تاريخ : جمعه بیست و یکم شهریور 1393 | 12:2 | نویسنده : مارال
خیلی کم خواب شدم.توی شمال که بودیم خوابم خوب شده بود.یعنی شبا دیر می خوابیدم ولی همون هم خوب بود و توی طول روز هم باز می خوابیدم.بدنم خسته بود انگار.ولی کلا این روزا و شبا به بدترین شکل ممکنی خوابم کم شده و این خودآزاری من برای چیه دقیق نمی دونم.

هفته دیگه فاینال زبان دارم.خیلی سخت شده و من هم خیلی کم براش وقت می ذارم متاسفانه.رو مود زیاد خوبی نیستم این روزا.وسایل بهار و خریدیم و کیفش و چیده و مانتوش اینا مرتب تو کمده.این چند وقته واقعا شلوغ بودم.بعد هم که می شینم فکر می کنم همش عقبم ولی وقت هم کم دارم.

الانم احساس خستگی می کنم ولی باید برم سر کلاس زبان.حدیث می گه بیا دیگه جمعه ها برنداریم.واقعا نمی دونم چی کار کنم.شاید یه ترم امتحانی صبا برداشتیم که بهار مدرسه ست.دلم می خواد یه ترم نرم ولی می ترسم اون طوری بیشتر عقب بمونم.مثلا می خوام نرم که یکم تو خونه تمرین کنم.

باید برا مبلا یه فکری بکنم.تمیز کردنش و این حرفا.

 



تاريخ : چهارشنبه دوازدهم شهریور 1393 | 2:35 | نویسنده : مارال
شمالیم. ..من و بهار و ه و ف بزرگه و آ یدا. گوشی من دست ف بزرگه ست و گوشی ف کوچیکه که مجهز به اینترنته دست منه. خخخخخ. ف بزرگه حرکتش خیلی جالبه دراز کشیده داره آ هنگای موبایل من و گوش می ده من همه جور موزیکی دارم.گاهی احتمالا مشغول ستار گوش دادنه و آ رومه یه وقتا هم سرجاش قر می ده...خخخخخ که به موارد شاد رسیده.بقیه خوابن. اگه دو بار به خشمگین شدن من و با بهار فاکتور بگیریم همه چیز خوب و آ روم و دوست داشتنیه. تایپ کردن  با گوشی سخته ولی یهویی دلم خواست.می خواستم از تکنولوژی دور باشم و بسته اینترنتی نگرفتم اما امشب کشف کردم گوشی ف کوچیکه اینترنت داره.این تکنولوژی کلا دست از سر ما برنمی داره...غلط دیکته ای هام و ببخشید لطفا.تو این مدت سرم خیلی شلوغ بود.اول خونه تکونی ده روزه رو تموم کردم.طول کشید چون لا به لاش هم خسته می شدم هم کار و خرید پیش می اومد و کلاس بهار و این حرفا. .اما خونه حسابی خوب شدمیان. تر م زبان داشتم که افتضاح دادم.تو گروه دهه پنجاهی ها تو فيس بوک عضو شدم و انقدر شیطنت کردم و آ تیش سوزوندم  که سریع من و تو دور همی هاشون راه دادن.همه کامنت های خصوصی از طرف کسانی که می خوان  دوست بشن رد می شه چون فقط می خوام بهم خوش بگذره و بی حاشیه گپ بزنم.روز دختر با خانوما و دختراشون رفتیم تیراژه که مفصله و بعد تعریف می کنم.از یکشنبه هم شمالیم و داداشم که دوباره شرمنده کرد و هزینه سفرمون و داد.می گیم می خندیم می گردیم و خرید می کنیم.و من عصرا حسابی می خوابم.هنوز بدنم خسته کاره و کم خوابی های این مدت. تجريش گردی با حدیث و دربند و خیلی چیزهای  دیگه برا تعریف کردن دارم.برگشتم به همتون سر می زنم.و مفصل تعریف می کنم.برم که دیگه داره چشام بسته می شه

 



تاريخ : دوشنبه سوم شهریور 1393 | 3:42 | نویسنده : مارال
توی تراس نشسته ام و هندز توی گوشم است.تراس را شستم و این میله جاگیر را که همیشه به خاطر تنبلی من پر از لباس است را جمع کردم و فضا باز شد تا یک صندلی بگذارم اینجا و خنکی روزهای اول شهریور بخورد توی صورتم.ساعت نزدیک 4 است و من اصلا میلی به خواب ندارم.تازه چای دم کرده ام که توی فنجان نقش گبه ای سورمه ای بنوشم.ستار می خواند و من پاهام را انداخته ام روی هم و منتظرم چای دم بکشد.چای سیاه و پررنگ دم صبح.

خدایا این روزها لیاقت خوب بندگی کردن ندارم اما ازت ممنونم که یک ماه رمضان را بهم سعادت نزدیک شدن به آ غوش گرم و مهربانت را دادی.

حس می کنم این روزها آ دم دیگری شده ام.منطقی و آ رام.حس می کنم خدا بالاخره بهترین راهی را که می توانستم در پیش بگیرم نشانم داده



تاريخ : دوشنبه سوم شهریور 1393 | 3:42 | نویسنده : مارال
توی تراس نشسته ام و هندز توی گوشم است.تراس را شستم و این میله جاگیر را که همیشه به خاطر تنبلی من پر از لباس است را جمع کردم و فضا باز شد تا یک صندلی بگذارم اینجا و خنکی روزهای اول شهریور بخورد توی صورتم.ساعت نزدیک 4 است و من اصلا میلی به خواب ندارم.تازه چای دم کرده ام که توی فنجان نقش گبه ای سورمه ای بنوشم.ستار می خواند و من پاهام را انداخته ام روی هم و منتظرم چای دم بکشد.چای سیاه و پررنگ دم صبح.

خدایا این روزها لیاقت خوب بندگی کردن ندارم اما ازت ممنونم که یک ماه رمضان را بهم سعادت نزدیک شدن به آ غوش گرم و مهربانت را دادی.

حس می کنم این روزها آ دم دیگری شده ام.منطقی و آ رام.حس می کنم خدا بالاخره بهترین راهی را که می توانستم در پیش بگیرم نشانم داده



تاريخ : یکشنبه دوم شهریور 1393 | 19:50 | نویسنده : مارال
همه ما در طول روز ممکنه تجربه های تلخی تو زمینه بحث با دیگران داشته باشیم.حالا ماهی یه بار سالی یه بار و یا حتا روزی یکی دو بار.تو محیط کارمون و یا موقع رانندگی و یا هرجای دیگه ممکنه به تور آدمی بخوریم که با رفتار غیر اجتماعیش آزارمون بده.

من معمولا سعی می کنم کمتر اعصاب خودم و خورد کنم ولی وقتی بارها و بارها قضیه تکرار می شه که برای من بیشتر تو رانندگی این مساله پیش میاد یهو می ریزم به هم.امروز رفتم دم موسسه بهار که بیارمش خونه و پشت یه ماشین نگه داشتم.هی صدای بوق می شنیدم اما هر چی به عقبم نگاه کردم کسی و ندیدم.این پراید هم تو موقعیتی نبود که به عقب رفتن من نیاز داشته باشه و هم جلوش خالی بود هم راحت می تونست دور بزنه ولی فقط از روی خودخواهی و این که بعدا فهمیدم اونجا خونشه و حس مالبکیت داشت می خواست من برم عقب که بیاد عقب و بره.

وقتی دو سه بار بوق زده بود و من نشنیده بودم پیاده شد و چشماش و براق کرد تو چشام که اهای برو عقب و اینا.منم عصبی شدم و با تندی بهش گفتم اگه می شنیدم می رفتم و اینا.بالاخره هم دور زد در صورتی که من داشتم می رفتم عقب.وقتی هم که رفت باز ول نکرد و پیاده شد و اومد جلوی شیشه که جلو در خونمون هم باید با شما بحث کنیم و از این حرفا.

حس اون لحظه ام حس تلخی بود.حی بی کسی.حس این که اون مردک بیخود و بی جهت به من پرید.حس این که همه مسوولیت ها و بردن و آوردن ها با خودمه و خیلی چیزای دیگه.

بعد فکر کن بغضت سنگین باشه و بچه ات هم کنارت باشه و مثل هزارمین بار تو زندگیت مجبوری قوی باشی.بعد رو به آسمون خدا نگاه می کنی و شکر ش می کنی که هنوز یه ریزه آفتاب تو آسمون هست و از بچه ات عینک رو می گیری و می زنی تو چشمت و اشکای داغ می ریزه پایین.

مردا خیلی چیزا رو نمی دونن.این که ما زنا از اونا ضعیف تریم.این که پشت داد زدن هامون و این که می خوایم نشون بدیم ازشون کم نیاوردیم یه قلبه که خیلی زود می شکنه و اشک هاییه که سرازیر می شه.

نمی دونم حسم رو چطور بیان کنم ولی خب نیاز داشتم بنویسم.



تاريخ : پنجشنبه سی ام مرداد 1393 | 15:58 | نویسنده : مارال
امروز 30 مرداد ماه سال 1393 است.یک روز خدا که هوا گرم است و من زیر باد خنک کولر نشسته ام و قبل از این که خودم را خوشبخت احساس کنم.قبل از این که بگویم امروز چشمانم آسمان و زمین و هرچه در آن است را زیبا تر و دوست داشتنی تر از همیشه می بیند.می خواهم بگویم آرامم.مثل یک بادکنک خودم را سبک احساس می کنم.وقتی بچه بودیم زیاد می رفتیم پارک لاله...بادکنک های عجیبی بود آن وقت ها.بادکنک های استوانه ای که جنسش متفاوت بود و نرم بود و سبک می رفت توی آسمان و بدون شک یکی از لذت بخش ترین تفریح های دوران کودکی ام بازی با آن بادکنک ها بود وقتی روی سراشیبی چمن های پارک می زدم زیرشان تا بالا و بالاتر بروند.احساس امروز من شاید فقط با همان حس بادکنک بازی روی سراشیبی چمن ها برابری کند.

خدایا خوشحالم که به ارحم الراحمین بودنت شک نکردم...



تاريخ : چهارشنبه بیست و نهم مرداد 1393 | 21:33 | نویسنده : مارال
سیمین را دوست دارم هم به خاطر شعرهایش هم به خاطر خیلی چیزهای دیگر.به خاطر آن روزی که رفتیم خانه شان.و من انگشتریاقوت سبز نشانم را انداخته بودم..آن روز توی آن خانه قشنگ سیمین با لباس شاد و گوشواره و گردنبند مروارید با ما روبوسی کرد و جلویمان یک ظرف آبی سفالی پر از بادام و پسته گذاشت و هی می گفت بخورید.لبخند که زد ردیف دندان های مرتب و سفیدش پیدا شد.رژ قرمز زده بود و وقتی می خندید حس می کردی روبرویت یک دختر 16 ساله نشسته نه یک خانوم پیر...بهمان گفت مبارکتان باشد...و من سرم را پایین انداخته بودم و نگاهم به انگشتر یاقوت سبز توی انگشتم بود...

سیمین را دوست دارم چون هیمشه توی خانه اش پر از آدم های باصفا بود.من و بهار و محمد یک سال عید رفتیم خانه اش که پر بود از آدم های صمیمی و هنرمند.بهار بلند شد و ای ایران را خواند.دو سه تا ظرف بزرگ سبزه روی میز کنار بقیه هفت سین ها چیده شده بود.خودش هم قبراق و سرحال بین مهمان ها می گشت و  خوشامد می گفت...

سیمین را دوست دارم برای این که تا آخرین لحظه عمرش لبخند روی لب هاش بود و سرشار بود از زندگی...

می دانم حالا هم که مرده دارد می خندد و بهترین لباس ها و خوش رنگ ترینشان را تنش کرده با همان رژ قرمز و گوشواره و گردنبند مروارید...

a.jpg

images[1].jpg



تاريخ : چهارشنبه بیست و نهم مرداد 1393 | 14:51 | نویسنده : مارال
روزهامون رو دور تند افتاده.خیلی خیلی تند.انقدر کار دارم و وقت کم میارم که با خودم فکر می کنم واقعا من چه جوری اون وقتا حوصله ام سر می رفت؟

پنجشنبه خیلی خسته بودم و دعوت خواهرهای محترم و علارقم این که دوست داشتم قبول کنم نتونستم به خاطر سرگیجه و خونه موندم و تا 4 صبح با مریم تو وایبر حرف می زدیم.

جمعه هم با حدیث رفتیم کلاس که تا آخر زنگ دوم دووم اوردم و ساعت سوم رسما هیچی نمی فهمیدم.بعد از کلاس خسته و گرسنه رفتیم فرحزاد و دیزی خوردیم و قلیون کشیدیم که قلیون کشیدن همانا و به هم ریختن حال من همانا و اصلا دیگه نفهمیدم حدیث و چطوری رسوندم و اومدم خونه.فقط بی حال افتادم.چایی نبات هم افاقه نکرد.بهار اومد و خودش شامش رو گرم کرد و ولو شدم...

شنبه و یکشنبه و دوشنبه هم بی حال و بی انرژی بودم.ولی خب دوندگی ها و کارای خونه و کلاسای بهار پابرجا بود.که البته ف کوچیکه مهربونم اومد و برام شکلات تلخ اینا گرفت و یکم بهتر شدم.شب که همسرش اومد دنبالشون دیدم چند جفت کفش دستشه و دو تا از اونا برا منه.حالا ما هی دایم می گیم خواهر من اینا رو حساب کن که هی می گه کادوئه.حالا مناسبتش و احتمالا چند ماه دیگه بهتون می گم.دی

نم نمک اتاقا رو هم شروع کردم و اتاق خودم یا همون اتاق کار رو همه کمد هاش و مرتب کردم.البته تقریبا خوب بود و کار زیادی نداشت.

اتاق بهار هم کمد دیواریش رو فعلا مرتب کردم ورختخواب ها رو هم همینطور.امروز می خوام ببرمش برای عکس مچ دستش و عصری هم ف کوچیکه این ها میان پیشش که برم پیش خانوم دکتر عزیز و مهربونم که همیشه کلی ذوق دارم برای دیدنش.

آخر هفته هم شاید با یکی از دوستام نهار برم بیرون.و با ه این ها یه برنامه گردش بزاریم.فقط باید یه وقتی برای خوندن زبان بزارم.که خیلی عقبم.

هفته دیگه هم ایشالا کارای خونه رو تموم کنم.می خوام یه روز بگم کلین سرویس برای مبلا و موکت اتاقا بیاد.ایشالا بعد از سفرمون تصمیم می گیرم که برای مبلا چی کار کنم.

اینا هم چند تا عکس برای خالی نبودن عریضه.

آها یه اتفاق خوبی هم افتاده و اونم اینه که قراره داستان"فقط دو نخ سیگار"تو مجله انشا و نویسندگی با عکسم چاپ بشه که خیلی خوشحال شدم.هفته آخر شهریور فکر کنم.مجموعه داستان گروهیمونم فعلا ارشاده و ما همچنان منتظر...

 اشته کباب رو از رو دستوری که بیتا گذاشته بود درست کردم.البته که تو وایبر هم کله اش و خوردم بس که سوال کردم

 

دیزی خوران من و حدیث

_۱۹۵۱۲۶.jpg

اینم اشته کباب البته با جوجه کباب شده و سالد پیازچه

_۱۳۴۹۳۶.jpg

این دو جفت عزیزای دلم که خیلی مزه دادن.مرسی خواهری

img_7208.jpg

اینم یه صبحونه ساده مادر و دختری

img_7209.jpg

اینم رنگ تازه موهام.البته در راستای کمرنگ شدن شرابی قبلیه بود.

img_7221.jpg

 

 



تاريخ : چهارشنبه بیست و نهم مرداد 1393 | 1:5 | نویسنده : مارال
خودم را توی عکس های همان چهارشنبه که با دخترک رفتیم سینما و نهار و سینما سه بعدی بارها و بارها نگاه کردم.یک نگاه عمیق.توی عکس ها اکثرا لبخند روی لب هام داشتم اما واقعی نبود.چشم هام انگار تا به تا شده بودند...یک جور غم عجیبی تویشان موج می زد...بعد یاد امام زاده باغ فیض رفتنم افتادم که چطوری روسری صورتی و سفید را با مانتوی سیاه با حاشیه آ بی پوشیدم و اصلا اگر رهایم می کردی پابرهنه می دویدم...بس که تلخ بود همه وجودم. اگر بخواهم خوب فکر کنم باز هم یادم می آ ید.آ ها همان تلخی دو هفته ای که حتا دلستر خنک لیمو هم گیر کرده بود تو گلوم و با بغضم قاطی شده بود.یکهو تصمیم گرفتم آ هنگ شاد گوش کنم.یکهو تصمیم گرفتم با صدای بلند تر بخندم...برای همین هم امروز یک سالن بزرگ را برای رنگ کردن موهام انتخاب کردم.حتا وقتی مژگان داشت ابروهامم را تمیز می کرد دلم می خواست یک مدل من درآ وردی درستش کند که وقتی توی آ ینه نگاه می کنم یک مارال جدید ببینم.موهام رنگ بادمجان شده.خود جدیدم از من خجالت می کشد.هنوز احساس غریبی می کند.یک جور سکوت تلخ دارد انگار وقتی به خودش با موهای بادمجانی توی آ ینه نگاه می کند...



تاريخ : دوشنبه بیست و هفتم مرداد 1393 | 22:29 | نویسنده : مارال
از من می شنوی دو تا آدم باید حتما در مورد دوست داشتن چای آن هم از نوع شدید با هم تفاهم داشته باشند...به جای این که از هم بپرسند مثلا چه رنگی را دوست داری یا اگر قرار باشد بروی سفر کجا را ترجیح می دهی یا هزار تا حرف دیگر.فقط بنشینند روبروی هم و یکهو یکیشان در حالی که دستش را زده زیر چانه اش این طور شروع کند که:راستی من چایی خیلی دوست دارم.بعد طرف مقابل هم کله اش را تکان بدهد و با هیجان بگوید اوهوم من هم همین طور...

چند دقیقه بعد هم بنشینند توی اتاقی که آفتاب پاییزی توش پهن شده و دو تا فنجان چینی سفید با گل های ریز قرمز جلویشان باشد و با هم چای بنوشند.چای نسترن...