فقط در وصف حالم می تونم همین و بگم.پوففففف.دقیقا نمی دونم چمه اما اصلا حال و حوصله ندارم.صبح خدا رو شکر یه شرایطی پیش اومد که رفتم بهشت زهرا.خواستیم بریم سر خاک پاشایی ولی از دکه داره که آدرس پرسیدیم گفت بستن و باید از پشت نرده ها ببینید و منم با خودم گفتم مگه می خوایم بریم نمایشگاه.دلم می خواست برم سرخاکش و شاخه گلی رو که براش خریدم ببرم و یاسین و فاتحه بخونم.دیگه برگشتیم.نهار مرغ گذاشتم و یکم خوابیدم و ه اومد.خدا رو شکر که خواهرهام و دارم.و تنها نیستم.بهار هم الان اومد تقریبا.کارهاش و چهارشنبه کرده و مونده فقط یکم سازش رو تمرین کنه. 

فردا وقت دکتر داره و وقتی اومد باید سریع بشینه سر مشقاش و تمرینای زبان یکشنبه اش که وقتی می ریم و برمی گردیم وقت کم نیاره 

ماشین هم صبح زنگ بزنم بیاد ببره ببینم کی می ده.اون بار که تا عصری حاضرش کرد برام. 

در هر صورت این روزا خیلی دارم به خودم و حالت های درونیم فکر می کنم.چه خوب می شد می تونستم همه آدمایی که به نحوی تو زندگیم حضور دارن و شرایطم رو همون طور که هست بپذیرم و انقدر ذهن خودم و مشغول نکنم.کاش می تونستم یکم صبور تر باشم و صد البته خونسرد تر.کاش یا واقعا خنگ بودم یا می تونستم راحت خودم و به خنگی بزنم. 

کاش می شد همیشه تو یه شرایطی باشم که انقدر بی حوصله نباشم.کلا دور خودم دارم می چرخم. 

در کل که به زندگیم فکر می کنم تقریبا یه سری چیزا مرتبه.یعنی من به عنوان یه مادر دارم سعی می کنم وظایفم رو انجام بدم و برای بهار وقت می ذارم و مراقب همه اوضاع خونه و خرج و مخارج هستم و به عنوان یه زن و آدم هم دارم زبان رو نصفه نیمه هم شده می خونم و تو کارگاه داستان شرکت می کنم و کارای معمولی دیگه.ولی یه چیزی این وسط درست نیست.البته خیلی چیزا درست نیست و سر جاشون نیست.یه وقتا بین این همه دلیل که قلب من و بیقرار کرده سردرگم می شم که کدومشون مهم تر و برجسته تره ولی به نتیجه نمی رسم.یه وقتا فکر می کنم اگه یه سری موارد پر رنگ تر حل بشه من حالم خوب می شه؟همین الان به این فکر کردم که اگه خیلی پولدار بودم و می تونستم هر چی دوست دارم بخرم و هر کشوری دوست دارم برم مسافرت این حال درونیم چطور بود. 

+ تاريخ جمعه هفتم آذر 1393ساعت 19:11 نويسنده مارال |

خیلی طول کشید.هنوز هم خیلی چیزا هست که من هنوز نتونستم راست و ریستش کنم.وضعیت بهار و می گم که دو روز در هفته می ره پیش پدرش.خیلی چیزا رو جا می ذاره.من دلم براش تنگ می شه.هر وقت بهانه گیری می کنه یا با هم ناسازگاری می کنن به من زنگ می زنن.همیشه خیلی خودم و درگیر می کردم که همه چیز و مدیریت کنم.و انقدر حرص می خوردم که حد نداره.ولی این روزا دارم تمرین می کنم.تمرین می کنم تو مسائلشون دخالت نکنم.تمرین می کنم از دو روز تنهاییم لذت ببرم و به کارهای عقب افتاده برسم.امروز شونصد بار بهار زنگ زد که من دوست ندارم با بابا برم مهمونی دوستاش و می خوام برم خونه عمو.محمد هم هی می گفت بگو اجازه نمی دی.ولی من نمی تونستم دخالت کنم.گفتم خودت می دونی و به من مربوط نیست.الان حس بهتری دارم.صد در صد تو مسائلی که لازم باشه و خدای نکرده خطری بهار و تهدید کنه دخالت می کنم اما تو یه سری موارد نمی تونم و توان و حوصله اش رو هم ندارم. 

شاید قسمت بشه و فردا برم بهشت زهرا و صد البته سر خاک پاشایی

+ تاريخ جمعه هفتم آذر 1393ساعت 1:33 نويسنده مارال |

انقدر امروز از صبح گریه کردم که الان یه ژلوفن خوردم و هنوز اثر نکرده.خب دیگه این جوریه یه چیزایی هست روی دلم سنگینی می کنه که حتا نمی تونید تصورش رو بکنید.من خیلی وقته یاد گرفتم هر طوری هم هست خودم و سرپا نگه دارم.خانومی همیشه اون وقتا که از مشکلاتت می گفتی و می رفتم فیس بوکت رو می دیدم با خودم فکر می کردم این که این همه مشکل داره چطور انقدر تو عکسا سرحاله و خوش تیپ.حالا مدت هاست منم این طوری شدم.تو عکسام می خندم.تیپ می زنم و همیشه خوب می گردم ولی اینا دلیل بر این نیست که مشکلات از سر و روم بالا نمی ره. 

امروز مجبور شدم یه تصمیم بگیرم.تصمیمی که دلم خیلی بهش راضی نیست و برای گرفتنش یک سال و نیم بیشتر فکر کردم و هر بار موکولش کردم به فردا و فردا و گاهی هم فراموشش کردم و دلم و خوش کردم به همون موقعیتی که داشتم و گفتم خب همین خوبه. 

ولی دیگه نمی شه و ظاهرا مجبورم بر خلاف قلبم این تصمیم و بگیرم. 

حال خوشی ندارم.ف کوچیکه اومد اینجا و حالم بهتر شد و سرحال شدم چون حوصله ام سر رفته بود. 

خدایا من خودم و تو بغل تو انداختم.ولی ظاهرا نمی بینی یا نمی خوای جوابی بدی شاید هم اصلا این تصمیم رو قبول داری و به صلاحمه. 

ماشین صفحه کلاج تموم کرده و تو پارکینگه و تا شنبه نباید تکونش بدم.واقعا جای خالی ماشین خیلی داره خودش و نشون می ده.دارم می فهمم بی ماشینی خیلی سخته. 

چند تا علت دیگه هم داره حال بدم.کلا امروز رو مود خوبی نیستم.دلم می خواست فردا برم بهشت زهرا.هنوزم امیدوارم بشه.ماشین که نیست تا ببینیم.

+ تاريخ پنجشنبه ششم آذر 1393ساعت 16:0 نويسنده مارال |

الان بیست دقیقه ست از خواب بیدار شدم و خوابم نمی بره دیگه.معمولا روزهایی که تعطیله ناخودآگاه ساعت 6 بیدار می شم.چون ساعت رفتن بهار به مدرسه ست.ولی دیگه 5 نوبره.دیشب رفتیم دیدن خانوم دکتر مهربون و دوست داشتنی.من نسبت به مشاوره رفتن هم مثل انتخاب دوست جدید وسواس شدم و با ترس دارم می رم جلو.انگار یه جور حالت دفاعی گرفتم و قراره تا ببینم خانوم دکتر یه اشتباه کوچیک داره بی خیالش بشم.نسبت به حرف هایی که می زنه خیلی حساس شدم و اگه حس کنم داره قضاوت می کنه تو خودم می رم.البته از نظر ذهن حساس من تا الان نمره این خانوم دکتر جدید 19 بوده.و حالا فکر کنید من انقد روی بهار حساسم دارم می برمش پیش این و مساله برام حساسیتش بیشتر شده که بهار قراره بجران های بلوغش رو و کلا درونش رو پیش کی خالی کنه و آیا این خانوم مشاور توانایی این رو داره که مسیر درستی رو به بچه من نشون بده.می دونم خیلی دیوونه شدم ولی دست خودم نیست.بیشتر از دو یا سه نفر مشاوره و حتا بیشتر از دوران نوجوانیم به این طرف مشاوره گرفتم که فکر هم می کردم عالی ان و راهنمایی هاشون بی نظیره ولی بعد دیدم نه.البته خیلی جاها هم خوب بودن.ولی کلا هر کدوم یه مشکل اساسی داشتن.می دونم شاید بعضی ها اعتقاد داشته باشن مشاوره رفتن کلا کار درستی نیست و از این حرفا.ولی من نیاز دارم.حداقل الان نیاز دارم.به خاطر این که خیلی جاها نمی دونم باید در مقابل بهار و خواسته هاش چی کار کنم.برای این که تمام تلاشم اینه که دختری بار بیارم که بتونه گلیم خودش رو از آب بکشه بیرون.آدمی که بر خلاف من تو زمینه های احساسی و اجتماعی زندگیش بتونه موفق بشه و شخصیت قوی تری نسبت به من داشته باشه. 

من خیلی احساساتی ام و اشکم برای هر چیزی دم مشکمه.جدیدا سعی می کنم خودم و اصلا درگیر زندگی کسی نکنم و تا حد ممکن به کسی نزدیک نشم چون در این صورت با یکم تغییر رفتار اون می ریزم به هم.کلا توضیح دادن شخصیت پیچیده من کار حضرت فیله.خخخ 

دیشب نیم ساعتی بهار باهاش صحبت کرد.من بیرون درونم ملتهب بود.دستام عرق کرده بود و حس می کردم قلبم یخ شده.فکر می کردم با همین یه جلسه معلوم می شه که بهار به چی فکر می کنه و اصلا از وضعیت کنونی من و خودش راضی هست یا نه و خیلی چیزای دیگه که به خاطر درون گرا بودنش نمی تونم متوجه بشم.ولی بعد که رفتم تو خانوم دکتر بهم گفت دختر باهوشی داری و وقتی ازش پرسیدم چی ازش فهمیدین گفت بچه ها به زمان نیاز دارن که اعتماد کنن و حرفاشون و بزنن.اما چیزی که من و خوشحال کرد این بود که بهار خیلی مشتاق بود باز هم با خانوم دکتر حرف بزنه و کلی حرف داشت.

+ تاريخ پنجشنبه ششم آذر 1393ساعت 5:36 نويسنده مارال |

این روزا پاییز خیلی پررنگ و دوست داشتنی شده.وقتی می ریم بیرون همش چشمم می افته به رنگ های قشنگ برگ ها.و دیروز از ته دلم آرزو کردم یه شرایطی پیش بیاد که بتونم به سمت شمال برم و غرق بشم تو برگ های زرد و قرمز و نارنجی.این هفته فقط جمعه فرصت دارم چون تعطیلات بین دو ترمه که متاسفانه برنامه ریزی لازم رو برای رفتن مثلا به یه تور یه روزه به شمال نکردم.ولی واقعا دوست دارم برم و زیبایی ها رو ببینم.حالا شده تنها باشم و هندزفری تو گوشم باشه.باید ببینم تا هفته بعد چه اتفاقی می افته. 

از تموم شدن پاییز قلبم می گیره واقعا.ولی خب دیگه خاصیت دنیا همینه.بهار خانوم حسابی مشغول درس و ساز و زبانه و با این که من زیاد با زبانش مخصوصا کاری ندارم دارم می بینم که پیشرفت کرده.گاهی اشکالاتش روازم می پرسه.گاهی با هم حرف می زنیم.درساش رو هم خوب می خونه.فقط من یکم سختگیریم تو درسای حفظ کردنی مثل اجتماعی و علوم زیاده.بهار تو حل مسائل ریاضی خوبه و والا انقدر همیشه خوب بوده درساش که من و بد عادت کرده و من همش کامل می خوامش و البته این مساله تو زبان و موسیقی هم صادقه.منتها دارم رو خودم کار می کنم که حساس نشم و گاهی بهش می گم که لازم نیست عالی باشی و همین که از پس همه چیز برمیای خوبه و از این حرفا.معلمشون بهار رو مسوول کتابخونه کلاسشون کرده.البته بهار با بغل دستیش رو ولی مدیریت با خودشه.بهار به دوستش می گه چی کار کنه و چی بیاره و مصممانه داره کارهاش و درست می کنه و می خواد دفتر درست کنه.امروزم ده جلد کتاب برد مدرسه و منم بهش گفتم که حتما باهات همکاری می کنم و تو از پسش برمیای و این که مراقب کتاب هات باش و مدیریت خوب از همه چیز مهم تره. 

واقعا از این نظرها به من نرفته چون من تو مدرسه به غیر از شیطونی کارای این مدلی نمی کردم.خخخ 

ادامه مطلب هم بدون رمزه.اگه دلتون خواست بگید که داستان کامل رو بذارم بخونید.چیزی که برام جالبه اینه که عکسم و داستانم به هم خیلی مربوطه.30 مرداد من حس های بی نظیری رو تجربه کردم و این عکس رو همون روز گرفتم و شادی از چهره ام می باره.در کنار این که حس داستانم بی ربط به شادی اون روزم نیست.یکم پیچیده گفتم.خخخ


ادامه مطلب
+ تاريخ چهارشنبه پنجم آذر 1393ساعت 7:28 نويسنده مارال |

وقتی چند روز پشت سر هم بدو بدو داریم و درگیر کلاس و رفت و آمد هستیم و البته یه شرایطی هم پیش میاد که صبح زود بیدار بشم و بعدش هم دیگه نخوابم این می شه که از 8 شب خوابم می گیره.و رسما یه شب 8 و نیم سر جامون بودیم و 9 و نیم خوابم برد.یعنی از عجایب شخصیتی منه که انقدر زود بخوابم.منی که عاشق شبا بیدار بودن هستم. 

امشب هم از اون شباست که چشمام داره بسته می شه. 

ایشالا خدا یه فرصت طلایی عطا کنه که بیام و حسابی بنویسم و عکس بذارم. 

داستان دو نخ سیگار تو مجله انشا و نویسندگی چاپ شد و بسیار ذوق زده شدم. 

+ تاريخ سه شنبه چهارم آذر 1393ساعت 21:41 نويسنده مارال |

چهارشنبه سر یه موضوعی که به ف کوچیکه و بچه هاش مربوط می شد خیلی حرص خوردم و همین طور که داشتم حرف می زدم و همه سعی خودم و می کردم ف کوچیکه رو قانع کنم یهو قلبم تیر بدی کشید و این تیر کشیدن ادامه داشت تا یک ساعت.بعدش هم می خواستیم بریم دنیای نور با ه که بهار دیر حاضر می شد و خونسردیش باعث شد اعصابم خورد بشه و باز قلبم تیر کشید و این بار کل دست چپم درد می کرد.دیروز هم که خیلی برای پاشایی گریه کردم و ناراحت بودم بازم همون مساله پیش اومد. 

امروز هم یه روز آبان ماهی دیگه داره می گذره.مفید ترین کاری که کردم مرتب کردن خونه و گردگیری و جاروی روزانه بود و دستشویی رو هم شستم.الانم هوا گرفته ست و بهار خوابیده و من تو تاریکی برای خودم نشستم و می نویسم.بی حوصله ام ولی باز نسبت به دیروز یکم بهترم. 

امروز کلید رو در بود و ظهر هم بهار از اون طرف کلید انداخت و کلا قفل در به فنا رفت حالا باید کلید ساز بیارم و درستش کنم.کلی هم خرید برای خونه داریم.حال جسمانی و روحیمم کلا خوب نیست.امروز لباس عوض کردم و موهام و مرتب کردم تا شاید یکم روحیه ام بهتر بشه. 

کلا دنیای بدیه.هر چیزی که دوست داری از دست می دی.نه به شادیش اعتباری هست نه به غمش.همه خاطره های خوب می گذرن و به خاطر آوردنشون قلب آدم و چنگ می زنه.خیلی دوست داشتم امشب می رفتم و توی شام غریبان پاشایی شرکت می کردم و یا تو این هفته بهشت زهرا می رفتم.ولی هیچ کدوم مقدور نیست.بهار باید تکالیفش رو بنویسه و این هفته هم بهشت زهرا خیلی شلوغ می شه و خودمم که هم کمرد درد دارم هم فاینال دارم. 

امشب باید زبان و شروع کنم. برای شام هم هیچ ایده ای ندارم.همین که خونه مرتبه خوبه.خرید چیزهایی هم که لازم داریم انجام بشه باز بیشتر خیالم و راحت می کنه

+ تاريخ یکشنبه بیست و پنجم آبان 1393ساعت 16:53 نويسنده مارال |

نمی دونم چرا ولی مطلب دیروز و پاک کردم... 

می خواستم برای تشیع جنازه برم.چون حس کردم باید یه کاری برای خواننده محبوبم که حالا تو این دنیا نیست انجام بدم اما به خاطر وضعیت هورمونی که اصلا روبراه نیستم و از یه طرف هم می دونم خیلی شلوغ می شه. 

ترجیح می دم سر ظهر یکم حالم روبراه تر شد و یه خونه نامرتب و سر و سامون دادم تا اومدن بهار برم و پیاده روی کنم و کلی کم و کسری خونه رو بخرم.میوه و شیر و ماست و نون و...تقریبا خالی خالی هستیم.گوشت و مرغ هم نداریم. 

باید زودتر این چیزا رو روبراه کنم و بشینم سر زبان و امتحان آخر ترم و خوب بدم. 

این ترم واقعا اذیت شدم به خاطر راه طولانی کلاسمون تا تجریش.خیلی مزیت ها داره اینجا.تیچر های خوبی داره.فضای کلاساش بزرگ تره و خب منم عاشق تجریشم.ولی راه زیادش و مساله جای پارکش واقعا اذیتم کرد.همچنان شعبه نزدیک خونمون هم جمعه ها عصر و کلا صبح هم نداره 

حالا قراره با حدیث سر رفتن به شعبه آریاشهر یا سعادت آباد تصمیم بگیریم. 

دلم می خواد زودتر این غم و از خودم دور کنم.دلم نمی خواد انقدر بی روحیه باشم.وقتایی که می رم رو مود افسردگی حس می کنم صورتم باد می کنه و چشمام حالت شادیشون رو از دست می دن. 

امیدوارم مراسم امروز خیلی آبرومندانه باشه و مردم نظم و قانون و رعایت کنن.من با این شلوغی های دیشب و پریشب هم موافق نبودم.همش می گفتم به هر حال اون بیمارستان اختصاصی نبوده که مریض های دیگه هم داشته.یا مثلا اون ترافیک وحشتناک جمعه رو در نظر بگیرید که ممکنه هزاران نفر کار واجب یا مریض داشتن و تو راه بیمارستان بوده باشن. 

امروز هم باز همینه.بهشت زهرا اختصاصی پاشایی عزیز که نیست.خیلی ها دور از جون همه مرده هاشون و می خوان تشیع کنن. 

من واقعا بعضی وقتا می مونم چه جور ملتی هستیم که از یه طرف گریه و زاری می کنیم و از یه طرف فیلم مرگ دم آخر اون بنده خدا رو پخش می کنیم و سریع هم جوک می سازیم و شایعه درست می کنیم. 

+ تاريخ یکشنبه بیست و پنجم آبان 1393ساعت 8:7 نويسنده مارال |

چند سال پیش وقتی داشتیم می رفتیم برای شمع سازی وسیله بخرم از رادیو خبر مرگ خسور شکیبایی رو شنیدم و چند قطره اشک ریختم و دلم خیلی سوخت.اون تنها هنرمندی بود که براش اشک ریختم.همیشه از شنیدن مرگ هنرمندانی که عزیز و دوست داشتنی هستن دلم می گیره و خیلی غمگین می شم.اما پاشایی تنها هنرمندیه که از ته دل دارم براش گریه می کنم و اصلا نمی تونم خودم و آروم کنم.توی این دو سه سال اخیر با آهنگ هاش زندگی کردم.خیلی شبا راه رفتم و از زور دلتنگی ترانه هاش و بارها و بارها گوش دادم.تولد بهار مدام اهنگه قلبم رو تکراره رو می شنیدیم. 

خدایا نمی دونم حکمتت چی بود ولی دلم می خواست خوب و سرحال می شد و دوباره کنسرت می ذاشت. 

من این همه کنسرت رفتم.ولی کنسرت پاشایی یه رنگ و حال و شور دیگه ای برام داشت.اکثر آهنگ هاش و بلد بودم. 

ناراحتم و غمگین اما از یه طرف براش خوشحالم که انقدر بزرگ رفت و عزیز و دوست داشتنی.

+ تاريخ شنبه بیست و چهارم آبان 1393ساعت 10:57 نويسنده مارال |

از خواب پریدم.پریروز صبح ساعت 5 بود.خواب دیدم وایتکس و چند تا مواد شوینده دیگه رو دارم با هم قاطی می کنم و یهو یه بخاری بلند شد و توی خواب حالت خفگی بهم دست داد اما تو همون حالت خفگی جیغ از ته دلی کشیدم.بهار با نرمی پرسید:مامان خواب بد دیدی؟گفتم آره دخترم.ببخشید بیدارت کردم.دستم و گرفت توی دست هاش و مالید.بعد هم دستم و محکم گرفت و گفت مامان هیچی نیست.همین الان که دارم مینویسم بغضم گرفته. 

خدایا این فرشته کوچولوم رو به دست توانا و قدرتمند خودت می سپرم.مراقب همه فرشته های کوچیک باش و مراقب فرشته من هم.انقدر که زندگیم و قشنگ کرده وجود پر از مهرش 

بعضی وقتا فشار زندگی و مسوولیت ها و استرس های درونیم باعث می شه سر بهار داد بزنم و رفتار بدی نشون بدم و وقتی محبت ای این مدلیش رو می بینم کلی عذاب وجدان می گیرم. 

پرنسس مامان همه سعی خودم و می کنم تا بتونم تو رو به آرزوهای قشنگت برسونم.آرزوهایی که در توانم باشه. 

همیشه دلم می خواد برق شادی رو توی چشم های قشنگت ببینم. 

قبلا من خیلی مادر خوبی نبودم.روی تربیت و ادب و درس و همه چیز سختگیر بودم.یه جاهایی بد نبود و الان دارم یه سری نتیجه ها می بینم ولی خب واقعا غلط زیاد داشتم تو نحوه برخوردم.حتا دست بزن. 

راستش این روزا خیلی خوشحالم و خدا رو شکر می کنم که محمد از زندگیم رفت.می دونم خودم هم اشتباهات زیادی داشتم و در مورد بهار هم خودم خیلی مقصر بودم و نمی خوام اخلاق بدم و داد و بیداد ها و کتک زدن هام رو توجیه کنم اما من واقعا بیمار بودم و اعصابم و روانم به خاطر هزارن چیز بد و آزار دهنده افتضاح بود.وقتی محمد رفت من تو خیلی زمینه ها کم کم خودم و پیدا کردم. 

هنوز هم خیلی چیزا ست که باید درستش کنم اما خوشحالم که رفتارم با بهار چند قدم بهتر شده.هنوز هم گاهی خیلی بد عصبانی می شم و خشمگین اما اصلا دست روش بلند نمی کنم و دارم همه سعی خودم و می کنم با کمک خدای مهربون و مشاور خوبم همه چیز و نطم بدم و آینده خوبی برای دخترم رقم بزنم. 

+ تاريخ پنجشنبه بیست و دوم آبان 1393ساعت 10:57 نويسنده مارال |