فکر کنم خدا با من شوخیش گرفته.برای فراموش کردن مشکلم همچین مسائل رو پشت سر هم ردیف کرد که خنده ام گرفته.دقیقا یه اتاق و تموم کردم و رفتم سراغ اتاق بهار که گاز قطع شد و خونه شد یخچال.از اون طرف خاله پری هم از راه رسید.بهار دوباره مریض شد و راهی درمانگاه شدیم.ماشین استارتش خرابه و ... 

حالا دو روزه گاز وصل شده ولی همچنان سرده.آب ولرمه.خودم هنوز جسمی روبراه نیستم و همچنان با یه خونه ترکونده شده روبرو هستیم.بهار  و من به خاطر شلوغی خونه روحیه مون به هم ریخته و خلاصه که این جوری 

ولی من همچنان امیدوارم به ده روز دیگه.به روزای خوبی که مطمئنم می رسن.خونه تمیز و مرتب می شه و با وجود نقاشی که کردیم زیبا تر هم می شه.برای مبل ها رو می دوزم و برقکاری خونه رو درست می کنم. 

کابینت و انداختم برا بعد از عید.ماشین رو شنبه می برم ببینم چشه.خیلی کارها درهمه ولی غیر از صبر و حرکت کار دیگه ای ازم برنمیاد

+ تاریخ پنجشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۳ ساعت 19:59 نویسنده مارال |

از پریروز تا حالا بیرون نرفتم.کلا با امروز می شه سه روز.پیشرفتی که تو کارهای خونه ست خیلی کمه.انقدر دور و برم شلوغه که می ترسم از جام پا شم.وقتی هم بلند می شم خیلی آروم پیش می ره.انگار انرژی لازم رو ندارم.ولی تا اومدن بهار که فرداست باید و باید اتاقا رو تموم کنم.الان کتابخونه رو تموم کردم و هنوز کار کمد دیواری ها و فایل مونده.بعدش یه جارو و گرد گیری کلی و میام سراغ اتاق بهار.فکر می کنم اتاقا تموم بشه خیلی پیشرفت کردم.بعدش آت و آشغالای پذیرایی و جمع می کنم و یک ظاهر خونه مرتب می شه و به بقیه کارها می رسم. 

تو این شرایط روحی و جسمی کار کردن برام سخته.فشارم مدام بالا و پایینه.نه جایی رفتم نه کسی اومده. 

امیدوارم پست بعدی که می زارم همه چیز روبراه تر شده باشه 

+ تاریخ پنجشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۳ ساعت 15:59 نویسنده مارال |

این روزها خیلی برام غریبه نیستن.اکثر روزای عمرم رو همین جور بودم.فقط فرقش اینه که طول عمر بی حوصلگیم زیاد تر شده. 

تولدم بود.24 بهمن.روز بدی بود و به بدترین شکل ممکن حالم گرفته شد و گریه کردم.اما روز قبلش دورهمی فیس بوکی داشتیم که بیشتر از انتظارم بهم خوش گذشت و برام گل خریدن و یکی از آقایون بستنی خرید و خیلی در کنار هم لحظات خوبی داشتیم. 

شبش هم حدیث و دوستش من و تو کن سورپرایز کردن و کیک و شمع و کادو کیف پول و تو گردنی که خیلی کیف داد.اگه حالم خوب بود.اگه اوضاع اون طوری که دلم می خواست پیش می رفت بدون شک می تونستم بگم خیلی خوشبختم. 

روز خود تولدم ولی خوب نبود.هرچند شبش با دوستم رفنم بیرون و بهم دو تا کتاب عالی کادو داد. 

دیگه برگشتیم خونه.روزای سختی بود.مریض شدم و بوی رنگ اذیتم کرد و هی از این ور به اون ور .ولی خوبیش هم به این بود که خونه خواهرا تنوعی بود و خوش می گذشت. 

پسر ف بزرگه در شرف ازدواجه تا خدا چی بخواد. 

خونه حسابی خوب شده ولی به شدت نامرتبه.من چند روزه بی حس و حال فقط لم می دم و هیچ کار مفیدی هم به اون صورت نکردم.فقط وسایل و گذاشتیم سر جاش و الان به حد لالیگا کار دارم.فقط دیوارا تمیزی نمی خواد. 

امروز بهار رفت با پدرش مسافرت.منم پنجره اتاق خودم و تمیز کردم و پرده رو شستم و نصب کردم.اتاق و استخونی زده و باز تر از قبل شده.میز کامپیوتر رو گذاشتم بیرون که بفروشم و تو اتاق فقط مبل و کمد و کتابخونه ست. 

کمد و کشوهای خودمم مرتب کردم.ولی نمی دونم چرا زود خسته می شم.رو مود افسردگی ای هستم که حال غذا درست کردن غذا رو ندارم. 

یه وقتا لا به لای مودهای بدم یه انرژی های خوبی هم سراغم میاد و وقتی به خونه تمیز و اون برنامه هایی که دارم فکر می کنم حالم بهتر می شه. 

داداشم خیلی به من لطف کرده.پول نقاشی خونه رو که داد.دیروز هم در عرض نیم ساعت برای بهار دوچرخه فرستاد.فقط بهم گفت ازش بپرسم چه رنگی می خواد و بهار هم آبی پررنگ خواست. 

دلم تنگه.برای از دست دادن خیلی چیزا.خیلی غصه ها رو دلم هست.اما از یه طرف فکر می کنم الان وقت تسلیم شدن نیست.حداقل بهار خیلی به من نیاز داره. 

خدایا بیا پایین یقه من و بگیر و بلندم کن و تو یه وضعیت عالی قرارم بده. 

می خوام امشب هر جور شده اتاق خودم و تموم کنم و موکتشم شامپو بزنم و بیام بیرون.برای مبلشم می خوام ملافه بگیرم بکشم و روش کوسن های رنگی بزارم. 

پرده از قبل داشتم که عوضش کردم با جدیده و این طرحش شاد تره. 

اگه بتونم تا فردا دو تا اتاقا رو تمیز کنم عالی می شه و بعدش می رم سراغ آشپرخونه که کار اصلیه و بعد هم رومبلی می خوام بدوزم و یه تغییرات کوچیک.هنوز هیچ کدوم از اب عکسا رو نزدم.می خوام خلوت تر باشه. 

+ تاریخ چهارشنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۳ ساعت 20:55 نویسنده مارال |

نقاشیمون شروع شد.راحت نیست.ولی آقای نقاش مرتب و تمیز کار می کنه و من به امید این که این تغییرات بتونه سال جدید و شادی رو برامون رقم بزنه ریخت و پاش و خستگی رو تحمل می کنم.کابینت هم باید درست بشه یکی دو تاش و دیگه کاری نیست.اون موقع کارهای خودم شروع می شه.باید اتاقا رو و داخل کمدا رو مرتب کنم و تر تمیزی برای عید.این روزها خیلی روزاش بد گذشت و سخت.چهارشنبه آنچنان شوک عصبی ای بهم دست داد که فقط با یکی از دوستام زدم به جاده و تا شمال و کنار دریا رفتیم.خیلی جاهاش خندیدیم و خوب بود.کباب ترش.قلیون کنار دریا.کوکی و چای وسط راه.اما همه اینا می تونست دلپذیر تر باشه اگه اون اتفاق تلخ نمی افتاد.چهارشنبه فروریختن خودم و برای بار چندم تو زندگی دیدم.حس کردم شکستم.این روزها نمی دونم واقعا می تونم این بار هم بلند بشم؟ 

یه وقتا حس می کنم دست هام داره شل و شل تر می شه.دارم سقوط می کنم.در حال حاضر سرم و گرم کردم به نقاشی خونه و همش می گم بزار کارای خونه تموم بشه الان وقت تسلیم شدن نیست. 

یکم توانایی می خوام بهار و به یه جایی برسونم اما واقعا نمی دونم چی بشه. 

هر روز حالم متغیره ساعت هایی هست که آرومم و شادم اما در کل دارم دیوونه می شم.وقت مشاورمم 3 اسفنده و زودتر ندارم. 

دارم به این فکر می کنم فرار کنم اما می دونم عملی نیست.جدا از مسوولیت بهار و بقیه کارهام من که از خودم نیم تونم فرار کنم.من و دردهام همیشه با همیم.پس فایده ای نداره. 

شادی یه خواب طولانیوشاید مرگ.بی اغراق بگم بعضی وقتا دلم می خواد تو یه خواب طولانی غوطه ور بشم و دیگه جشمام و باز نکنم تا روز مرگم برسه. 

هیچ کس نمی دونه درونم چه غوغاییه.درک حال این روزهام حتا از دست خودم هم خارجه. نمی دونم چه قدر غلط ویرایشی دارم.باید بلند بشم وسایلمون و جمع کنم.امشب بریم خونه ه

+ تاریخ سه شنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۳ ساعت 12:2 نویسنده مارال |

الان می خوام یه ساعتی بخوابم و بعدش یکم جمع و جور کنم خونه رو و برای نهار گوشت چرخ کرده دربیارم و ساعت 10 برم کارنامه بهار و بگیرم.جایزه اش رو پیش پیش براش کیف دوشی کوچیک و جمع و جور فروزن گرفتم.این روزای تلخ هم گذشت.فکرنمی کردم از پسش بربیام.اما خدا حواسش بهم بود.یک ماه سخت گذشت.اما گذشت.قلبم خیلی خیلی درد گرفت.بعد از دو سال نتونستم فاینال زبانم رو بدم و یه عالمه حال بد دیگه ولی برای بار هزارم از دست خودم نارااحت شدم که چرا به خدای بزرگ و مهربون اعتماد نکردم و باز هم دلم لرزید و قلبم نامیزون زد.خدایا دوست دارم.نشونم می دی هر بار رحمان و رحیمی. 

فعلا اتفاقی در جهت رنگ کردن خونه نیفتاده ولی مطمئنم همه کارامون جور می شه. 

ماشین دیشب استارت نخورد و به کمک شوهر ه راهش انداختیم.نمی دونم امروز چی بشه.می ترسم تکونش بدم.سقف پارکینگ ما آب می ده و شیشه ماشین و حسابی کثیف کرده.از طرفی روی لب تابم هم یه ترک کوچیک خورد.کلا این بدبیاری های این مدلی اذیتم می کنه.ولی با زخدا رو شکر. 

خدایا خودت همه کار ها رو راست و ریست کن.آمین

+ تاریخ سه شنبه هفتم بهمن ۱۳۹۳ ساعت 8:5 نویسنده مارال |

بهمن ماه منه.من زمستون و پاییز رو خیلی دوست دارم.پاییز و اولین ماه زمستون سریع گذشت.بچه ها ممنون از کامنتاتون همه رو با جون و دل می خونم و خوشحالم کنارم هستید.ولی دیگه جواب نمی رسم بدم.ولی بدونید خیلی خوشحال می شم.هوا سرده.ولی بارندگی اون جور که باید و شاید نیست.بعد از دو سال که زبان می خونم این ترم اولین باری بود که فاینالم رو ندادم.من و حدیث هر دو تصمیم گرفتیم نریم سر جلسه.اون به خاطر این که تو هفته امتحانای دانشگاهش بود و نتونسته بود بخونه و من به خاطر حال روحیم.این روزا خیلی بالا و پایینم.جالبه با این حال نقابم رو به صورت می زنم و بیرون رفتن و خرید کردنم کم نشده.به هر حال زندگی یه مبارزه ست.روزها می گذرن.پنجشنبه رفتیم لواسون و با این که دل من توی جمع گرفته بود ولی به روی خودم نیاوردم.جمعه هم رفتیم بوستان و من پالتو و یکم خرت و پرت دیگه خریدم و نهار رفتیم دیس تو پونک که عالی بود غذاهاش و بعدشم بستنی قیفی خوردیم و شبم دوستام اومدن خونمون و یکم زدیم و رقصیدیم و بهار هم نصف شب اومد که با محمد بحثم شد. شنبه هم خونه خانوم شین بودیم که خوش گذشت و ف کوچیکه و آیدا و بهار هم بودن.خانوم دوست داشتنی ای هستش.

دیروز هم باز سر آزمایشگاه بردن بهار با هم دعوامون شد و کلی داد و بیداد کردم و واقعا در مقابل بعضی رفتار های محمد گیج می شم.باید هرچه زودتر قبول کنم چه جور شخصیتی داره و همینه که هست و عوض نمی شه. 

بعدشم که به خاطر مهر نداشتن پشت برگه دست از پا دراز تر برگشتیم و بهار و با تاخیر رسوندم مدرسه و اومدم خونه.عصری هم کلید موند پشت در و دستگیره ماشین هم اومدم باز کنم که شکست.باید ببرم هرچه زودتر درهاش و درست کنم.در جلوش هم از بیرون باز نمی شه و شکسته.این تعمیرکاری که همیشه می بردم دیگه راضی نیستم.حالا دنبال یه جای جدید می گردم. 

ولی با یکی از دوستام رفتیم یه جا کافه گلاسه خوردیم و بد نبود. 

امروز صبح هم باز دلم گرفته بود اما الان خوابم میاد. 

نمی دونم کارهام چطور پیش بره ولی تصمیم دارم خونه رو یکم سر و سامون بدم.برادرم گفت که یکی و می فرسته که یه نگاه بکنه.نقاشی و عوض کردن کاشی های آشپزخونه و حموم و درست کردن اون قسمت از کابینت ها که خرابه.و یه سری کار دیگه.دلم می خواست یکم کمد کاری می کردم اتاقا رو.و پرده هم عوض می کردم . 

برادرم یکم معمولا چون گرفتاره پشت گوش می اندازه ولی چند روز دیگه باز زنگ می زنم. 

این ترم زبان هم برنداشتم.واقعا هم خسته ام هم روحیه درست و حسابی ندارم چیزی تو مخم بره. 

همون جلسه های داستان رو می رم و به خونه می رسم و کتاب می خونم بیشتر. 

می ترسم از شروع نقاشی و دست زدن به خونه اما می دونم روحیه مون عوض می شه. 

خدایا کمکمون کن لطفا.باز هم هر چی قسمته.

+ تاریخ دوشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۳ ساعت 8:18 نویسنده مارال |

این روزها زیاد می خوابم.جالبه وقتی می بینم چشمام گرم می شه و خوابم هم خیلی بد نیست می خوابم.راه خوبیه برای فراموشی و گذشت زمان.من باید این مرحله رو رد کنم.من این روزها دو تا مارالم.یه مارال که مادره و خواهره و خاله ست و دوسته و باید به کارهای خونه برسه و حواسش به تمیز کردن خونه و دو دو تا چهار تا باشه و غذایی که دخترکش دوست داره رو درست کنه.ه می دونه من چه مرگمه اما ف بزرگه و ف کوچیکه نمی دونن و هر بار مجبورم بگم نمی دونم چمه و سرم گیج می ره.دوستام هم بعضی هاشون مثل آب روان.باهاشون حرف می زنم و گاهی حرف هاشون خیلی روم تاثیر داره.اما خیلی وقت ها خواب و انتخاب می کنم به امید این که این روزا تند و تند بگذره و من طوفان و بحران و رد کنم.یه مارال درونم  غمگینه و مراقبه دخترکش از حال درونیش چیزی نفهمه.اشکام وقتی میاد که دخترک خوابه یا خونه نیست.ولی وقتی هست خیلی معمولی رفتار می کنم.سعی می کنم بی حوصلگی هام و کم و کمتر کنم.امیدوارم هنرپیشه خوبی باشم.نمی دونم چطور می شه.اما واقعا دلم می خواد حالم خوب بشه و از جام بلند بشم و فقط اون مارال که مجبوره بخنده و هیچی رو به روی خودش نیاره نباشم.دلم می خواد درونم هم شاد باشه و بتونم از پس همه چیز بربیام و یه بار دیگه بلند بشم.

+ تاریخ سه شنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۳ ساعت 12:30 نویسنده مارال |

بچه ها تا جایی که می شد به همتون سر زدم.و کامنت کذاشتم و اگر هم حواسم نبوده ولی همه رو خوندم.براتون روزهای زمستونی شادی رو آرزو می کنم.نمی دونم چی باید از حال و روزگارم بگم.اتفاق جدید بد جور تو روح و روانم اثر گذاشته.نمی شه در موردش حرف زد.گاهی خوبم و گاهی خیلی خیلی بد... 

این روزها درگیر امتحان های بهار بودیم.واقعا امسال تازه فهمیدم امتحان و درس پرسیدن یعنی چی.این بچه هامون با این اوضاع نمره های تحلیلی و متد جدید واقعا هنر می کنن.که نشون از هوش سرشارشون هستش. 

این روزها خیلی بالا و پایینم.خیلی چیزها داره عوض می شه.روی آروم زندگیم و دوست دارم و خدار و شکر می کنم.صبا بهار و راه می اندازم و معمولا تا ظهر خوابم.البته اگه شب قبلش دیر نخوابیده باشم زودتر بلند می شم و کارهای معمولی و روزمره رو انجام می دم و بیشتر وقتم متاسفانه تو فیس بوک و وایبر می گذره.و اصلا این و دوست ندارم. 

کتاب من عاشق آدم های پولدارم رو که نوشته استاد عزیزم سیامک گلشیریه شروع کردم و بدک نیست.و نسبت به کتاب های قبلی که ازش خوندم بهتره. 

ولی روند کتاب خونیم خیلی کنده و اصلا راضی نیستم.مغزم پر از کلمه و جمله و سوژه ست ولی اصلا تمرکز برای داستان جدید ندارم. 

اوضاع مالی تقریبا خطرناکه ولی خب با یه تدبیر دارم حلش می کنم. 

زبان و خیلی خیلی از خودم ناراضی ام و همش حس می کنم چیزی بلد نیستم. 

قرار شده این ترم و مرخصی بگیریم و خونه تکونی و انجام بدم.با داداشم می خوام صحبت کنم یه آشنا معرفی کنه که یه دستی به سر و روی خونه بکشم.یه جور حس درونی داره قلقلکم می ده یه نقاشی بکنم و اوضاع در ها و کمد ها و کابینت ها رو هم یه سر و سامونی بدم. 

دی وی دی خرابه و من محرومم از فیلم دیدن.هارد اکسترنال باید بخرم و ساز بهار رو هم باید ببریم خرکش و درست کنن. 

یه سری کارهای این مدلی. 

این هفته فاینال زبان دارم و نمی دونم اوضاع روحیم چطور باشه و بتونم چه قدر براش وقت بزارم.می خوایم تو دورانی که مرخصی گرفتیم معلم بگیریم یکم راهمون بندازه. 

زندگی می گذره با همه این مواردی که گفتم.فقط و فقط درونم و حس های تلخ داره آزارم می ده. 

نمی دونم چی بگم.انقدر موارد برای شکرگزاری از خدای خوب و مهربونم دارم که روم نمی شه از نداشته هام گلایه کنم اما خدا خیلی مهربون و بخشنده ست و می دونم خودش هوای هممون رو داره. 

یکم این روزا به خاطر مواردی که گفتم سرم شلوغه.امیدوارم این طرف سال همه چیز جور بشه و حال روحی من هم هرچه زودتر عالی بشه.  

بچه ها نمی رسم جواب کامنت ها رو بدم ولی همتون و دوست دارم و ممنونم همچنان با ما هستید.

+ تاریخ شنبه بیستم دی ۱۳۹۳ ساعت 21:18 نویسنده مارال |

همه چیز به هم پیچیده.من دارم کم میارم.خودم و می شناسم که ادامه می دم ولی سخته.بهار این روزها به خاطر یه سری کم گذاشتن های پدرش داره می ره رو مود لجبازی.خودم اصلا روحیه خوبی بابت یه سری مسائل ندارم.کلاف زندگیم تو مرحله ایه که یکم پیچیده به هم.هر روز فشارم بالاست.امتحان های بهار و کلاس موسیقی و زبانش از یه طرف.زبان خودم.کارای خونه.خرید.دو دو تا چهار تا.محمد و ندونم کاری هاش در مورد بهار و خودش و به اون راه زدن.خراب بودن دی وی دی که بعد از صد تومن تو خرج افتادن باز هم خرابه و حسرت دیدن یه فیلم رو دلم مونده.ساز بهار و عوض کردن خرکش.هفته دیگه فاینال.نزدیک شدن به دوره هورمونی.فردا دو تا وقت دکتر هر کدوم یه طرف شهر.آزمایش ها بهار و این که فقط دو هفته وقت هست.عروسی عموش و وقت ارایشگاه گرفتن برای بهار و بدتر از همه وضعیت اقتصادی. 

اما می دونم اونی ه اون بالاست اراده کنه همه پیز درست و روبراه می شه.می دونم و باور دارم.خدیا دستام و ول نکن.

+ تاریخ سه شنبه شانزدهم دی ۱۳۹۳ ساعت 15:55 نویسنده مارال |

سلام بچه ها.من واقعا نمی رسم فعلا جواب کامنت ها رو بدم و اصلا بهتون سر بزنم.این روزا امتحان های بهار شروع شده و کلاس هامون تو طول هفته و رفت و امد حیلی سرمون وشلوغ کرده. 

چهارشنبه با یه جمع باحال نهار تو یه رستوران ایتالیایی قرار داشتیم و خوش گذشت. 

دیشب تولد دعوت بود یعنی تهششش بود. 

امروز هم زبان. 

براتون از خدا شادی و آرامش می خوام.ریحانه جونم برات دعا می کنم به هر خواسته ای داری برسی. 

کشف امروز من: 

منی که نسبت به بنده های خدا بی انصاف نبوده و نیستم حق ندارم نسبت به روح و جسم خودم هم بی انصاف باشم.

+ تاریخ جمعه دوازدهم دی ۱۳۹۳ ساعت 22:42 نویسنده مارال |