و من همچنان دارم سعی می کنم تکه های خوب زندگی رو کنار هم بچینم و سعی کنم از روزهام و در کنار دخترم و عزیزانم بودن لذت ببرم.حالا جدا از خاطره ها یه سری رفتار ها و اشتباهات احمقانه خودم داره ناراحتم می کنه.مثلا فکر می کنم اگه با فلان کس این رفتار اشتباه و نمی کردم.یا فلان چیز و نمی گفتم حتما بینمون به هم نمی خورد.ولی راستش این روح و قلب بهانه گیر من انگار دنبال بهانه ست من و اذیت کنه و من دارم سعی می کنم بهش اهمیت ندم.یعنی دارم فکر می کنم باباجان اصلا اشتباه کردم اصلا حق با طرف مقابلم بوده دیگه چه کای از دستم برمیاد؟

اصلا این روزها دارم به این فکر می کنم محمد خیلی ما رو ساده رها کرد و اصلا دلش این جوری می خواسته.اصلا من خوب .من دوست داشتنی اون دلش من و نمی خواسته.اصلا الان هم لزومی نداره به فکر من باشه و ...

اینا چیزهایی هستن که من و ناراحت می کنن و بهتره راه حلی براشون در نظر بگیرم.تا کی می خوام بشینم و فکر کنم که مثلا وای یاد اون ولیعصر گردی ها با محمد به خیر یاد فلان خاطره و بهمان خاطره...دیگه چه می شه کرد اون روزا خوب یا بد گذشته و این انتخابی بوده که ما هر دو به یه حد و اندازه توش سهیم بودیم و جای شکایتی هم نیست.

اصلا نمی خوام به این هم فکر کنم که این احساس خوب چه قدر دووم داره فقط می دونم این روزا به شدت دارم با خاطره بازی خودم مبارزه می کنم.

دلم می خواد باور کنم خدا جواب همه اشک ها و دعاهای من و داده و مارال امروز حالش معمولیه و دیگه می خواد با اون همه حجم دلتنگی و غم و بی حوصلگی مقابله کنه.

7 کیلو از اون چیزی که کم کرده بودم دوباره برگشت.ولی اشکال نداره به قول یه دوست یه بار تونستم دوباره می تونم.

یک ماهی هست به فکر خونه تکونی تابستونه ام افتادم خخخ.همیشه شهریور این کار و انجام می دم که همه چیز برای شروع مدرسه بهار حاضر باشه ولی امسال باید تا قبل از این که بیفتیم برا دوخت لباس و خرید و اینا خونه رو مرتب و تمیز کنم.در حال حاضر کمد ها وضعیت اسفناکی دارن خخخ

سه شنبه با ه و همسرش و ایدا و ف کوچیکه و بهار می ریم کنسرت عبدالمالکی.امیدوارم خوب باشه.خیلی اهنگاش و نشنیدم.

ماشین جان هم همچنان نمایندگی تشریف دارن و ما میوه نداریم و این نشونه وابستگی بی حد و حصر من به ماشینه.

کتاب زمین سوخته رو تموم کردم.دوسش داشتم با این که یه جاهایی زیاد به دام نمی چسبید.شخصیت اصلی داستان و در واقع راوی خنثی بود ولی از همون حالت خنثی بودن و خونسرد بودنش هم خوشم می اومد.

یه جوری بود فضاش وقتی یه مدت طولانی می خوندی خسته می شدی ولی وقتی هم کنار می زاشتیش درگیر حوادث و شخصیت ها بودی و دوست داشتی زودتر بری سراغش.

الان هم دارم عقاید یک دلقک از هانریش بل رو می خونم.زمین سوخته جزو امانتی ها بود و در واقع آخرینشون.حالا رفتم سر کتابای خودم و یه سری کتاب که از خونه محمد آورده بودم که زیاد هم جزو امانتی ها بهحساب نمیاد خخخ

در کل خیلی خوشحالم خوندن کتاب و دوست دارم و خوشحال تر که کتاب های زیادی توی این دنیا هستن که بخونمشون و لذت ببرم.

 

+ تاريخ شنبه سوم مرداد ۱۳۹۴ساعت 20:4 نويسنده مارال |
چهارشنبه یک روز استثنایی بود.عجیب و خوب.یه جور امتحان بود که می تونم خودم و همون جور که هستم قبول کنم و شاد باشم یا نه.و خیلی موفق بودم.بهار با دوستاش رفت استخر.از اون جایی که ماشین به خاطر کولر و یه سری کارهای دیگه اش نمایندگی بود مادر دوستش که خونشون روبروی خونه ما هستش زحمت بردن و آوردن بهار رو هم کشید.منم خوابیدم تا 11.یاد روزای مدرسه رفتن بهار افتادم که تا ظهر ساعت های خوبی داشتم و آرامش و موزیک همراهش بود.بعد که بیدار شدم صبحانه خودم و نهار رو بار گذاشتم و دوش گرفتم.توی حموم یهو یه حس ترسناک و تلخ رفت زیرپوستم.یاد اون حال های بد افتادم ولی زود خودم و کنترل کردم و به خودم گفتم مارال بی خیال الان که خوبی پس این حس خوب رو روی هوا بگیر.

بعدشم بهار اومد و نهار خوردیم و من وقت دکتر داشتم و شال خوش رنگم و که هدیه دوست عزیزمه رو سر کردم که همون خودش حس خوب داشت.

عصری هم بهار و بردم کلاس زبان و برگشتیم و کار خاصی نکردیم.یک روز معمولی که به نظر من معمولی نبود و شگفت انگیز بود چون من پر بودم از حس های خوب.تو راه کلاس زبان بهار یهو یاد سه شنبه بازار افتادم و مخصوصا اون سه شنبه بازاری که درست یک روز بعد از جداییم با بهار رفتیم و من چه قدر حالم بد بود...اما زود به خودم مسلط شدم و نزاشتم دوباره یادآوری خاطرات حالم و بد کنه.

تا اخر شب هم چند بار حس کردم خاطرات داره به مغزم هجوم میاره که خیلی رو خودم کار کردم و جلوشون و گرفتم

+ تاريخ جمعه دوم مرداد ۱۳۹۴ساعت 19:18 نويسنده مارال |
در حال حاضر خونه ه هستم.امروز رفتم پیش خانوم دکتر.خیلی دوسش دارم.زن مهربون و فوق العاده ایه.باید از مهربانوی عزیز برای بار چندم تشکر کنم که به من معرفیش کرد.امروز بهم یه تسبیح خوشگل هدیه داد.کار بینهایت برام ارزش داشت.این که می دونست من تسبیح دوست دارم.بهش گتم تلخم بی حوصله ام توی یه روز کلی بالا و پایین دارم.گفتم گاهی با بهار نمی سازیم.گفت بهار ترس از دست دادن شما رو داره  یه سری صحبت های دیگه.

بعدشم اومدم اینجا و ماشین و پارک کردم و رفتیم مسجد ختم عموم و یه سری دیگه از فامیلا رو دیدیم که خیلیاشون و یادم نبود.

به شدت دلم بهار و می خواد.امیدوارم این ساعت ها زودتر بگذرن و بهارم و بغل کنم و شب وقتی دست هم و گرفتیم بخوابیم و فردا دوباره ساعت های مادر دختریمون شروع بشه.

+ تاريخ دوشنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۴ساعت 21:24 نويسنده مارال |
امروز صبح که از خواب بیدار شدم هنوز خونه رو مرتب نکرده بودم که یهو یه حس خوب توی وجودم جریان پیدا کرد.یهو بابت همه چیزهایی که دارم خوشحال شدم.می دونستم این حس خیلی زودگذره و برای همین سعی کردم نفس عمیق بکشم و رو هوا قاپش بزنم.بعد چای و شکلات خوردم و یه سری کارهام و انجام دادم و دو تا تخم مرغ گذاشتم آبپز بشه...ولی این حس یک ساعتی شاید دووم داشت و الان پر بغضم.

بهار رفته شمال.ه اینجا پیشمه.نمی دونم اگه خواهرام و نداشتم چی کار باید می کردم.چطور باید با تنهاییم کنار می اومدم.

دیروز ختم عموم بود.همون عمویی که عید پارسال که شنیدم مریضه رفتم دیدنش بعد از سال ها...

و دیروز خوشحال بودم که وقتی مریض بوده دیدمش.

ولی دیروز روز تلخی بود.

فکر کردن به این که همه چیزم و توی زندگی از دست دادم ناراحتم می کنه.نداشتن خانواده.در حال حاضر خیلی تلخم

+ تاريخ یکشنبه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۴ساعت 16:40 نويسنده مارال |
می خوام بگم خیلی خیلی خوبه که توی این دنیا یه کسی رو داشته باشی که از وجود خودته.یکی که میاد و هی دست می زنه به دلت و هی می کوبه روش و می پره تو بغلت.یه دختر که یهو وقتی به داشتن و بوییدن و بوسیدن و چلوندنش فکر می کنی ذوق زده می شی.دخترکی که  همدم و مونس و روشنی قلبته.

یه وقتا حس دوست داشتن زندگی بدجور زیر پوستم و قلقلک می ده.حس داشتن دخترکی که همیشه آرزوش و داشتی.آرزوی داشتن خودش و این که هی براش لباسای خوشگل بخری و موهاش و ببافی.خدایا ممنون

+ تاريخ دوشنبه بیست و دوم تیر ۱۳۹۴ساعت 1:20 نويسنده مارال |
شاید شرایط انقدر بد نباشه که این جوری به سر من زده باشه که کلا ول کنم و برم.شاید اگه واقعا یه روز تصمیم بگیرم و بار و بندیلم و جمع کنم و برم یه گوشه برای خودم زندگی کنم دلم حسابی تنگ بشه برای همه کس و همه چیز.شاید اصلا راه حل تمام پیچیدگی های درونیم و گره های مغزم رفتن و پشت سر گذاشتن ها نباشه اما در حال حاضر هر روز یکی دوبار حداقل به این فکر می کنم که همه چیز و ول کنم و برم.برم یه جای دیگه.یه شهر دیگه تو یه خونه نقلی و تر و تمیز بشینم و زندگی کنم.به دور از همه چیز.

می دونم با این که گاهی با بهار کل کلم می شه.گاهی از دست همه خسته می شم.باز هم این راه حل خوبی نیست و باید منطقی در موردش فکر کنم.ولی حداقل دلم می خواد یه ده روزی برم.یه جای خنک و کوهستانی یا جنگلی.امکاناتش خوب باشه و بتونم یکم به مغزم و روحم و جسمم استراحت بدم.دور از تکنولوژی.حتا دلم می خواد موبایل هم نبرم.فقط فیلم و کتاب.

به هر حال این فعلا در حد رویاست و به خاطر شرایط مالی و هزار تا چیز دیگه شدنی نیست.

خونه شلوغه و به هم ریخته ست.شیشه ماشین ترک برداشته و کولرش هم فعلا ظاهرا درست شدنی نیست.

شاید هم حق دارم از این همه خستگی.شاید هم به قول اون جمله معروف زیادی قوی بودم و الان دیگه نمی کشم.

 

+ تاريخ یکشنبه بیست و یکم تیر ۱۳۹۴ساعت 12:43 نويسنده مارال |
واقعا دلم برای اینجا نوشتن تنگ شده بود.و یکی از دلایل بی حوصلگی روزهای اخیر همین بود که صفحه امن اینجا رو نداشتم گاهی چند خطی از سر دلتنگی بنویسم.دلتنگی ها شادی ها و کلا همه جور حسی که تجربه می کنم. 

گاهی آدم مجبوره جاهایی بره با کسانی وقت بگذرونه و حتا چیزهایی بخوره که دوست نداره خیلی فقط مجبوره.این اجبار شاید خیلی هم بد نباشه.مثلا مجبوری توی خونه نمونی و با دوستی رفت و آمد کنی که اخلاقش به خودت نزدیکه و مثلا بچه اش با بچه ات هم بازی خوبیه که دچار روزمرگی و بی حوصلگی نشی.گاهی از سر تنهایی مجبوری شرایطی رو انتخاب کنی مثلا تو فیس بوک بیشتر وقت بزاری و یا خیلی کارهای دیگه. 

دیشب با محمد دعوای بدی کردم.دوباره به خاطر دوستاش اشک بهار و در آورد. 

آخر هفته ها عجیب جای خالی بابا و مامان رو حس می کنم.جای خالی یه خانواده گرم.یه خونه پدری که همه خواهر برادرا دور هم جمع بشیم. 

این روزها برادرم دچار گرفتاری شده.دلم می خواد مشکلاتش حل بشه.مهم نیست زیاد هوای من و نداره.از خدا خوشبختیش رو می خوام. 

یه تزی هست که وقتی می بینی برادر خواهران حال و روزشون خوشه حتا اگه با تو هم کار نداشته باشن خیالت راحته.و من هم همین و می خوام. 

یه زمانی دلم نمی اومد از خانواده ام درو بشم.از شهر و کشورم خیابونا و خاطره هام. 

ولی الان به شدت این حس در وجودم هست که باید رفت.حداقل برای: 

پشت سر گذاشتن خاطره ها همه عشقا و دلبستگی ها.تمام 

+ تاريخ پنجشنبه یازدهم تیر ۱۳۹۴ساعت 23:6 نويسنده مارال |
مریضی سختی داشتم.از نیمه شب روز یکشنبه افتادم یهو.گلودرد و اینا.لرز تهواع.سینوس ها و گلوم چرک کرده بود وحشتناک.امروز یه هفته ست ولی زیاد خوب خوب نیستم.

این روزا هم زبان تعطیله هم داستان نویسی.گاهی یه سری چیزا رو یادداشت می کنم و کتاب می خونم همچنان.

با بچه های دبیرستان بچه هامون رو بردیم پردیس ملت تو بوف غذا خوردیم و تو پارک زیرانداز انداختیم و بچه ها کلی تو پارک بازی کردن و ما هم خوش بودیم.شوهر مریم نبود و ما شب رفتیم اونجا که سنگ تموم گذاشت و بچه ها هم خیلی خوب با هم بازی کردن و ما هم تا نزدیکی های صبح حرف زدیم.دوستی های بیست و دو سه ساله عالی ان واقعا.با مریم یادمون افتاد تو عمر این دوستی هیچ وقت شب با هم نبودیم.راست می گفت.شده بود شام با هم باشیم و حتا ساعت 2 باباهامون بیان دنبالمون ولی کنار هم تا صب نبودیم.

تو این مدت دوست های فیس بوکیمم دیدم و با هم رفتیم فرحزاد.کنسرت فریدون و سون هم رفتیم.سون خوب بود ولی سیستم صدای تالار کشور زیاد جالب نبود البته ولی خوش گذشت.فریدون ولی عالی بود و با تک تک آهنگاش احساساتی شدم و گریه کردم.

اوضاع خونه هم بد نیست.گاهی کتاب می خونم.بافتنی می بافم خواهرام و می بینم و با دخترک وقت می گذرونم.اونم آخر هفته های فانی با باباش داره و اکثرا زیاد این طرف و اون طرف می برتش.

مدلای مختلف لباس می بینم و مو و طرح ناخن.این روزا کم کم باید بریم پیش خیاط تا برا عروسی پسر ف بزرگه لباس بدوزیم.زبان رو تا بعد از عروسی اون که دیگه مهر ماه می شه تعطیل کردم.البته تصمیم دارم تو خونه خودم یکم کتابام و مرور کنم.

تو این مدت فیلم هر و مرد پرنده رو هم دیدم و لوسی.چه عجب مارال بالاخره فیلم دید.خخخ

سریال فرندز هم این وسط گهگداری می بینم.

بهار هم اسکیت و زبان و موسیقی می ده و تقریبا هر روز بیرونیم.

ماه عسل هم مثل هر سال دنبال می کنم و خیلی دوست دارم.کاری هم به حرف ها و حدیث ها ندارم.

و اینا همه بخش هایی از زندگی مارال هستن.همین جور که می خونمشون حس می کنم چه آرامشی هست لا به لای روزمره هامون.کاش واقعا این جوری بود.کاش حداقل می تونستم راحت حرف بزنم و از دردی که داره وجودم و می خوره حرف بزنم.از یادآوری گذشته ها که چه قدر عذابم می ده.از خشمی که به محمد دارم.از تردید هایی که برای تصمیم گیری تو زندگیم دارم.از ترس هام از مشکلات مالی و این که حس می کنم بی پشتوانه ام.حس می کنم چه قدر فروریختم و چه قدر خسته ام برای ادامه این زندگی.

یه جورایی فقط می گذره و من همچنان منتظر یه معجزه خوب از طرف خدا هستم که شاید این حس خلا و منفی درونیم خوب بشه.

ولی ادامه می دم.خسته ناامید ناراحت فروریخته و هر جور دیگه ای هم باشم همه سعی خودم و می کنم ظاهر خودم و حفظ کنم و تا اونجایی که قدرتش و داشته باشم همه سعی خودم و می کنم بهار تو شرایط نرمالی بزرگ بشه.این بار ذره ذره آب نمی شم.قرص نیم خورم افسردگی رو بهش غالب می شم ولی شاید یهو دست از همه چیز کشیدم.این بار با یهو ها کار دارم.

 

+ تاريخ شنبه ششم تیر ۱۳۹۴ساعت 21:51 نويسنده مارال |
خب ظاهرا می شه این تو یه چیزایی نوشت.و من هم طبق روال هر فصل قالب و عکس گوشه صفحه رو عوض کردم.توی همه این مدت هم سرسختانه به اینجا پایبند بودم و وبلاگ جدیدی هم تو هیچ جایی نزدم.حوصله غر زدن هم ندارم و فقط از جناب بلاگفا در خواست می کنم نوشته هام و پس بده.

من اینجا بعد از چند روز مریضی سخت در خدمتتون هستم ولی امروز شکر خدا بهترم.

بهار کلاس زبانه و ه جونم اینجاست و من هم 7 می رم برش دارم و برگشتنی خرید کنم.روزه ست بچه ام.

فعلا خیلی ذوق زده ام از این که یم تونم اینجا بنویسم.احتمالا تا شب باز هم پست بزارم و یه چیزایی بنویسم.

دلم برای همتون تنگ شده بود...

+ تاريخ چهارشنبه سوم تیر ۱۳۹۴ساعت 18:47 نويسنده مارال |
از یکشنبه واقعا حس می کنم فلج شدم از زور درد و مسائلی که مربوط به خاله پری هستش.واقعا یعنی همه این طوری ان؟یادمه اون وقتا که سرکار می رفتم می مردم و زنده می شدم و چه قدر سخت بود ولی امروز همش به این فکرمی کردم خانومایی که سرکار می رن این جور مواقع چی کار می کنن و این که اگه یه دلیل برای رفتن ما خانوما به بهشت وجود داشته باشه همینه والا. 

ولی با این که حالم بد بود امروز حال روحی خوبی داشتم.مثل همیشه تا اومدن بهار خونه رو تمیز کردم و نهار هم مرغ سرخ کرده با سیب زمینی و برنج گذاشتم و ماست خیار درست کردم.حس امروزم ناب بود چون قراره یک سال دیگه اینجا باشیم و خیالم راحته.بعد از نهار بهار رفت تو اتاقش خوابید و طبق معمول در و بست.منم رو کاناپه خوابم برد.شبا که راحت نمی خوابم ولی خواب ظهرم خوب بود با این که 3 و نیم محمد زنگ زد و از خواب پریدم ولی باز خوب بود.حس این که جای راحتی برای خواب دارم که پنجره ای هست که بازش کنم و وقتی نسیم خنک می وزه چشمام و ببندم و چرت بزنم. 

بعدشم هم بهار و بردم زبان و با این که حال خیلی خوشی نداشتم ولی رفتم پارک و 40 دقیقه راه رفتم و بعدش کتاب خوندم. 

حس خوبی بود نشستن رو یه نیمکتی که روبروی فواره هاست و سبزی و خنکی پارک. 

بعدش هم دو تایی رفتیم مغازه ای رو که یکم از خونمون بالاتره و لباس های ترک داره رو نگاه کردیم و از مغازه شیر و کیک خریدیم و از مغازه کیشی هم یه وزنه اندازه گیری و یه لیوان چای سبز برای محمد که بهار به عنوان کادو یروز پدر بهش بده. 

وزنمون متاسفانه یه بار جارو برقی افتاد روش و خورد شد. 

برگشتنی رو به موت بودم ولی خواستم حس خوب امروزم رو بنویسم. 

متاسفانه 6 کیلو اضافه کردم.اما دوباره و دوباره خودم و پیدا می کنم.می گذرن این روزا اگه اونی که مسبب این همه اذیتم شده دوباره قصد اذیت و آزارم و نکنه.خوشبخت و شاد در کنار خانواده اش زندگی کنه و دست از سر منم برداره. 

+ تاريخ چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 21:12 نويسنده مارال |