X
تبلیغات
و خدایی که در این نزدیکی ست

و خدایی که در این نزدیکی ست

از صبح حالم بد بود.شب ها بد می خوابم.دقیقا از زمانی که مریض شدم و می شم این پروسه بدخوابی شروع می شه و خدا می دونه دوباره کی درست بشه.

صبا مزه دهنم خیلی بده.امروز هم همین طوری بود.صبا حالت تهوع دارم.امروز هی احساس می کردم روز خوبی نخواهد شد.هی با خودم حرف زدم که این طوری نگو.اما کم و بیش بود.

بهار چند وقته دوباره سردرد داره و این من و اذیت می کنه.کلا هرمساله ای برای بهار پیش بیاد من طاقتش و ندارم.مخصوصا این که از شیطنت می افته و خیلی برافروخته می شه صورتش.

امروز با حال بدی اومد خونه.صبا خسته ست و حوصله مدرسه رو نداره.

نهار نخورد و بهش گفتم بره و بخوابه.ساعت 4 رفتیم و گذاشتمش پیش ف بزرگه در حالی که نگرانش بودم.سرکلاس خوب بود خیلی.شاید اگه بهار خوب بود و خیالم راحت بود بی نظیر می شد ولی خب نگران بودم.

با محمد بحثم شد و راه و اشتباه رفتم و یه عالمه تو ترافیک موندم.

نمی دونم ربط ماکارونی و نسکافه و معده درد چیه ولی من همزمان که اینا رو خوردم بعدش معده ام داغون بود و سر کلاس خدا فاطمه رو خیر بده که بیسکوئیت بهم داد و بهتر شدم.

کتاب رزی داره درمیاد و بسی خوشحال شدم.سارا رو بعد از یه مدت طولانی دیدم و سه تایی دم در موسسه کلی حرف زدیم ولی من نگران بودم.

بهار و بردم دکتر و کلی معطل شدیم و دوباره با محمد بحثم شد و این بار فقط تو ماشین جیغای بنفش کشیدم و کلی بد و بیراه بهش گفتم و بهار گوشاش و گرفته بود.

رفتیم داروخانه محل و حواسم نبود راه یه پراید و گرفتم که اونم نامردی نکرد و فحش داد و منم بهش گفتم مادر ج...

برای اولین بار جلوی بهار همچین فحش رکیکی دادم.

خونه که اومدیم این جریانات رو سر کسی خالی کردم که این روزها خیلی داره سعی می کنه خوب و مهربون باشه.

داروهای بهار و دادم و کنارش دراز کشیدم و کلی ازش معذرت خواستم و براش گفتم من و بابا دو تامون تو رو دوست داریم و فقط نمی تونیم با هم کنار بیایم.

بهار که خوابید رفتم و دوش گرفتم و چایی خوردم و بهتر شدم.

بعضی وقتا کنترل اعصابم و زبونم اصلا برام راحت نیست.

نمی گم روز گندی بود چون می تونست خیی بدتر از اینا باشه.من فقط از این ناراحتم که جلوی بهار جیغ زدم و چرت و پرت زیاد گفتم.

یه چیزی هم می خوام که به هرکی گفتم برام گیر نیاورده و این اعصابم و خورد کرده.

قراره دوستم رو برای تولدش سورپرایز کنم و استرس دارم برا کیکی که سفارش دادم و این که همه چیز مرتب باشه.

می ترسم کیک و اون جور که می خوام درنیاره.

گوشت برا بیف استراگانف گرفته بودم که خونه ف بزرگه جا گذاشتم.

فردا باید بهار و ببرم دکتر سردردش و حتما تا ساعت 9 و 10 معطل می شیم

چهارشنبه وقت آرایشگاه دارم و مهمونی دوره دانشگاه خونه زهراست و عصرش بهار وقت دندون پزشکی داره.

کلا این همه هزار تیکه ام خدا رحم کنه.

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393ساعت 0:48 توسط مارال|

بدون شک امروز که 21 فروردین  1393 هستش خیلی ها توی این دنیا خوشحالن و آرومن و لبخندی روی لباشونه که نشون دهنده اینه که چه قدر احساس شاد بودن دارن.

و باز هم بدون شک من یکی از اون خوشبخت ترین ها هستم.

یه هدیه فوق العاده با چاشنی محبت از طرف یه عزیز من و جزو خوشحال ترین آدمای روی زمین کرده.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم فروردین 1393ساعت 15:39 توسط مارال|

امروز بهار فوق العاده داشت و 2 اومد خونه.من شب اصلا خوب نخوابیده بودم و صبح حالم هم خوب نبود.هیچی نخوردم.فقط تو جام بودم.رزی زنگ زد و یک ساعت حرف می زدیم که دیگه آخرش فکم دراومده بود رسما.ولی حال داد.داستانم و یکم نقد کرد و قرار شد برا بچه ها و استاد بفرسته.بعد دوباره یکم خوابیدم و همین طوری صدای تلفن نذاشت بخوابم.

تا 12 تو جام بودم و کم کم بیدار شدم و خونه رو حسابی تمیز کردم.معمولا اگه قرار باشه نهار غذای خورشتی بخوریم من از روز قبلش درست می کنم و دیشب هم ساعت 12 زیر قیمه رو خاموش کرده بودم و برنج هم داشتیم و فقط داغشون کردم.

ساعت 2 بهار زنگ اف اف رو زد و من دم در ایستادم که اگه خدای نکرده آسانسور گیر کرد برم و به دادش برسم.یکم می ترسه وگرنه خطری نداره.

همیشه وقتی بهار از مدرسه میاد من تلفن به دست دم درم و دارم با ه یا دو تا ف ها یا دوستام حرف می زنم(خدایا این فک زدن و از ما خانوما نگیر که حال اساسی می ده آمین)

هر بار میاد می گه مامان باز هم تلفن به دستی که و یه وقتا که تلفن دستم نیست می گه به به چه عجب!خیلی هم بامزه حواسش به این موضوع هستش.

نهار خوردیم و مادر و دختر چرت زدیم.عموش اومد دنبالش که نرفت و موند خونه.می دونست من بی حالم و جایی نمی برمش اما دوست داشت انگار.قرار شد شب بیاد دنبالش

امروز حس کردم خیلی تو خونه احساس امنیت و راحتی می کنه و خونه مرتب و تمیز رو دوست داره.از خواب که بیدار شد گفت آخیش مامان چه چسبید...

عصری آروم نشست سر نقاشی و با هم رفتیم خرید.مرغ و گوشت و میوه و سبزی و همه مایحتاجی که از قبل از عید می خواستیم رو هم خریدیم و برای دخترم نوبرونه گوجه سبز هم خریدم و همون جا خدا رو شکر کردم که می تونم جلوی دخترم روسفید باشم و از برکتی که خدا به مالم داده تشکر کردم.

وقتی اومدیم خونه به دوستش زنگ زد که با هم برن بازی کنن.دو تا موز شستم و دادم بهش که برای دوستش هم ببره و خودم مرغ و گوشت ها و میوه ها رو شستم و جا به جا کردم و یهو اشکام سرازیر شد.

بابت همه نعمت هایی که خدا بهم داده شکر کردم.به ف بزرگه زنگ زدم و بغضم یهو ترکید.بهش گفتم به همسرت بگو حق پدری رو بر من تمام کردی.بهش بگو اگه من تو این خونه راحتم و احساس امنیت می کنم و دخترم انقدر آرامش داره مدیون توام.بهش گفتم کاری از دستم برنمیاد که محبتش رو جبران کنم فقط دعای خیرم همیشه همراه خودش و شماهاست.

خدا اگه پدر و مادرم رو ازم گرفته عوضش خواهرا و برادر نازنینی بهم داده که کنارم هستن و باهاشون شادم.

آقای نون رو داده که مثل پدرم می مونه و سال هاست این خونه رو در اختیارم گذاشته و من می خوام بدونه که من چه قدر مدیونشم که می تونم تو محله ای زندگی کنم که امکانات خوبی داره و آب و هوای خوب و دخترکم دنیای رنگی بچگیش رو اینجا می گذرونه.

ف بزرگه بنده خدا هم اشکاش سرازیر شده بود.بعد دستام و بلند کردم و رو به قبله از خدا خواستم قبر شوهر عمه ام رو که پدر آقای نون هست غرق نور و رحمت کنه که همچین آدم بزرگی تربیت کرده.

من دوست دارم آدما حس من رو در مقابل کار خوبشون بدونن.من دستام خالیه و کاری ازم برنمیاد غیر از این که براشون دعا کنم.من مطمئنا آدم بی عرضه ای نیستم و پاش بیفتم گلیم خودم و از آب می کشم ولی نمی شه منکر این هم شد که موندنمون تو این خونه و رسیدگی های برادرم چه قدر خیالم و راحت کرده که بشینم و بچه ام رو بزرگ کنم.

خدایا نور به قبر بابا و مامان هم ببیاره که حقوقی برام گذاشتن که محتاج کسی نباشم و آروم در حد معمولی زندگی کنم.خدایا من و ببخش اگه خیلی وقتا نق می زنم.ولی خودت می دونی که هرگز ناشکر نبودم و نیستم.

نوشته شده در چهارشنبه بیستم فروردین 1393ساعت 20:26 توسط مارال|

دیروز این آقایی که زباله ها رو می بره رو با سطل بزرگش دم ورودی دیدم و وقتی اومدم بالا متوجه شدم زباله های ما رو نبرده.اف اف زدم به نگهبانی و گفتم این چرا در نمی زنه؟ما نمی ذاریم بیرون زباله ها رو چون گربه پاره می کنه.بهار رفت حموم و وقتی هنوز حوله تنش بود زنگ درمون به صدا در اومد و من فکر کردم همون آقاهه ست و به بهار گفتم زباله ها رو بده که یهو صدای مادر محمد رو شنیدم که می گفت راهم نمی دی بهار؟بهار شوکه شده بود و چند لحظه بعد بلند شدم و رفتم و باهاش روبوسی کردم و خیلی سعی کردم جلوی احساساتم رو بگیرم.ولی کلی بغلش کردم و اومد تو و براش میوه آوردم و یه کاسه سوپ و اونم مثل همیشه برامون شکلات و اینا آورده بود.نزدیک دو سال بود ندیده بودمش.آخرین بار هنوز نمی دونست من و محمد طلاق گرفتیم و همه ماه رمضون رو و یا بیشترش رو چون خونشون دیگه به مسجد همیشگی دور شده بود می اومد خونه ما و من همیشه با روی باز بودم ولی آخرین بار من و محمد سر یه موضوعی که کاملا اون مقصر بود دعوامون شد و من گفتم کاری نکن تن مرده هامون تو قبر بلرزه و مامانش یهو به من پرید و با اخم فراوان با محمد رفتن.من زنگ زدم به محمد و گفتم دارم خودم و می کشم اومد و مامانش هی زنگ می زد که محمد بره و اونم تنها.

اون روز قبل از رفتن مامانش من به حدی حالم بد شد که جلوی در خوردم زمین و هی هم بهش می گفتم تروخدا از دست من ناراحت نباش و من منظوری نداشتم.آخ که قلبم از به یاداوریش درد می گیره.

از این همه بی تفاوتی که نسبت به حالم داشت.منی که تازه چند ماه بود مادرم فوت کرده بود و اون و مادر خودم می دونستم و به محمد اصرار می کردم مادرش رو خانواده اش رو از من نگیره.

و حالا بعد از این همه مدت اومد و منم توی دلم بخشیدمش.مثل همیشه با روی باز ازش استقبال کردم و بهش گفتم من هنوز دخترتم.

امروز به این نتیجه رسیدم بعضی ادما وقتی می رن کسی دلتنگشون نمی شه.بعضی ها خیلی زود جای خالیشون معلوم می شه و بعضی ها به مرور.من جزو اون دسته ای هستم که همیشه خوب و مهربونم و با رفتنم و یا بهتر بگم کنار گذاشته شدنم کسی حالش بد نمی شه چون همه می گن بابا این که همیشه هست و محبت می کنه ولی بالاخره بعد از این همه مدت خانواده محمد فهمیدن کی و از دست دادن.این از رفتارشون معلومه.

ولی دیگه برام مهم نیست.

من نمی تونم بد باشم و بدجنس و حتا حسود.فقط خودم و از خیلی آدما کنار می کشم که ضربه نخورم.

نوشته شده در چهارشنبه بیستم فروردین 1393ساعت 1:5 توسط مارال|


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیستم فروردین 1393ساعت 0:17 توسط مارال|

فکر می کنم دیروز خستگی ناشی از معطلی برای ماشین و همین طور مریضیم باعث شده بود فکرم خیلی کار نکنه و خدا رو شکر یه دعوایی با یارو نکردم و پول و دادم و اومدم خونه.آخه من یه پیش ذهنیتی داشتم از ماشین ف کوچیکه اینا که صندلیشون و 40 تومن بابت تعمیرش داده بودن و بعد هم این که چون اولین جایی بود که بردم حس خوبی نداشتم.

از یه طرف هم واقعا ماشین من اون میله زیرش رو حتا نمایندگیش هم ممکنه نداشته باشه انقدر که بدقلقه و وسایلش گیر نمیاد.

حالا امروز که داشتم بهار و می بردم کلاس زبان دیدم خدایی خوب درست کرده.ف کوچیکه زنگ زد و گفت فردا شوهرش میاد که ماشین و ببره و منم دیگه بهش گفتم درست کردم و انقدر گرفته و فهمیدم ماشین اونا یه صندلی بوده و خلاصه که همون بهتر نرفتم چیزی بگم.

البته هنوز هم می گم که راضی نیستم ولی خب نسبت به این که قرار بود عصبانی بشم و خودم اول از همه ناراحت بشم چیز خوبی از آب دراومده

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم فروردین 1393ساعت 20:52 توسط مارال|

دیروز رفتم و صندلی ماشین و خیر سرم تعمیر کردم.یارو انقدر معطل کرد آخرشم اون جوری که من می خواستم نشد.فقط سفتش کرد و جاش انداخت.صندلی راننده خوبه تقریبا هرچند من فکر می کنم یارو اصلا کارش و بلد نبود.و جلو تر از حد معمول نصبش کرد.اون یکی هم میله زیرش که رو رولش جا به جاش می کنه دراومده و اینم نداشت و قرار شد فقط سفتش کنه که متاسفانه خیلی جلو نصبش کرده.من هم انقدر منتظر مونده بودم که اعصابم در حد لالیگا خورد بود و 80 تومن دادم بهش کوفت کنه که اصلا حلالش نباشه و هیچی نگفتم چون می دونستم دهنم و باز کنم دعوام می شه و بی خیال پول شدم.تا من باشم دیگه جایی که نمی شناسم ماشین و نبرم.واقعا دیروز داشتم فکر می کردم داشتن ماشین اگه ده تا نفع داره صد تا هم اعصاب خورد کنی داره.ولی یه وقتا تقصیر خودمه.باید صبور تر می بودم.حالا دیروز که برگشتم ف کوچیکه می گه شوهرش گفته که ماشین مارال و می برم درست می کنم.و منم هیچی نگفتم درباره صندلی.باید ببرمش پیش همون تعمیرکار همیشگی و یا اگه تو کارش نبود حتما جایی رو می شناسه که معرفی کنه بهم.

زده به سرم بفروشمش و یه پراید بخرم.خیلی لوازم جانبیش بد گیر میاد و گرونه.هر جایی ازش سر درنمیارن و هزار تا چیز دیگه.امروز با داداشم مشورت می کنم حتما.

خدایا خودت ما رو دریاب و یه کاری بکن راه حل خوبی به ذهنم بیاد.

خوبی پراید به اینه که همه جا لوازم یدکیش هست و تعمیرش هم راحت تره ولی خب اعتراف می کنم پراید خیلی هم خوب راه نمی ره و حس می کنم ماشین خودم بهتره.تا ببینیم چطور می شه.تعمیرکاری هم که ماشین و می برم خیلی بهم دوره و این هم یه مصیبتیه.

باید یه خورده رو این اخلاقمم کار کنم و یکم از این ترس و وسواسم در مقابل خراب شدن هر وسیله ای مخصوصا ماشین خونسرد تر باشم.

اگه شما جای من بودید و یارو سرتون کلاه می ذاشت و نسبتا پول زیادی می گرفت و خوب هم صندلی رو درست نمی کرد چه برخوردی می کردید؟جدی دوست دارم بدونم.

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم فروردین 1393ساعت 7:15 توسط مارال|

بچه ها من کامنتای پست خصوصی رو از اون جایی که نمی دونم چطوری باید رمز دار کنم اصلا تایید نمی کنم ولی همشون رو می خونم.ممنون وقت می ذارید
ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه هجدهم فروردین 1393ساعت 14:8 توسط مارال|

گلوم بدجوری داره اذیتم می کنه.دیشب واقعا تا صبح نخوابیدم.خوبه این سری مثل بچه آدم رفتم و دو تا امپول زدم و دکتر هم رفتم و خود درمانی نکردم.کاش زدتر این گلو درد و سوزشش خوب بشه.انگار مریضی هم یه دوره داره و هرکاری بکنی باز هم خوب خوب نمی شی ولی اعتراف می کنم این سری خیلی بهتر از دفعه های قبلم.حداقل گوشام و دماغم نگرفته.الان بیشترین چیز تبیه که شبا می کنم و این گلو درد لعنتی.همتمم نمی گیره یه سوپ برای خودم درست کنم ولی دیگه امروز تصمیم گرفتم.


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه هجدهم فروردین 1393ساعت 7:21 توسط مارال|

یه مدتیه که من اینجا رو پیدا کردم.انقدر این فضا به من آرامش می ده که حد و حساب نداره.انقدر جای زیبا و امنی هستش که من هر بار که می رم و لا به لای درخت ها قدم می زنم و بعد تو آلاچیق می شینم و چایی می خورم یا کتاب می خونم حسرت می خورم چرا زودتر اینجا نیومدم.همیشه از کنارش با ماشین رد می شدم ولی همت این که برم و توش راه برم رو نداشتم.ولی الان یه وقت هایی می رم.توی عید ه من و تنها نذاشت و پیش من بود.بهار چند روزی رفت شهر پدری و خیلی جاش خالی بود.من و ه هم تو آرامش یا پای لب تابامون بودیم یا با هم چای دارچینی می خوردیم و حرفای خواهرونه می زدیم.گاهی من می زدم به صحرای کربلا و از زمین و زمان گله می کردم و گاهی انقدر می خندیدیدم که دل درد می گرفتیم.

امسال سه روز اول رو یه مسافرت خوب داشتم و بقیه اش رو تهران بودم.عموم رو بعد از 16 سال رفتم و دیدم.شنیده بودم حالش زیاد خوش نیست و همراه ف بزرگه و همسرش که همیشه با فامیل ارتباط دارن رفتم خونشون.زن عموم بغلم کرد و بوسیدم و هی بهم می گفت چشمم و روشن کردی عزیزم.قربونت برم و از این حرفا.نمی دونم این قضیه خون چی داره که این جوری آدم و می کشونه.دخترعموهام و دیدم و بچه هاشون و که اصلا یادم نمی اومدشون و انقدر بزرگ شدن که دارن ازدواج می کنن.پسر عموم و خانومش و عموم و...عمو خواب بود و وقتی هم بیدار شد ما رو خیلی یادش نمی اومد فقط همسر ف بزرگه که دایی اون می شه رو یادش بود.ولی من بوسیدمش و دستش و گرفتم و بغلش کردم.یه جورایی بوی بابام و می داد...

تو ماشین و توی راه برگشت اشکام می اومد.یاد بابام افتاده بودم که اگر بود حتما موهای کم پشتش رو که دیگه سفید شده بود با شونه کوچیکی که توی جیبش داشت می زد عقب و کت و شلوار شیک و اتو کشیده اش رو می پوشید با کفشای واکس زده و با هم می رفتیم که فامیلش رو ببینیم.بابام مرد خیلی خوش تیپ و تمیزی بود...

یه روز هم رفتیم و عمه ام رو دیدیدم.معمولا عمه ام رو سالی یه بار می بینم.بهار هم این بار بود و کلی خونه عمه رو دوست داشت.من بیشتر بچگیم رو تو خونه عمه و حیاطش با بچه های فامیل آتیش سوزوندم.

البته قبل از همه اینا با ه دیدن آقای الف یعنی شوهر ف بزرگه هم رفتیم و کلی دوسش دارم این مرد بزرگ رو که حق پدری رو بر من تمام کرد.

بقیه روزها رو هم گفتم که بیشتر با ه بودیم و گاهی ف بزرگه و ف کوچیکه هم می اومدن و گاهی ما می رفتیم.یه بار ه باهام اومد و رفتیم همین فضایی که می گم و بقیه اش رو خودم می رفتم.

سیزده به در هم ساعت 9 شال و کلاه کردم و رفتم و راه رفتم.حتا سبزه هم گره زدم.

بهار که برگشت قلبم روشن شد.خیلی دلتنگش بودم ولی حسابی بهش خوش گذشته بود.خدا رو شکر فامیل پدرش خیلی شلوغ و پر جمعیتن و بهار رو هم خیلی دوست دارن.

یه روز هم سه تا برادرهای محمد با خانوماشون اومدن یهویی دیدن من.برادر محمد قرار بود بیاد بهار و ببره که عموهاش رو که از شهرستان اومدن ببینه که یهو گفت ما ده دقیقه دیگه می خوایم بیایم ببینیمت.

من هم یه آرایش خوب کردم و تونیک مشکی سفید با شلوار مشکی پوشیدم و ازشون پذیرایی کردم و خیلی ریلکس باهاشون گفتم و خندیدیم.عروس کوچیکه رو من که ندیده بودم ولی دختر خوبی بود و بهار هم خیلی دوسش داره.پسر برادر محمد رو هم که از همون نوزادی عاشقش بودم دیدم و کلی باهام دوست شده بود و چلوندمش.خیلی بامزه ست.انقدر خوشگل بوس پرت می کرد برام.

برادر محمد ازم قول گرفت عروسیشون برم منتها چون شهر خودشونه بعید می دونم.به شوخی بهش گفتم من در صورتی میام که محمد نیاد و یا جای اونه یا جای من که خیلی جدی برگشته می گه باور کن تو برام مهم تری.خدا رو شکر فعلا همه قدر ما رو می دونن به غیر از اونی که باید بدونه.که دیگه ذره ای هم برام مهم نیست.این روزا خیلی ازش فاصله گرفتم.وقتی نمی بینمش و صداش و نمی شنوم اعصابم راحت تره.

اون یکی برادر محمد و خانومش هم دوست داشتن من و ببینن که جاری زنگ زد گه یه جا بیا و اینا که دیگه قسمت نشد.خودم هم خیلی حال و حوصله نداشتم.

نوشته شده در یکشنبه هفدهم فروردین 1393ساعت 16:41 توسط مارال|


آخرين مطالب
» وقتی
» بدون شک
» سرشار
» مادرش
» نشد
» ماشین 2
» ماشین
» ادامه
» غرغر
» باز هم تعطیلات

Design By : Pichak