و خدایی که در این نزدیکی ست

امشب هم می خوام برم و دعاهام و بخونم.امشب می خوام خیلی خیلی حواسم و جمع کنم که حاجتیم از قلم نیفته.ولی بیشتر این حال و هوا رو دوست دارم چون یه جورایی خودم رو به خدای مهربون نزدیک تر حس می کنم.

این روزا یکم می ترسم از بزرگ شدن بهار.از کل کلای ریزی که شکل می گیره.اصلا چیز خاصی نیست فقط من خیلی حساسم.درون خودم همیشه تو هر حالتی بیقراری خاص خودش رو داره.خیلی کم پیش میاد من واقعا سرخوش باشم.این به معنی ناامیدی نیست و من سعی می کنم زندگی حالت روتین خودش رو داشته باشه فقط این و گفتم چون امروز به این نتیجه رسیدم حساسیتم روی بهار برا اینه که دلم نمی خواد چیزی از درون من بفهمه و این که درون خودشم این مدلی باشه.همه بهم می گن بهار کلی تو کارای اجتماعی شرکت می کنه و روحیه اش خوبه و واقعیت هم همینه من فقط یکم حساس شدم.حالا کم کم مسائل خودم روتین شد با مشاورم این مسائل رو هم مطرح می کنم.به هر حال بهار تو سن بلوغه و کم مونده وارد دوره ای بشه که من نشناسمش.فقط هدفم اینه که با من دوست باشه و اوضاع مادر و دختریمون هرچه آروم تر بگذره.

والیبال هم که متاسفانه چهارم شد.دلم سوخت کلی.

این روزا به این فکر می کنم که حضرت علی واقعا حق داشته بره و سرش رو توی چاه ببره و از دست این مردمی که حرفش رو نمی فهمیدن به خدای خودش شکایت کنه.این روزا واقعا همه یه پیله کشیدن دورشون.

امیدوارم به حق همین شب عزیز همه شما دوستای خوبم به همه آرزوهای قشنگتون برسید.

مامان و بابای خوبم حالا که از پیش ما رفتید و ما همیشه دلمون براتون تنگه حواستون به تک تک ما باشه و سفارش ما رو به خدا بکنید.

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم تیر 1393ساعت 21:46 توسط مارال|

من به این نتیجه رسیدم که اصلا و ابدا تحمل دیدن این جور بازی ها رو ندارم.منظورم فوتبال و والیبال در حد رقابتی و جهانیه مخصوصا اگه پای ایران وسط باشه.الانم که والیبال عقبه اعصابم خورده.

امروز خواهرا اینجا بودن و دور هم بودیم.خوب بود...هنوز درگیر آفتابه هستیم.دی

ف بزرگه یه پیراهن تو خونه ای خوشگل برام دوخته.خیلی بهم می اومد.

عصری هم من و ه و بهار رفتیم صادقیه دم کلاس زبان من که یکی دو بار بهار اومده بود و دیده بود مغازه هاش و دوست داشت ببینه.ولی تقریبا همه مغازه ها بسته بود.ولی خریدامون بد نشد.من ریمل می خواستم و لاک قرمز که خریدم.یه لاک صورتی چرک و یه دونه از این زرقی برقی ها هم برای بهار.

برگشتنی هم فلکه دوم دو تا تونیک خوشگل با یه ساق مشکی برا بهار گرفتم که احتمالا یا پاتختی یا حنابندون دختر عمه اش بپوشه.حالا باید برای عروسی ببینم چی پیدا می کنم.انقدر این چند وقته از طرف پدری مراسم داشتن که دیگه لباساش تکراری شده.

امشب هوا خیلی دلگیر بود.با ه به این نتیجه رسیدیم عاشورا باز هم بهتره چون مردم بیرونن.نمی دونم جو شهرستان های خیلی کوچیک چطوریه.ولی آدم تو تهران هم این جور مناسبتا دلش می گیره.

ولی از وقتی اومدیم خونه و کولر و زدیم حس بهتری دارم.

دیشب تا 3 مشغول خوندن دعای جوشن کبیر بودم.تو گوشیم دانلود کردم و خیلی خوب و قشنگ بود.

من به چادرم که باهاش نماز می خونم تعلق خاطر دارم چون مامانم برام خریده بود و داده بود همسایشون بریده بود و دوخته بود.همیشه با منه.مامانم یه چادر سورمه ای توری داشت که خیلی دوسش داشتم ولی نمی دونم کجاست و گم شد متاسفانه.همیشه وقتی دعا و قرآن می خونم با همین چادر می خونم.یه حوله تنی بنفش هم دارم که انگار خمپاره خورده.سرش سوراخه و گوشاش و آستیناش ولی چون مامانم با دست خودش خریده خیلی خیلی دوسش دارم و دلم نمی خواد یکی دیگه بخرم.

تا حالا دو سه بار داداشم زنگ زده که پول لازم داری یا نه و من بهش گفتم نه.من هیچ وقت نمی گم و اون خیلی اصرار می کنه.می خوام بگم با این که من تا جایی که ممکنه ازش پول قبول نمی کنم و تا حد معمول از پس زندگیم برمیام ولی دلم گرمه وقتی می بینم پول تو حسابم کمه.

خدایا مراقب برادر مهربونم باش.

 

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم تیر 1393ساعت 21:50 توسط مارال|

حتا خوردن یه ماگ نسکافه جاکوبز هم نتونست انرژی لازم رو بهم بده.با این که ساعت 10 بود اما خوردم چون می خوام با تی وی جوشن کبیر بخونم تا تهش و انقدر زود چشام بسته نشه.واقعا امتحان دادن این ترم یه جورایی نفس گیر بود به همون علتای پست قبل.

امشب هم سر نماز مغرب و عشا دعاهای شب بیست و یکم و زیارت عاشورا رو خوندم.حس مریضی دارم و ژلوفن خوردم.امیدوارم چیز جدی ای نباشه.

بیشتر خستگیم به خاطر همون فشار عصبیه بود که داشتم.وگرنه امتحان و کارهای دیگه مثل همیشه ست.ولی واقعا همه بدنم درد می کنه.تازه دارم می فهمم اوضاع چه قدر جدی بوده و من چه فشاری رو تحمل کردم.فقط خودم و سپردم به خدا.

بابت برد تیم والیبال هم کلی جیغ زدیم و اشک تو چشمام جمع شد.خیلی تبریک می کم به این بچه های باغیرت.

فردا که همه جا تعطیله و احتمالا برنامه خاصی نداشته باشیم و تو خونه بمونیم.نمی دونم عصری جایی باز هست یا نه.

همون طور که گفتم این روزا خیلی میل حرف زدن و اینجا نوشتن دارم.

امشب باز هم ما رو فراموش نکنید.

قاب موبایلم که خیلی دوسش دارم

img_7145.jpg

اینم سفره مادر و دختری ما وقتی تصمیم می گیریم با هم تو روشن ترین اتاق خونمون نهار بخوریم.الان که یادش می افتم حس خوبی زیر پوستم می ره

img_7152.jpg

مدل روسری سر کردن دخترک که من خیلی خوشم میاد

img_7148.jpg

اینم من و بهترین و مهربون ترین خواهر دنیا.شال سفیده ه عزیزه و اون یکی من.دی.همین دیشب

img_7155.jpg

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم تیر 1393ساعت 23:42 توسط مارال|

دیشب رفتیم بیرون.اول رفتیم پارک نیاوران که دیدیم زمین اسکیتش و 4 ساله بستن.یعنی ما 4 سال بود اونجا نرفته بودیم.مطمئنم آخرین بار با فهیمه و دو تا دختراش و شوهرش رفتیم که همسایه های خونه قبلی مامان بودن و بهار با دخترش اسکیت بازی کرد.بعد از اونجا رفتیم قدم زنان سمت پیتزا چمن که خیلی شلوغ بود و بهار هم اعلام کرد پیتزا دوست نداره.برای همین رفتیم شیلا و هات داگاش رو که دوست نداشتیم.یعنی سسش رو.سالاد فیله مرغش بدک نبود.چیپس سوسیسش خوب بود و خاص.پیتزاش هم چنگی به دل نمی زد.بعد هم رفتیم سمت پارک ساعی و بهار اسکیت بازی کرد و چایی خوردیم و همش مشغول آفتابه بازی بودیم و کلی خندیدیم.مثل بچه لوسا خودم و چسبونده بودم به ه و اونم هی می گفت خرس گنده خجالت بکش...

امروز هم دیر بیدار شدم و یکم سرسری درسم و خوندم.مطمئنم تا خونه رو مرتب نکنم حوصله حاضر شدن و رفتن ندارم.یه چایی بخورم و صبحانه حتما روبراه می شم.هنوز رایتینگ هم ننوشتم.

این روزا همش دلم می خواد بنویسم.چراش رو دقیقا نمی دونم.اما ای کاش می شد واقعا از اون چیزایی که توی قلبمه بنویسم.

فقط این و می دونم که هیچ تمایلی به هیچ مردی ندارم انقدر که از مردای زندگیم ضربه خوردم و هی تلاش کردم که دوست بدارم و دوست داشته بشم و هی به در بسته خوردم.

دیشب فکر می کردم هیچ وقت حس حمایت یه مرد رو درست و حسابی حس نکردم.همیشه این من بودم که عشق دادم و حمایت کردم و الان تمام وجودم سرشار از انرژی منفی نسبت به مردهاست.

مرد منظورم کسیه که مثلا به عنوان همسر یا دوست کنارم باشه و قضیه احساسی باشه.وگرنه مردهای بزرگی تو زندگیم دیدم و هستن.مثل پدرم با این که نیست ولی هیچ وقت اون حس تکیه گاه بودنش رو از یاد نمی برم.

برادرم و آقای نون که تو این دوسالی که از جداییم می گذره حسابی مردونگی و حس حمایت رو بهم نشون دادن.

دیگه خسته ام.و برای همین عقب نشینی احساسی کردم خیلی وقته.اوایل سعی می کردم خوش بین باشم و بگم نه بابا مثلا همه مثل هم نیستن و از این حرفا.ولی وقتی فقط یکم به یکی نزدیک شدم دیدم طرز فکرش و دیدگاهش یه طوریه که حالم و به هم می زنه.

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم تیر 1393ساعت 11:45 توسط مارال|

انقدر کلمه های یکی از کتابامون سخت و زیاد و شبیه همه که شیطونه می گه قید 5 نمره رو بزنم ولی واقعیت اینه که فکر نکنم بتونم.امروز خیلی دیر می گذره.با این که نهار درست کردن و شستن ظرفا و کارایی که داشتم و نماز و قرآن و دعاهام و اینا کلی وقت گرفت ولی یه چیزی اون ته قلبمه که باعث می شه زیاد خوش نباشم.نمی خوام ناشکری کنم فقط قلبم گرفته.می خواستم قید بیرون رفتن و بزنم اما دیدم تو یه شرایطی هستم که باید هر طور شده برم بیرون و یه بادی به کله ام بخوره.قرار شد با ه اینا بریم پارک نیاوران و پیتزایی هم تو پیتزا چمن بزنیم بر بردن.حالا من بقیه درسم رو با توجه به این که ساعت 1 به بعد هم نمی تونم بیدار باشم باید کی بخونم خدا می دونه.احتمال داره فردا یه ساعت رو نرم و از زنگ دوم برم.

این روزا همه چی خوبه و واقعا مشکلی نیست.حواسم به دخل و خرجم هست.ولی یه چیزی نامیزونه.یه چیزی که برای همونه می رم پیش مشاورم.

این روزا باز شدم مارال پر حرف.

دلم خیلی هوای امام زاده باغ فیض و کرده.کلا دلم هوای یه جایی رو کرده که خاص باشه و معنوی.این جور وقتا همیشه یاد پیر چک چک می افتم.

نمی دونم اگه تو شرایطی بودم که همیشه آرزومه و بهش فکر می کنم باز هم این طوری حس غم تو ته قلم داشتم یا نه.ولی ظاهرا خدا در کنار تمام موانعی که سر راه این خواسته قرار داده باید حواسش به همه کسانی که دور و برم هستن هم باشه مثل بهار و حتا محمد...

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم تیر 1393ساعت 19:14 توسط مارال|

یه مدتیه بدنم رو ساعت 1 شب تنظیم شده.یعنی یکم بیشتر هم حتا نمی تونم بیدار بمونم.من شبا رو خیلی دوست دارم ولی همیشه دلم می خواست می تونستم زود بخوابم.راستش وقتی به آدم های موفق دور و برم نگاه می کنم به این نتیجه می رسم خوابشون خیلی به موقع ست.به نظرم آدم اگه شبا زودتر بخوابه و صبح زودتر بیدار بشه خیلی برای جسم و روحش بهتره.حالا منم یه مدته ساعت 1 یا زودتر می خوابم.می دونم باز هم خیلی زود نیست ولی بهتر از قبله که می تونستم تا 4 یا بیشتر هم بیدار بمونم.الان اگه بخوام هم چشمام بسته می شه.

یکی از علتای زود خوابیدنم هم اینه که سه روز در هفته باید 8 و نیم بیدار بشیم بابت استخر بهار و یکی دیگه از علت هاش هم همینه که حس خوبی به شبا ندارم و یکم روحیه ام می ریزه به هم.انگار این روزا نور آفتاب بهم آرامش بیشتری می ده.صبا خونه رو تمیر می کنم و تا عصری همش مشغول جمع و جور کردنم و مراقبم خونه کثیف نشه.اما شبا دیگه خیلی نمی شه کنترل کرد و باز هم به هم می ریزه.خیلی از نور لامپا خوشم نمیاد و تاریکی رو بیشتر دوست دارم.یعنی دلم می خواد خونه با نور طبیعی روشن باشه.

دیشب غسل شب قدر و انجام دادم و کلی دعا کردم.جوشن کبیر هم اولش شروع کردم با تی وی که دیدم خوابم گرفته و خودم تند تر خوندم.خواستم روزه بگیرم ولی نتونستم.من به خاطر دیابتم نمی تونم خیلی گرسنه بمونم.و روزه بگیرم.از طرفی فردا فاینال زبان هم هست و کلا اگه بین درس خوندنم چیزی نخورم مخم هنگ می کنه.

همش فکر می کنم خونه خیلی نیاز به نظافت داره.ولی در واقع این طوری نیست.این حس منه.دوست ندارم به خاطر امتحان زبان این همه استرس داشته باشم ولی خب دارم.الانم همش فکر می کنم این فاینال تموم بشه یکم نفس راحت می کشم و بعد از تعطیلی شنبه باید به فکر انجام دادن کارهایی که گفتم باشم.

امروز پر حرف شدم.یه جور بیقراری داره ته قلبم و اذیت می کنه.کاش می تونستم از همه دغدغه هام حرف بزنم ولی می دونم نه فایده ای داره نه کسی جای منه که بتونه کمکم کنه.دارم می رم پیش مشاوری که مهربانوی عزیز معرفی کرده و خیلی هم برای این که من ببینمش پیگیری کرده و من ازش ممنونم.کلی هم از خودش تشکر کردم.

خانوم دکتر شین خیلی خوب و باهوشه.می دونه دقیقا با کی طرفه.من سه جلسه بیشتر پیشش نرفتم ولی خوب تونسته با توجه به اطلاعاتی که از زندگیم دادم کمکم کنه.به خاطر بهار رفتم بیشتر ولی وقتی یه سری موضوعات احساسی زندگیم و فهیمد گفت باید با هم حلش کنیم.

من تا دلتون بخواد مشاور و روانپزشک رفتم و برای همینه که می فهمم طرفم چند مرده حلاجه.و خدایی این خانوم دکتر عالیه و راهنمایی هایی که می کنه رو خیلی خوب می شه به کار گرفت.

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم تیر 1393ساعت 13:29 توسط مارال|

به یمن وجود خانوم شین من دیگه نماز صبم قضا نمی شه.می دونم خیلی هول هولکی می خونم و فقط منتظرم زودی برم و بخوابم اما می دونم خدا مهربون تر از این حرفاست.جیگرش و برم من...

این روزا برنامه ما مثل همیشه ست.دو روز زبان و سه روز استخر و داستان و زبان خودم.حرف زدن با خواهرها و گاهی دیدنشون و تلفنی با دوستای دبیرستان و تو وایبر نصف شبا با دبیرستانی ها و دانشگاهی ها.یه مدته مربی ویولنسل بهار مریضه و بالاخره امروز معلوم شد کس دیگه ای جاش میاد و من کلی پیگیری کردم تا بالاخره مشخص شد یه خانومی به اسم موژان از موسسه پارس می خواد بیاد و حالا منتظریم باهامون هماهنگ بشه.اینم از این.

این روزا صبا کارای خونه رو می کنم و تا وقتی هوا تاریک بشه یه آرامش ناب زیر پوستم جریان داره.همه چیز و مدیریت می کنم.سعی می کنم برای بهار غذاهایی که دوست داره رو درست کنم و مراقب باشم میوه و شیر بخوره و آرامش لازم و شادی رو داشته باشه.دارم همه سعی خودم و می کنم صبور باشم و پشتش باشم که دخترم بتونه تو زندگیش خیلی موفق باشه.

چند وقت پیش به این فکر می کردم من و بهار با هم وقت می ذاریم ولی وقت صبحانه و نهار و شاممون با هم نیست و اصلا خوب نیست.برای همین تصمیم گرفتم این قضیه رو درست کنم و حالا چند روزه با هم غذا می خوریم و کلی هم با هم حرفای مادر دختری می زنیم.کمتر می شینم پای لب تاب و موبایل و سعی می کنم بهار هم کمتر به این تکنولوژی ها علاقمند بشه و روحیه صحبت و نقش خانواده براش کمرنگ نشه.

امروز هم سر نهار کلی در مورد این که بهار اگه بره هنرستان موسیقی چه مزیت هایی داره صحبت کردیم و این که من با هر چی اون بخواد موافقم و اینا.من و باباش قبل از به دنیا اومدنش هم همیشه دلمون می خواست بره هنرستان موسیقی.البته اصلا اجبار نیست و باز هم هر چی خودش دوست داشته باشه ولی اصلا دلم نمی خواد بره دبیرستان و تا جایی که بشه راهنماییش می کنم یه رشته هنری انتخاب کنه حالا هر چی خودش دوست داره.ولی میل قلبیم هنرستان موسیقیه.چون پدرش هم کلی آشنا داره و ...

جمعه فاینال زبان دارم و کم و بیش مشغولم.چون اعصابم آروم تر شده بهتر تو مخم می ره.

تو دو هفته ای که تعطیلات ترممه کلی برنامه دارم.می خوام بهار و با دوستای دبستانش که باهاشون هماهنگ کرده ببرم بیرون که هم و ببینن.می خوام با بچه های دبیرستان قرار بذارم که بچه ها رو ببریم تاتر.

می خوام بهار و ببرم سنایی یا شهرآرا که لباس برای عروسی دختر عمه اش که اخرای مرداده بخرم.

خونه رو تصمیم دارم حسابی بتکونم و مرتب کنم.لباسای مدرسه بهار و پیگری کنم و کتاب بخونم و از این جور کارها.

حالا بعدا باید حسابی لیست بنویسم.

این روزا بیشتر وقتم برا ختم قرآن و نذر زیارت عاشورام و راز و نیاز با خدا می ره.از خودش کمک می خوام و توکلم به خودشه که می دونم بهترین ها رو می خواد برامون.

خدایا می دونم من قشنگ بلد نیستم بندگی کنم چون اگه بلد بودم انقدر قلبم در مقابل حوادث نمی لرزید و مطمئن می بودم تو هستی.ولی تو خدایی کردن و بهتر از من بلدی و صفت بنده نوازی در خورته پس من و دریاب...

این شبای عزیز به یاد همتون هستم.امشب هم جایی نمی رم و می خوام تو خونه احیا بگیرم.به یادم باشید.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393ساعت 20:39 توسط مارال|

دیدم تو فریزر لازانیای پخته از قبل داریم و پنیر رنده شده هم بود.برای همین تصمیم گرفتم برای شام بهار لازانیا درست کنم.بهار قارچ و فلفل دلمه ای دوست نداره و لازانیا رو با گوشت چرخ کرده و پنیر می خوره.این جوری هم بد نیست.تمام بدنم خسته و له شده ست.انگار قضیه روحی هفته گذشته تازه داره خودش و روی جسمم نشون می ده.جدیدا هم به خاطر دیدن بعضی مسابقات فوتبال نتونستم شبا زود بخوابم و من این مدلی ام که اون روزا و شبای بی خوابی هیچی متوجه نمی شم و اصلا همه چیز هم خوبه و ظاهرا منم طوریم نیست ولی بعدش تازه اثرات بی خوابی خودش و نشونم می ده.

شنبه هم که رفتیم استخر و با بهار کلا زیاد پریدیم تو 4 متری و فکر کنم بدن دردم برا همونه.امروز داستان نرفتم که بشینم و درس بخونم برای فاینال جمعه ولی از صبح یا مشغول بردن و آوردن بهار به استخر بودم یا خرید و کارهای خونه یا ولو شدن.یه چرتی هم زدم و نماز و قرآنم و خوندم ولی باز خسته ام.

یه متن تو وایبر داشتم که دوستم در مورد کتلت فرستاده بود:

اصلا می دونید کتلت همون کبابه؟فقط خسته ست می فهمی خسته!

حالا دیشبم که فوتبال آلمان و آرژانتین بود و منم طرفدار آرژانتین بودم امروز با هر کی حرف زدم در مورد فوتبال گفتم آرژانتین خسته بود خسته می فهمی.و خودم هر هر خندیدم.کلا خدایا این خوشی های کوچیک و از ما نگیر.دی

بابا بنده خداها کلی از بازی هاشون به وقت اضافه کشید و نسبت به آلمان هم تیم پیرتری بودن.

خدا به خیر کنه این فاینال این هفته ما رو.

این ترم خیلی خیلی سخت گذشت.واحد صادقیه سفیر رو اصلا دوست نداشتم.چون هم راهش دور بود و من همش دیر می رسیدم.و این که کلاس هاش هم گرم و کوچیک بود.خدایی واحد ما خیلی بهتر بود.حالا امروز زنگ زدم و گفت که برگذار می شه این ترم و شکر خدا باز همون جمعه عصرها ور دل خونمون می ریم کلاس.

خیالمون هم از بابت موندن تو این خونه هم راحت شد شکر خدا...

خدایا من این حدیث نازنین رو مثل خواهر کوچیکم دوست دارم.دوست خوبیه.واقعا دلم نمی خواد تو این روز و حال ببینمش.خودت یه کاری بکن بهترین ها براش پیش بیاد و دلش شاد باشه.

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم تیر 1393ساعت 18:30 توسط مارال|

خیلی تو فکر بودم که اگه امسال شهریور آقای الف بهمون بگه از این خونه بریم کجا باید بریم.خب من سعی می کردم خیلی استرس نگیرم و همش دو دو تا چهار تا می کردم که مثلا اگه قرار شد بریم ماشین و بفروشم و یا وام بگیرم و این که باید یه جایی بریم که خوش آب و هوا باشه حالا شده کرج.خلاصه با ف بزرگه هم حرف زدم که یواش یواش با همسرش حرف بزنه که چی کار باید بکنیم و اگه رفتنی هستیم من به فکر مدرسه بهار و اینا باشم.تا این که اس ام اس امشب آقای الف قلبم رو شاد کرد.

مارال خانوم ف بزرگه در خصوص امکان حضور شما در ...سوال نمود.از نظر من یک سال دیگر بمانید امیدوارم بتوانی در این مدت یک واحد کوچک و مناسب با وام برای خرید پیدا کنی تا برای همیشه مشکلت حل شود من هم در حد توانم کمکت خواهم کرد.

و الان من یه دغدغه جدید و تا قسمتی شیرین دارم که بتونم خونه بخرم.گفتنش هم شاید ترس داره ولی من می خوام بهش فکر کنم.

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم تیر 1393ساعت 23:53 توسط مارال|

خب یه هفته سخت داشتم.یه هفته خیلی خیلی سخت.اشکام بند نمی اومد.می دونستم اوضاع این طوری نمی مونه و خدا هوام و داره ولی خب من احتمالا یه بنده خیلی بی صبر و در عین حال ناقص هستم که باز هم به قدرت خدا شک می کنم.البته این بار شک نکردم فقط خواستم صبور ترم کنه.توضیح دادن بعضی لحظه ها و حس ها سخته.من همیشه تو ناراحتی عکس العملم چیز دیگه ایه.یعمی بیقراری هام به شکل هیاهو خودش رو نشون می ده ولی این بار ساکت بودم.می دونم چشام هم خیلی مظلوم و بی حال شده بود.هر چی به سمت آخر هفته پیش می رفتم بدتر و بدتر می شدم.و همش در حال نقش بازی کردن بودم بهار از حال درونیم چیزی متوجه نشه.امتحان میان ترم زبان داشتم و ظاهرا می خوندم و کلا همه کارها رو انجام می دادم اما درونم خیلی ملتهب بود.خیلی وقته راحت و با تمرکز رانندگی می کنم ولی اون چند روز افتضاح رانندگی کردم و تمرکز نداشتم و فقط زیر لب صلوات می گفتم.مثل یه رباط بودم و فقط دست و پام حرکت می کرد.بارها و بارها بغضم ترکید...

هرچی می خوردم عین زهرمار از گلوم می رفت پایین و هیچی طعم و مزه خودش رو نداشت.تو زندگیم چند بار این طوری شده بودم.سر فوت پدرم و مادرم و مریض شدن بهار و بیمارستان رفتنش و یکی هم این بار.چون من همیشه وقتی ناراحتم و بیقرار خیلی اشتهام زیاد می شه ولی این سری از مزه هیچی خوشم نمی اومد و 2 کیلو و نیم تو یک هفته کم کردم...

می رفتم و تو تراس زیر نرده هایی که برای پرنده ها می ریختم می نشستم و دستم و می گرفتم و اشکام می اومد و همش خدا رو به تپش تند تند قلب گنجشکا قسم می دادم که کمکم کنه...

ه عزیزم یه شب بهم اصرار کرد برم اونجا و شب عالی ای بود.همون جا موندم و برای چند ساعت انقدر خواهرکم بهم مهربونی کرد و همسرش هم که بگو و بخنده حداقل یکم بهتر بودم.

جمعه هفته پیش باز هم یه سری مسائل پیش اومد و ضربه نهایی رو بهم زد.شنبه و یکشنبه و دوشنبه هم تو بهت بودم و سکوت.سر کارگاه داستان حتا استاد گ هم فهمیده بود من ساکتم.تو راه برگشت پیش رزی بغضم ترکید و کلا حال بدی بود.

دوشنبه خدا تقریبا گره مشکلم رو باز کرد و از سه شنبه دوباره رنگ و روی همه چیز برگشت و حالم خوب شد.دوباره حس های خوب زندگی سرشار شدن تو وجودم و دیگه پنجشنبه رو ابرا بودم.

یادم باشه این بار اطمینان قلبیم و به خدا و حل کردن مشکلاتم ببیشتر کنم.

دیشب سانس آخر شب رو با بهار و ه رفتیم استخر و دیدن شنای دخترکم که دیگه حسابی پروانه رو یاد گرفته خیلی حال داد.باز هم حس های خوب داشتم.به مرور می گم.فعلا

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم تیر 1393ساعت 12:29 توسط مارال|


آخرين مطالب
» شب آخر
» والیبال
» نسکافه
» شرایط
» شیطونه
» ساعت1
» این شبا التماس دعا دارم
» لازانیا
» باز هم این مرد بزرگ
» هفته سخت
Design By : Pichak