خسته ست این دل خونم

بدون تو دیگه نمی تونم

نمی تونم

به هوای تو تازه می شه حال من

وقتی که هستی خوب می شه احوال من

تور و دوست دارم

تا ابد کنارم باش

به تو نگاه می کنم...

 

 

+ تاريخ جمعه هجدهم مهر 1393ساعت 21:4 نويسنده مارال |

انقدر خسته ام که حد نداره.چند روزه عادت کردم به خواب زود هنگام...خخخ

انقدر این روزا خسته می شیم من و بهار و بدو بدو داریم که حد نداره.چند وقت پیش فکر می کردم آخه همه این کارها رو که پارسال هم داشتیم و البته خسته هم می شدیم ولی انگار امسال همه چیز بیشتر رو دور تند افتاده و من هرکاری می کنم طبق برنامه پیش برم که هم بهار به درساش برسه هم وقت برای استراحت و تفریح داشته باشه موفق نمی شم.آخر سر کشف کردم خب مارال جان موسیقی و زبانشون سخت تر شده به نسبت پارسال و این که درسای مدرسه اش هم حجمش زیاده و کلاس چهارم واقعا به خاطر زیاد شدن دو سه  تا درس سخت تره.حالا کم کم داریم به سمتی پیش می ریم که از پس برنامه هامون بربیایم.

ولی شبا زود می خوابم.یعنی بیشتر شبا 11 خوابم.البته که هر شب خواب افتضاحی دارم به خاطر سرماخوردگی ولی کلا بیشتر نمی کشم.البته 12 هم بوده.

حالا از فردا هم دوباره زبان و بدو بدو های مخصوص به خودش شروع می شه و کارم زیاد تر می شه.

چهارشنبه تولد مریم دوست دبیرستانم بود که طبق روال گذشته رفتیم جام جم ولی چون وقت اداری بود و وسط هفته به شدت سختم شد و خیلی دنبال جای پارک گشتم و کلی گشنمون بود و بالاخره هم 4 رسیدیم و مثل همیشه کلی خندیدیم.بهار هم این بار همراهم بود.

ماشین هم ایستگاه ظفر پارک کرده بودیم و برگشتنی تو پارک ملت جشنواره کودک و خوشگذرونی بود که خوب بود و جالب و بهار و من کلی کیف کردیم از بازی های فکریش و اینا.

پنجشنبه رو هم دوست داشتم.عالی بود...عصری هم تا ساعت 10 خونه ف کوچیکه بودم و خانوم شین هم اومد و تو وایبر با مهسا که آمریکاست حرف زدیم.دلم برا این دختر خوشگل تنگ شده...

من برم لالا...جمعه خوبی براتون آرزو می کنم.

+ تاريخ جمعه هجدهم مهر 1393ساعت 1:1 نويسنده مارال |

از وقتی یاد گرفتم نترسم که اگه آدما رو از دست بدم هرچند وابستگی هام بهشون زیاد باشه حالم بهتره.از وقتی فهمیدم می تونم بال و پری رو که خودم به یکی می دم رو خودم هم قیچی کنم آروم ترم.همه ما بارها و بارها شنیدیم فقط باید از خدا بترسیم.معنی این حرف و این روزا بیشتر می فهمم و درک می کنم.چون ترس از دست دادن همیشه بدترین حس ها بوده برام و دارم بهش غلبه می کنم.من نمی تونم بد باشم.نمی تونم بدخواه باشم و حسود.منکر خصوصیات بدم نیستم همانا غرور تو حس خوب بودن شیطان و به آدم نزدیک تر می کنه ولی بهم ثابت شده ذات بدی ندارم.برای همین خیلی احساساتی ام و فکرم درگیر آدمای زندگیم می شه اما جدیدا به کسی که قراره بهم نزدیک بشه فرصت دوباره نمی دم.در عین سادگی و مهربونی حواسمم خیلی جمعه.حواس خودم هم جمع نباشه اون بالاسری هزاران بار بهم ثابت کرده حواسش بهم هست.

 

+ تاريخ پنجشنبه هفدهم مهر 1393ساعت 8:2 نويسنده مارال |

دیروز از صبح نمی دونم چرا هرچی کار می کردم تموم نمی شد.غیر از اون یه بخش صبح که نشستم پای خوندن بقیه اش همش درحال جمع کردن و شستن و بردن و آوردن بودم..قرار بود 3 بریم ولی من تازه 3 خوابم گرفت و بهار طبق گفته خودم 3 و نیم بیدارم کرد ولی انقدر غر زدم و بی اعصاب بازی درآوردم که خودم خنده ام گرفته بود.کلا از خواب بپرم این مدلی می شم و اصلا انگار تو این دنیا نیستم.اصولا نباید به این بچه ها وعده و وعید داد.چون گفته بودم 3 اینم گیر داده بود 3 هی بهش می گفتم بابا جان فرقی نداره چند بریم که.آخرشم بالاخره رفتیم.ف کوچیکه اینا نیومدن به جاش حدیث و خواهرزاده اش رو سرراهمون برداشتیم و ماشین و یه خیابون بالاتر پارک کردیم و رفتیم.خیلی خیلی خوب بود.واقعا صدتای بوستان و تیراژه و میلاد نور.با امکانات عالی ولی خب اون قضیه محلش و اینا همچنان برای من جای سوال داره.بچه ها رو بردیم شهرموش ها.بهار قبلا البته با باباش رفته بود ولی این بار هم همون مقدار کیف کرد.من هم بدم نیومد در کل ورژن خودش و داشت و خیلی من و یاد نوستالوژی زمان خودم ننداخت.کارهای مرضیه برومند همیشه فوق العاده ست و در این شکی نیست و خیلی خوشحالم بهار تو یکی از کاراش آواز خونده...

قرار بود پولی خرج نشه ولی یه پیراهن خوشگل و شاد چشمم و گرفت که خیلی هم به بهار می اومد و براش گرفتم که تولدش بپوشه.هنوز هیچ ایده ای برای تولدش ندارم و به خودشم گفتم اصلا استرس بهم نده ببینم مودم چه طوریه.دوست داره چند تا از هم کلاسی هاش و دعوت کنه.

دیشب تو کورش که بودیم بهار همش دنبال یه چیزی می گشت برای من بخره.قبل از این که پیراهنش رو بخرم هم این مدلی می رفت سراغ شال فروشی ها و اینا.بعدشم رفت با پول خودش برام یه جفت گوشواره چوبی خیلی خوشگل خرید.خونه هم که اومدیم تندی برام چایی داغ کرد و ریخت.

تو راه برگشت ازم می پرسید مادر بودن سخته؟لذتش بیشتره یا سختیش و منم گفتم لذتش.می پرسید سختیش چیه؟همین کار کردن و پول خرج کردن و اینا.گفتم نه.بیشترین سختیش اینه که تو همش نگران بچه اتی و دلت می خواد آینده خوبی داشته باشه و از اون مهم تر من همیشه دلم می خواد تو شاد باشی...

نمی دونم این جور وقت ها که بهار سعی می کنه محبت های این مدلی به من بکنه دقیقا حسم چیه.هم خوشحالم هم این که دلم نمی خواد فکر کنه بابت محبت های مادرانه ام چیزی به من مدیونه.کلا توضیح دادن حس هام سخته.

روز خوبی داشته باشید

+ تاريخ دوشنبه چهاردهم مهر 1393ساعت 11:46 نويسنده مارال |

خب براتون گفنه بودم یه مدته عضو یه گروه تو فیس بوک شدم.پنجاهی ها.الان با یه سریشون تو وایبر فقط حرف می زنیم. و دیدارمون همون یه بار شد.اما یه مدت پیش از طریق یکی از کسایی که تو این گروه هم عضو بود و رفته بود عضو یه گروه دیگه شدم.اونجا عضوهاش کمتر بود و دور همی هاشون هم بیشتر بود.هفته پیش رفتیم شیان با چند نفرشون.بچه های بدی نبودن.چند نفر آقا و خانوم مجرد و یه سری متاهل و کلا از همه نوعی بودن.حس اون روزم و مودم خوب بود.مهمونای پنجشنبه هم جزو همونا بودن.ولی من از اون گروه دراومدم بنا به دلایلی.که یکیش یه سری پیشنهاد دوستی و اینا بود.سرگروه هرچی ازم خواست دلیلم رو نگفتم.ولی در کنار این مساله کلا این روزا حال و حوصله فیس بوک و ندارم خیلی.بهتون گفتم همه مطالب لبتابم و عکسهای چند سالمون که رو دسکتاب بود پاک شد؟متاسفانه.خیلی نمی خوام در موردش فکر کنم.حتا عکسای گوشیمم که عکسای شمال و اینا بود هم به خاطر سهل انگاریم پاک شد.حالادنبالشم بدم کسی که وارده برام ریکاوری کنه.

حالا امروز اینها می خواستن برن الموت.به من هم خیلی اصرار کردن ولی نرفتم.نمی دونم حسم چطوری بود و اونجا ممکن بود رو مود خوبی نباشم و این همه ساعت زهرمارم بشه.منم این مدلی ام دیگه.باید برای رفتن به جایی حس داشته باشم.در کنار این که اونجا زیاد برای بهار مناسب نبود و باباش هم هنوز از سفر برنگشته که بذارمش پیشش.

اما امروز قبل از این که بیام اینجا انقدر فضای خوبی داشتم که تو فکر رفته بودم یعنی اکه اونجا بودم حال خوش تری داشتم یا اینجا؟

ساعت 9 با بهار صبحانه مون رو خوردیم.خیلی دوست دارم وقتی خونه تمیز و مرتبه برای خودم سینی صبحانه رو ببرم توی اتاق کار و وقتی لم دادم روی مبل بشینم و بخورمش و برای چند دقیقه ذهنم آزاد باشه ولی امروز تا همین الانش حال جمع کردن خونه رو نداشتم و فقط یه بسته چرخ کرده درآوردم که کتلت برای ظهر درست کنم.خونه به هم ریخته بود ولی من رفتم و روی همون مبل آروم صبحانه ام رو خوردم و بعد هم یه صندلی گذاشتم زیر پام و کتابم رو خوندم.بیچارگان که واقعا با زیباییش داره من و بیچاره خودش می کنه.این کارم رو که جمله های قشنگ کتابایی که می خونم و می نویسم دوست دارم.حس خوبی داره.و چه قدر بعضی جمله ها و حس های این کتاب با حس های من شبیه هستش.

الانم بهار داره سازش رو تمرین می کنه و قراره بقیه مشق هاش هم بنویسه و من طبق قولی که دادم ببرمش کورش البته با ف کوچیکه این ها.

خیلی دارم رو خودم کار می کنم.که مود خوبم رو از دست ندم و نذارم فکر و خیال ها و مشکلات حال آروم این روزهام رو بگیره.

+ تاريخ یکشنبه سیزدهم مهر 1393ساعت 11:19 نويسنده مارال |