و خدایی که در این نزدیکی ست

اولین روز این هفته برای ما بدو بدو داشت.ساعت 5 صبح خوابیدم و صبح یهو با یه صدای این مدلی پریدم:گشنمه.دی

و بدخواب شدم.کلا بد خوابیم دوباره شروع شده.از همون وقتی که گفتم 1 خوابم دیگه بد می خوابم.برای همین امروز خیلی خسته بودم.بهار و 1 بردم استخر و براش کلاپ و اینا خریدم که اونجا بخوره چون قرار بود دو سانس بمونه و دیگه ترمش تموم شد و پروانه رو هم یاد گرفت.حالا از این به بعد باید برنامه ریزی کنم که یه جایی ببرمش هم نزدیک باشه هم تیم داشته باشه.

خودم برگشتم و خونه رو مرتب کردم.جالبه خونه رو صبح تا شب هم تمیز کنی و مرتب بازم صبا به هم ریخته ست.خلاصه همش سرپا بودم و نهار درست کردم و رفتم دنبال بهار و برگشتنی میوه گرفتم و مغازه هم نون و اینا و اومدیم خونه و نهار بهار و دادم و نمازم اینا رو خوندم و بهار رفت برای بازی و من داشتم با مویایلم تو وایبر گشت می زدم که یهو چشمام بسته شد و همچین غش کردم که نگو.ه زنگ زد و اصلا نفهمیدم چطوری برداشتم تلفن و اصلا چی گفتم فقط یادمه همون سمت تلفن که رفته بودم دوباره کوسن گذاشتم زیر سرم و خوابیدم و خیلی خیلی مزه داد.خیلی خستگی رو تنم مونده انگار و نمی خواد هم تموم بشه.

این هفته بهار همه کلاس هاش تو تعطیلات تابستونیه.زبان و موسیقی و استخر هم که تموم شد.از فردا باید باهاش یکم زبان کار کنم.دوستام با بچه هاشون مشغول دیکته کار کردن و ریاضی هستن.نمی خوام بهش سخت بگیرم فقط منم مدتیه تو ذهنمه روزی دو یا سه سوال ریاضی حل کنه.

کتاب پس از تاریکی تموم شد و خیلی دوسش داشتم و به نسبت قبلی ها خوندنش طول کشید چون این وسط استوری زبانم و مسائل دیگه هم بود.

الان دارم گل سرخی برای امیلی از فاکنر و می خونم که استادمون خیلی تاکید می کرد بخونیم.

رابط موبایلم درست شد و می تونم عکس و اینام و بریزم رو لب تاب.و این که دستگاه دی وی دی رو هم درست کردیم و 94 هزار تومن برامون آب خورد...

الان دوربین فیلم برداری رو مخمه که درش که نیمه باز مونده رو درست کنم و بشینم همه فیلمای بچگی بهار و ببینم.

برنامه خاصی برای این هفته ندارم.فقط تو فکر همون تمیز کردن خونه و مرتب کردنش هستم.

هفته خوب و شادی رو براتون آرزو می کنم.

شاید این هفته دوشنبه یه اتفاقی بیفته که من و خوشحال کنه...نمی دونم...فقط امیدوارم.

خدایا یه روز که حالم بد بود بهت گفتم بغلم کن و سفت بگیرم...مدام ازت می خوام دستت و از رو شونه ام برنداری.خدایا خودت می دونی هیچی رو به زور ازت نمی خوام که یه زمانی که به زور خواستم خیلی خیلی همه چیز بد شد.می دونم داری دو دو تا چهار تای همه چیز و می کنی.می دونم حواست به من و خواسته دلم هست.می خوام بهت بگم من امشب به این نتیجه رسیدم این تو نبودی که من و رها کرده بودی.من بودم که نسبت به آغوش بی انتهات بی تفاوت بودم و یادش نبودم.حالا این روزا خودم و نزدیک تر بهت حس می کنم.می دونم اگر تو بخوای یه جوری همه چیز درست می شه که متحیر می مونم.هرچند من دیگه نسبت به لطف تو تعجب نمی کنم.

 

نوشته شده در یکشنبه پنجم مرداد 1393ساعت 0:33 توسط مارال|

توی این ماه عزیز و دوست داشتنی اولین شبیه که بیدارم و می خوام دعاهای سحر رو گوش بدم.یه حسی زیر پوستم قلقلکم می ده.یاد اون سحری هایی افتادم که مامانم اینا بیدار می شدن و همیشه صدای تی وی تو گوشم بود که بدخواب شده بودم...حالا بابا و مامانم که اون روزا جوون بودن و سرحال نیستن...و همه خواهر برادرا هم تو خونه خودشون هستن.یادش به خیر...

من روزه نگرفتم ولی با این ماه خیلی حال کردم.27 جز رو تموم کردم.شاید خنده تون بگیره ولی من به نیت همه مرده ها از اولین روز بشریت تا الان قرآن و دارم ختم می کنم.نمی دونم خدا چطوری حساب می کنه ولی دلم خواست همچین نیتی بکنم.این روزا همش کارم همین بود که هر روز دعای همون روز ماه رمضون رو بخونم بعد یه جز قرآن و زیارت عاشورا و دعای روزهای هفته.گاهی هم نادعلی و دعای عهد و توسل و جمعه ها هم کسا.البته به جز قرآن و دعای روز ماه رمضون بقیه رو هر روز می خونم...اینا به من آرامش می ده.وگرنه اصلا نمی خوام مثلا ادعا کنم بنده خوبی ام.من بنده خودخواهی هستم اتفاقا و اینا رو برای آرامش قلبی خودم می خونم و کلی هم جاجتام و از خدا می خوام.و همیشه ازش می خوام بهم قدرت بده بهتر و بهتر از قبل بشم و گناهان من رو ببخشه...

حالا از امروز بگم.

عصری بالاخره خونه رو سر و سامون دادم.بعد رفتیم خیابون ثنایی و برای بهار یه پیراهن سورمه ای با گلای ریز خریدم و کفش ستش.حالا باز هم یه چیزایی می خواد...اینا همه در راستای عروسی دختر عمه اشه.دی.اینا ما رو ورشکست کردن.والا

اینم یه سری عکس همین طوری.دی

ادامه مطلب بدون رمز البته


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه چهارم مرداد 1393ساعت 3:58 توسط مارال|

امروز یکی از اون روزای عجیبه.یه روزی که من رو یاد خیلی روزای زندگیم می اندازه.نمی دونم دقیقا یاد چی.نمی شه گفت خاطره خاصی همین طوری یهویی میاد تو ذهنم.اگه بخوام فکر کنم خیلی خاطره ها هست.ولی بیشتر یه حس درونیه.شاید حالی که الان دارم یا خنکی کولر یا استشمام یه بوی عطر رو قبلا هم تجربه کرده باشم.حالا این تجربه می تونه خودآگاهانه یا ناخودآگاهانه باشه.یعنی می شه حتا بچگی تو این حس بودم ولی خودمم حواسم نبوده.کلا خیلی پیچیده شد اوضاع.بی خیال.دی

الان منم و یه خونه نامرتب.ظرفای صبحانه رو میز ولو شده.پنیر با یه قاشق کوچیک سفید سفالی که توش ولو شده رو میز وسط مبل هاست.کتاب و کیف و هندزفری و خرت و پرتامم همین طور.ظرف نشسته هم داریم.پتوی خوابم هم زیر پامه.ولی من نشستم پای لب تاب و موخوره هام و تو صفحه سفید می کنم.وقتایی که یه عالمه موی ریز روی لب تابم می ریزه می فهمم از اون وقتایی بوده که خیلی فکر کردم یا خیلی روبراه نبودم.این روزا دوباره عادت کردم به موخوره کندن و این و اصلا دوست ندارم.

این هفته و هفته بعد زبان تعطیله و من دو روزه دارم به تعطیلات این هفته جدید فکر می کنم و برنامه ای به ذهنم نمی رسه.داداشم چند بار گفته با بهار بریم کیش و همه هزینه اش رو می ده و ما با ه اینا تصمیم گرفتیم تو پاییز بریم مشهد...الان که کیش گرمه و در کل من اصلا جنوب رو دوست ندارم...برعکس عاشق شمالم.

چهارشنبه رفتم پیش خانوم دکتر مهربون و خیلی خوب بود.تست جالبی بهم داد و از روش یه سری نقاط ضعف و قوتم رو بهم گفت.این جوری بود که 35 تا جای خالی رو باید با کلماتی که یهو میاد تو ذهنم رو می نوشتم و از یه شماره به بعد اینا دو تا دو تا به هم ربط پیدا می کردن.و جالب بود نتیجه اش.من بدون این که ذهنم و متمرکز کنم کلمه ها رو می نوشتم ولی بعضی هاش یه حس خاصی بود.مثلا یاد مامانم افتادم و ناخودآگاه نوشتم دلتنگی.یا اولین کلمه پرنده بود و سم رو هم تفسیر به وجود داداش مرده ام کردم.حالا با ده تا از مهم ترین هاش باید یه داستانک بنویسم و براش ببرم که هر چی می گردم کاغذه رو پیدا نمی کنم...

برگشتنی دربست گرفتم که مرده از اون بی ادبای روزگار بود و خیلی بی ادبانه صحبت می کرد و من هم باهاش برخورد کردم و محترمانه بهش گفتم دهنش رو ببنده تا برسیم...

بهار موند پیش ه و من شب برگشتم.تا 2 داشتم رولت کالباس و مرغ درست می کردم و 2 هم با بدن درد شدید خوابیدم...

دیروز اما روز متفاوت و خوب و پر از حسای عجیب و غریب بود...شنیدن یه حرفایی از زبون یه آدمی که مدت هاست عکس العملی به ظاهرت یا رنگ مواهت نشون نداده بود شیرین بود.ولی جالبه دیروز کلی هم گریه کردم.

این روزا یه شرایطی دارم که همه یه جورایی ازم انتظار دارن.خانواده ام رو نمی گم...این انتظار برای من سخته چون نمی تونم نه بگم و مجبورم شرایط رو مدیریت کنم و همه به من تکیه کردن و لبخند من رو می خوان و محبتم رو ولی من خسته ام.منتها من هیچ وقت نمی تونم از کسی انتظار داشته باشم خستگی هام و شرایطم رو درک کنه برای همین یه وقتا کم میارم و خیلی سعی می کنم اخلاقم عوض نشه و همچنان صبور باشم ولی بعد یهو حس می کنم فقط دلم یه فضای خلوت چند ساعته می خواد که با کسی روبرو نشم و حتا عزیز ترین آدم زندگیمم نبینم که مجبور نباشم لبخند زورکی بزنم و شرایط و مدیریت کنم و حواسم به همه چیز باشه.هیچ وقت این حس و ندارم که کسی هم می تونه من و درک کنه و من راحت پام و بندازم رو پام و انتظار داشته باشم.برای همین این روزا همه سعی خودم و می کنم کمترین برخورد و با آدما داشته باشم که برام نه گفتن سخت نباشه و اصلا موقعیتی نباشه که بخوام نه یا آره بگم.می دونم توضیح شرایطم سخته ولی چون دغدغه بود نوشتمش.

این روزا خیلی می ترسم از این که بهار داره بزرگ تر می شه.این و قبلا هم گفته بودم.ولی خب دغدغه اش هست و مدام دارم فکر می کنم به روزایی که بهار با هیجان های مخصوص بلوغش روبروی منه و من باید بهترین برخورد ها رو داشته باشم.یادم میاد 14 سالگی و 15 سالگی خودم رو بیشتر می ترسم.من واقعا بچه بدی نبودم که بخوام تو کارهای خلاف بیفتم ولی خب خیلی شیطون بودم و وقتی یاد کارای خودم و گول زدن مامانم می افتم ترس برم می داره.از یه طرف یه سری چیزا اقتضای سنه و از یه طرف جامعه جو بد و خطرناکی داره.

نمی شه هم از بچه انتظار داشت پا رو میل و غریزه اش بذاره و نوجوونی رو آروم بگذرونه و درس خون باشه و هیچ عشق و حتا رابطه جنسی رو تجربه نکنه و یهو بزرگ بشه و بره دانشگاه و بعد هم ازدواج کنه.کلا اوضاع سختیه و نمی دونم اگه تو موقعیت قرار بگیرم باید چه جوری بهار و راهنمایی کنم.از یه طرف دلم نمی خواد وارد محدودیت های بیخود و سختگیرانه بکنمش از یه طرف نمی خوام وارد رابطه های بیخود با آدمای بیخود بشه و تو انتخاب دوست های دخترش هم دقت کنه.و اگر هم شیطنتی هست در راهی باشه که سرش یه جورایی کلاه نره.امیدوارم زودتر اوضاع و احوال و بیقراری های درونیم با خانوم دکتر به جای ثابتی برسه و ببینم در مورد بهار باید چی کار کنم.

فکر کنم امروز از اون روزاییه که زیاد بنویسم.

نوشته شده در جمعه سوم مرداد 1393ساعت 14:48 توسط مارال|

رو به روی من و چشمات انتظار یه چراغه

زیر سقفی که نجیبه فرصت بوسه چه داغه

آینه های مهربونی تو به تو تا بی نهایت

شونه هامون جای قضه سرامون گرم رفاقت

کاشکی چشمات مال من بود

با یه رنگ عاشقونه بغضمو بغل بگیری با یه چشمک ، یه بهونه

کاشکی چشمات مال من بود کاشکی چشمات مال من بود
روبه روی من و چشمات
اتفاقی پا به ماهه

چشمای تو سهم عشقه چشمایی که سر پناهه

بوی عطر پیرهن تو برد هوش از عطر شب بو

به نگاه تو حسود چشمای قشنگ آهو

کاشکی چشمات مال من بود

با یه رنگ عاشقونه بغضمو بغل بگیری با یه چشمک ، یه بهونه

کاشکی چشمات مال من بود کاشکی چشمات مال من بود
سمت و سوی وسعت تو
سمت و سوی آسمونه

حرف بارون با تنت نیست حرف تو رنگین کمونه

داشتن تو یه قراره بین قلب من و دریا

شور شعر و شوق شعری دیدنت وقت تماشا

کاشکی چشمات مال من بود

با یه رنگ عاشقونه بغضمو بغل بگیری با یه چشمک ، یه بهونه

کاشکی چشمات مال من بود کاشکی چشمات مال من بود

نوشته شده در جمعه سوم مرداد 1393ساعت 1:30 توسط مارال|

بچه ها این و بعدا اضافه می کنم می شه بگی من و قبل از این که ببینید چطوری تصور می کردید؟برام جالبه.

 چه قدر هم تو این روزای بلند و تابستونی بدو بدو داشته باشی و سرت شلوغ باشه بازم کشدار شده.امروز دلم برا پاییز تنگ شد.البته تو پاییز مریضی من هم شروع می شه.و این قسمتش اصلا نمی ذاره من زیاد از پاییز دوست داشتنیم لذت ببرم.ولی جالبه من تو پاییز و زمستون اصلا دلم برای بهار و تابستون تنگ نمی شه.تنگ هم بشه برای اینه که از مدرسه و زود بیدار شدن خسته می شم.ولی این روزها دلم هوای بارون و پاییز رو کرده و گاهی یاد اون روزا و شبایی می افتم که با بهار رو دور مدرسه و شب زود خوابیدن و درس و مشق بودیم.

این روزا خیلی بدو بدو داشتم.آخرین شب احیا بهار پا به پای من جوشن کبیر رو خوند و دیر خوابیدیم.خدا رو شکر شرایطی شد که ساعت 12 بردمش استخر و اومدم خونه نهارش و که ناگت دلش خواسته بود و درست کردم و کارای خونه رو انجام دادم و بعد از استخر بهار رفتم آرایشگاه و موهام و برای اولین بار شرابی کردم.یعنی شرابی خیلی روشن نیست و بدک نشد.البته از نزدیک روشن تره ولی اگه قرار باشه تو ادامه مطلب عکس بذارم احتمالا خیلی خوب رنگش و متوجه نمی شید.یه مدتی همش موهام و روشن می کردم.واقعا دلم تنوع می خواست.

بعدش هم بهار و بردم خونه ف بزرگه و رفتم کلاس و برخلاف بار قبل که حالم خوب نبود سرخوش بودم و کلی حرف زدم و شیطنت کردم.

بعدشم رزی رو بردم رسوندم و خرید اینا کردیم و اومدیم خونه.

امروز هم صبح ه رو بردم دندون پزشکی که خودم می رم و بعد هم که برگشتیم بدو بدو حاضر شدیم و بهار و بردم کلاس موسیقی که مربی جدیدش خیلی به دلم نشست و خودش هنرستان موسیقی رفته و حتا فوق لیسانسش هم تو رشته موسیقی گرفته و کلی با بهار صحبت کرد و متد جدیدش رو بهش گفت و وقتی برگشتیم خواهر مهربانم ماکارونی درست کرده بود و خوردیم و کلاس زبانم بهار و نبردم چون خیلی خسته بودیم هممون.دیشبم 4 خوابیدم.فکر کنم خودم و چشم زدم که شبا تا 1 بیشتر بیدار نیستم چون این شبا همش بیدارم تا دیر وقت.

عصری هم ف کوچیکه اومد و اینجاست تا همسرش بیاد.کلا امروز از اون روزایی بود که سرخوش بودم و دلم می خواست این حال خوش رو رو هوا بقاپم.

فردا هم با ه می ریم بوستان و بعدش می ریم خونه اونا و بهار قراره شب پیشش بمونه و کلی ذوق زده ست.منم می رم پیش مشاورم که برای دیدنش لحظه شماری می کنم انقدر که دوسش

یکم روبراه تر شدم و خستگی جسمانی و روحیم در رفت.حالا می خوام کارایی که تو برنامه ام بود رو کم کم انجام بدم.که مهم ترینش مرتب کرد سر تا پای خونه ست و یه نظافت کلی...

بعدیشم خوندن کتابا و فیلم و سریال دیدن و خریدای بهار برای عروسی دختر عمه اش.

ادامه مطلب با رمز آخری که بهتون دادم.

 


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم تیر 1393ساعت 21:42 توسط مارال|

امشب هم می خوام برم و دعاهام و بخونم.امشب می خوام خیلی خیلی حواسم و جمع کنم که حاجتیم از قلم نیفته.ولی بیشتر این حال و هوا رو دوست دارم چون یه جورایی خودم رو به خدای مهربون نزدیک تر حس می کنم.

این روزا یکم می ترسم از بزرگ شدن بهار.از کل کلای ریزی که شکل می گیره.اصلا چیز خاصی نیست فقط من خیلی حساسم.درون خودم همیشه تو هر حالتی بیقراری خاص خودش رو داره.خیلی کم پیش میاد من واقعا سرخوش باشم.این به معنی ناامیدی نیست و من سعی می کنم زندگی حالت روتین خودش رو داشته باشه فقط این و گفتم چون امروز به این نتیجه رسیدم حساسیتم روی بهار برا اینه که دلم نمی خواد چیزی از درون من بفهمه و این که درون خودشم این مدلی باشه.همه بهم می گن بهار کلی تو کارای اجتماعی شرکت می کنه و روحیه اش خوبه و واقعیت هم همینه من فقط یکم حساس شدم.حالا کم کم مسائل خودم روتین شد با مشاورم این مسائل رو هم مطرح می کنم.به هر حال بهار تو سن بلوغه و کم مونده وارد دوره ای بشه که من نشناسمش.فقط هدفم اینه که با من دوست باشه و اوضاع مادر و دختریمون هرچه آروم تر بگذره.

والیبال هم که متاسفانه چهارم شد.دلم سوخت کلی.

این روزا به این فکر می کنم که حضرت علی واقعا حق داشته بره و سرش رو توی چاه ببره و از دست این مردمی که حرفش رو نمی فهمیدن به خدای خودش شکایت کنه.این روزا واقعا همه یه پیله کشیدن دورشون.

امیدوارم به حق همین شب عزیز همه شما دوستای خوبم به همه آرزوهای قشنگتون برسید.

مامان و بابای خوبم حالا که از پیش ما رفتید و ما همیشه دلمون براتون تنگه حواستون به تک تک ما باشه و سفارش ما رو به خدا بکنید.

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم تیر 1393ساعت 21:46 توسط مارال|

من به این نتیجه رسیدم که اصلا و ابدا تحمل دیدن این جور بازی ها رو ندارم.منظورم فوتبال و والیبال در حد رقابتی و جهانیه مخصوصا اگه پای ایران وسط باشه.الانم که والیبال عقبه اعصابم خورده.

امروز خواهرا اینجا بودن و دور هم بودیم.خوب بود...هنوز درگیر آفتابه هستیم.دی

ف بزرگه یه پیراهن تو خونه ای خوشگل برام دوخته.خیلی بهم می اومد.

عصری هم من و ه و بهار رفتیم صادقیه دم کلاس زبان من که یکی دو بار بهار اومده بود و دیده بود مغازه هاش و دوست داشت ببینه.ولی تقریبا همه مغازه ها بسته بود.ولی خریدامون بد نشد.من ریمل می خواستم و لاک قرمز که خریدم.یه لاک صورتی چرک و یه دونه از این زرقی برقی ها هم برای بهار.

برگشتنی هم فلکه دوم دو تا تونیک خوشگل با یه ساق مشکی برا بهار گرفتم که احتمالا یا پاتختی یا حنابندون دختر عمه اش بپوشه.حالا باید برای عروسی ببینم چی پیدا می کنم.انقدر این چند وقته از طرف پدری مراسم داشتن که دیگه لباساش تکراری شده.

امشب هوا خیلی دلگیر بود.با ه به این نتیجه رسیدیم عاشورا باز هم بهتره چون مردم بیرونن.نمی دونم جو شهرستان های خیلی کوچیک چطوریه.ولی آدم تو تهران هم این جور مناسبتا دلش می گیره.

ولی از وقتی اومدیم خونه و کولر و زدیم حس بهتری دارم.

دیشب تا 3 مشغول خوندن دعای جوشن کبیر بودم.تو گوشیم دانلود کردم و خیلی خوب و قشنگ بود.

من به چادرم که باهاش نماز می خونم تعلق خاطر دارم چون مامانم برام خریده بود و داده بود همسایشون بریده بود و دوخته بود.همیشه با منه.مامانم یه چادر سورمه ای توری داشت که خیلی دوسش داشتم ولی نمی دونم کجاست و گم شد متاسفانه.همیشه وقتی دعا و قرآن می خونم با همین چادر می خونم.یه حوله تنی بنفش هم دارم که انگار خمپاره خورده.سرش سوراخه و گوشاش و آستیناش ولی چون مامانم با دست خودش خریده خیلی خیلی دوسش دارم و دلم نمی خواد یکی دیگه بخرم.

تا حالا دو سه بار داداشم زنگ زده که پول لازم داری یا نه و من بهش گفتم نه.من هیچ وقت نمی گم و اون خیلی اصرار می کنه.می خوام بگم با این که من تا جایی که ممکنه ازش پول قبول نمی کنم و تا حد معمول از پس زندگیم برمیام ولی دلم گرمه وقتی می بینم پول تو حسابم کمه.

خدایا مراقب برادر مهربونم باش.

 

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم تیر 1393ساعت 21:50 توسط مارال|

حتا خوردن یه ماگ نسکافه جاکوبز هم نتونست انرژی لازم رو بهم بده.با این که ساعت 10 بود اما خوردم چون می خوام با تی وی جوشن کبیر بخونم تا تهش و انقدر زود چشام بسته نشه.واقعا امتحان دادن این ترم یه جورایی نفس گیر بود به همون علتای پست قبل.

امشب هم سر نماز مغرب و عشا دعاهای شب بیست و یکم و زیارت عاشورا رو خوندم.حس مریضی دارم و ژلوفن خوردم.امیدوارم چیز جدی ای نباشه.

بیشتر خستگیم به خاطر همون فشار عصبیه بود که داشتم.وگرنه امتحان و کارهای دیگه مثل همیشه ست.ولی واقعا همه بدنم درد می کنه.تازه دارم می فهمم اوضاع چه قدر جدی بوده و من چه فشاری رو تحمل کردم.فقط خودم و سپردم به خدا.

بابت برد تیم والیبال هم کلی جیغ زدیم و اشک تو چشمام جمع شد.خیلی تبریک می کم به این بچه های باغیرت.

فردا که همه جا تعطیله و احتمالا برنامه خاصی نداشته باشیم و تو خونه بمونیم.نمی دونم عصری جایی باز هست یا نه.

همون طور که گفتم این روزا خیلی میل حرف زدن و اینجا نوشتن دارم.

امشب باز هم ما رو فراموش نکنید.

قاب موبایلم که خیلی دوسش دارم

img_7145.jpg

اینم سفره مادر و دختری ما وقتی تصمیم می گیریم با هم تو روشن ترین اتاق خونمون نهار بخوریم.الان که یادش می افتم حس خوبی زیر پوستم می ره

img_7152.jpg

مدل روسری سر کردن دخترک که من خیلی خوشم میاد

img_7148.jpg

اینم من و بهترین و مهربون ترین خواهر دنیا.شال سفیده ه عزیزه و اون یکی من.دی.همین دیشب

img_7155.jpg

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم تیر 1393ساعت 23:42 توسط مارال|

دیشب رفتیم بیرون.اول رفتیم پارک نیاوران که دیدیم زمین اسکیتش و 4 ساله بستن.یعنی ما 4 سال بود اونجا نرفته بودیم.مطمئنم آخرین بار با فهیمه و دو تا دختراش و شوهرش رفتیم که همسایه های خونه قبلی مامان بودن و بهار با دخترش اسکیت بازی کرد.بعد از اونجا رفتیم قدم زنان سمت پیتزا چمن که خیلی شلوغ بود و بهار هم اعلام کرد پیتزا دوست نداره.برای همین رفتیم شیلا و هات داگاش رو که دوست نداشتیم.یعنی سسش رو.سالاد فیله مرغش بدک نبود.چیپس سوسیسش خوب بود و خاص.پیتزاش هم چنگی به دل نمی زد.بعد هم رفتیم سمت پارک ساعی و بهار اسکیت بازی کرد و چایی خوردیم و همش مشغول آفتابه بازی بودیم و کلی خندیدیم.مثل بچه لوسا خودم و چسبونده بودم به ه و اونم هی می گفت خرس گنده خجالت بکش...

امروز هم دیر بیدار شدم و یکم سرسری درسم و خوندم.مطمئنم تا خونه رو مرتب نکنم حوصله حاضر شدن و رفتن ندارم.یه چایی بخورم و صبحانه حتما روبراه می شم.هنوز رایتینگ هم ننوشتم.

این روزا همش دلم می خواد بنویسم.چراش رو دقیقا نمی دونم.اما ای کاش می شد واقعا از اون چیزایی که توی قلبمه بنویسم.

فقط این و می دونم که هیچ تمایلی به هیچ مردی ندارم انقدر که از مردای زندگیم ضربه خوردم و هی تلاش کردم که دوست بدارم و دوست داشته بشم و هی به در بسته خوردم.

دیشب فکر می کردم هیچ وقت حس حمایت یه مرد رو درست و حسابی حس نکردم.همیشه این من بودم که عشق دادم و حمایت کردم و الان تمام وجودم سرشار از انرژی منفی نسبت به مردهاست.

مرد منظورم کسیه که مثلا به عنوان همسر یا دوست کنارم باشه و قضیه احساسی باشه.وگرنه مردهای بزرگی تو زندگیم دیدم و هستن.مثل پدرم با این که نیست ولی هیچ وقت اون حس تکیه گاه بودنش رو از یاد نمی برم.

برادرم و آقای نون که تو این دوسالی که از جداییم می گذره حسابی مردونگی و حس حمایت رو بهم نشون دادن.

دیگه خسته ام.و برای همین عقب نشینی احساسی کردم خیلی وقته.اوایل سعی می کردم خوش بین باشم و بگم نه بابا مثلا همه مثل هم نیستن و از این حرفا.ولی وقتی فقط یکم به یکی نزدیک شدم دیدم طرز فکرش و دیدگاهش یه طوریه که حالم و به هم می زنه.

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم تیر 1393ساعت 11:45 توسط مارال|

انقدر کلمه های یکی از کتابامون سخت و زیاد و شبیه همه که شیطونه می گه قید 5 نمره رو بزنم ولی واقعیت اینه که فکر نکنم بتونم.امروز خیلی دیر می گذره.با این که نهار درست کردن و شستن ظرفا و کارایی که داشتم و نماز و قرآن و دعاهام و اینا کلی وقت گرفت ولی یه چیزی اون ته قلبمه که باعث می شه زیاد خوش نباشم.نمی خوام ناشکری کنم فقط قلبم گرفته.می خواستم قید بیرون رفتن و بزنم اما دیدم تو یه شرایطی هستم که باید هر طور شده برم بیرون و یه بادی به کله ام بخوره.قرار شد با ه اینا بریم پارک نیاوران و پیتزایی هم تو پیتزا چمن بزنیم بر بردن.حالا من بقیه درسم رو با توجه به این که ساعت 1 به بعد هم نمی تونم بیدار باشم باید کی بخونم خدا می دونه.احتمال داره فردا یه ساعت رو نرم و از زنگ دوم برم.

این روزا همه چی خوبه و واقعا مشکلی نیست.حواسم به دخل و خرجم هست.ولی یه چیزی نامیزونه.یه چیزی که برای همونه می رم پیش مشاورم.

این روزا باز شدم مارال پر حرف.

دلم خیلی هوای امام زاده باغ فیض و کرده.کلا دلم هوای یه جایی رو کرده که خاص باشه و معنوی.این جور وقتا همیشه یاد پیر چک چک می افتم.

نمی دونم اگه تو شرایطی بودم که همیشه آرزومه و بهش فکر می کنم باز هم این طوری حس غم تو ته قلم داشتم یا نه.ولی ظاهرا خدا در کنار تمام موانعی که سر راه این خواسته قرار داده باید حواسش به همه کسانی که دور و برم هستن هم باشه مثل بهار و حتا محمد...

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم تیر 1393ساعت 19:14 توسط مارال|


آخرين مطالب
» شنبه
» اولین بار و التماس دعا
» وقتی هم حرف داری هم نداری
» عاشق این آهنگ ستارم
» 31 تیرماه گرم و کشدار
» شب آخر
» والیبال
» نسکافه
» شرایط
» شیطونه
Design By : Pichak