الان می خوام یه ساعتی بخوابم و بعدش یکم جمع و جور کنم خونه رو و برای نهار گوشت چرخ کرده دربیارم و ساعت 10 برم کارنامه بهار و بگیرم.جایزه اش رو پیش پیش براش کیف دوشی کوچیک و جمع و جور فروزن گرفتم.این روزای تلخ هم گذشت.فکرنمی کردم از پسش بربیام.اما خدا حواسش بهم بود.یک ماه سخت گذشت.اما گذشت.قلبم خیلی خیلی درد گرفت.بعد از دو سال نتونستم فاینال زبانم رو بدم و یه عالمه حال بد دیگه ولی برای بار هزارم از دست خودم نارااحت شدم که چرا به خدای بزرگ و مهربون اعتماد نکردم و باز هم دلم لرزید و قلبم نامیزون زد.خدایا دوست دارم.نشونم می دی هر بار رحمان و رحیمی. 

فعلا اتفاقی در جهت رنگ کردن خونه نیفتاده ولی مطمئنم همه کارامون جور می شه. 

ماشین دیشب استارت نخورد و به کمک شوهر ه راهش انداختیم.نمی دونم امروز چی بشه.می ترسم تکونش بدم.سقف پارکینگ ما آب می ده و شیشه ماشین و حسابی کثیف کرده.از طرفی روی لب تابم هم یه ترک کوچیک خورد.کلا این بدبیاری های این مدلی اذیتم می کنه.ولی با زخدا رو شکر. 

خدایا خودت همه کار ها رو راست و ریست کن.آمین

+ تاریخ سه شنبه هفتم بهمن 1393 ساعت 8:5 نویسنده مارال |

بهمن ماه منه.من زمستون و پاییز رو خیلی دوست دارم.پاییز و اولین ماه زمستون سریع گذشت.بچه ها ممنون از کامنتاتون همه رو با جون و دل می خونم و خوشحالم کنارم هستید.ولی دیگه جواب نمی رسم بدم.ولی بدونید خیلی خوشحال می شم.هوا سرده.ولی بارندگی اون جور که باید و شاید نیست.بعد از دو سال که زبان می خونم این ترم اولین باری بود که فاینالم رو ندادم.من و حدیث هر دو تصمیم گرفتیم نریم سر جلسه.اون به خاطر این که تو هفته امتحانای دانشگاهش بود و نتونسته بود بخونه و من به خاطر حال روحیم.این روزا خیلی بالا و پایینم.جالبه با این حال نقابم رو به صورت می زنم و بیرون رفتن و خرید کردنم کم نشده.به هر حال زندگی یه مبارزه ست.روزها می گذرن.پنجشنبه رفتیم لواسون و با این که دل من توی جمع گرفته بود ولی به روی خودم نیاوردم.جمعه هم رفتیم بوستان و من پالتو و یکم خرت و پرت دیگه خریدم و نهار رفتیم دیس تو پونک که عالی بود غذاهاش و بعدشم بستنی قیفی خوردیم و شبم دوستام اومدن خونمون و یکم زدیم و رقصیدیم و بهار هم نصف شب اومد که با محمد بحثم شد. شنبه هم خونه خانوم شین بودیم که خوش گذشت و ف کوچیکه و آیدا و بهار هم بودن.خانوم دوست داشتنی ای هستش.

دیروز هم باز سر آزمایشگاه بردن بهار با هم دعوامون شد و کلی داد و بیداد کردم و واقعا در مقابل بعضی رفتار های محمد گیج می شم.باید هرچه زودتر قبول کنم چه جور شخصیتی داره و همینه که هست و عوض نمی شه. 

بعدشم که به خاطر مهر نداشتن پشت برگه دست از پا دراز تر برگشتیم و بهار و با تاخیر رسوندم مدرسه و اومدم خونه.عصری هم کلید موند پشت در و دستگیره ماشین هم اومدم باز کنم که شکست.باید ببرم هرچه زودتر درهاش و درست کنم.در جلوش هم از بیرون باز نمی شه و شکسته.این تعمیرکاری که همیشه می بردم دیگه راضی نیستم.حالا دنبال یه جای جدید می گردم. 

ولی با یکی از دوستام رفتیم یه جا کافه گلاسه خوردیم و بد نبود. 

امروز صبح هم باز دلم گرفته بود اما الان خوابم میاد. 

نمی دونم کارهام چطور پیش بره ولی تصمیم دارم خونه رو یکم سر و سامون بدم.برادرم گفت که یکی و می فرسته که یه نگاه بکنه.نقاشی و عوض کردن کاشی های آشپزخونه و حموم و درست کردن اون قسمت از کابینت ها که خرابه.و یه سری کار دیگه.دلم می خواست یکم کمد کاری می کردم اتاقا رو.و پرده هم عوض می کردم . 

برادرم یکم معمولا چون گرفتاره پشت گوش می اندازه ولی چند روز دیگه باز زنگ می زنم. 

این ترم زبان هم برنداشتم.واقعا هم خسته ام هم روحیه درست و حسابی ندارم چیزی تو مخم بره. 

همون جلسه های داستان رو می رم و به خونه می رسم و کتاب می خونم بیشتر. 

می ترسم از شروع نقاشی و دست زدن به خونه اما می دونم روحیه مون عوض می شه. 

خدایا کمکمون کن لطفا.باز هم هر چی قسمته.

+ تاریخ دوشنبه بیست و نهم دی 1393 ساعت 8:18 نویسنده مارال |

این روزها زیاد می خوابم.جالبه وقتی می بینم چشمام گرم می شه و خوابم هم خیلی بد نیست می خوابم.راه خوبیه برای فراموشی و گذشت زمان.من باید این مرحله رو رد کنم.من این روزها دو تا مارالم.یه مارال که مادره و خواهره و خاله ست و دوسته و باید به کارهای خونه برسه و حواسش به تمیز کردن خونه و دو دو تا چهار تا باشه و غذایی که دخترکش دوست داره رو درست کنه.ه می دونه من چه مرگمه اما ف بزرگه و ف کوچیکه نمی دونن و هر بار مجبورم بگم نمی دونم چمه و سرم گیج می ره.دوستام هم بعضی هاشون مثل آب روان.باهاشون حرف می زنم و گاهی حرف هاشون خیلی روم تاثیر داره.اما خیلی وقت ها خواب و انتخاب می کنم به امید این که این روزا تند و تند بگذره و من طوفان و بحران و رد کنم.یه مارال درونم  غمگینه و مراقبه دخترکش از حال درونیش چیزی نفهمه.اشکام وقتی میاد که دخترک خوابه یا خونه نیست.ولی وقتی هست خیلی معمولی رفتار می کنم.سعی می کنم بی حوصلگی هام و کم و کمتر کنم.امیدوارم هنرپیشه خوبی باشم.نمی دونم چطور می شه.اما واقعا دلم می خواد حالم خوب بشه و از جام بلند بشم و فقط اون مارال که مجبوره بخنده و هیچی رو به روی خودش نیاره نباشم.دلم می خواد درونم هم شاد باشه و بتونم از پس همه چیز بربیام و یه بار دیگه بلند بشم.

+ تاریخ سه شنبه بیست و سوم دی 1393 ساعت 12:30 نویسنده مارال |

بچه ها تا جایی که می شد به همتون سر زدم.و کامنت کذاشتم و اگر هم حواسم نبوده ولی همه رو خوندم.براتون روزهای زمستونی شادی رو آرزو می کنم.نمی دونم چی باید از حال و روزگارم بگم.اتفاق جدید بد جور تو روح و روانم اثر گذاشته.نمی شه در موردش حرف زد.گاهی خوبم و گاهی خیلی خیلی بد... 

این روزها درگیر امتحان های بهار بودیم.واقعا امسال تازه فهمیدم امتحان و درس پرسیدن یعنی چی.این بچه هامون با این اوضاع نمره های تحلیلی و متد جدید واقعا هنر می کنن.که نشون از هوش سرشارشون هستش. 

این روزها خیلی بالا و پایینم.خیلی چیزها داره عوض می شه.روی آروم زندگیم و دوست دارم و خدار و شکر می کنم.صبا بهار و راه می اندازم و معمولا تا ظهر خوابم.البته اگه شب قبلش دیر نخوابیده باشم زودتر بلند می شم و کارهای معمولی و روزمره رو انجام می دم و بیشتر وقتم متاسفانه تو فیس بوک و وایبر می گذره.و اصلا این و دوست ندارم. 

کتاب من عاشق آدم های پولدارم رو که نوشته استاد عزیزم سیامک گلشیریه شروع کردم و بدک نیست.و نسبت به کتاب های قبلی که ازش خوندم بهتره. 

ولی روند کتاب خونیم خیلی کنده و اصلا راضی نیستم.مغزم پر از کلمه و جمله و سوژه ست ولی اصلا تمرکز برای داستان جدید ندارم. 

اوضاع مالی تقریبا خطرناکه ولی خب با یه تدبیر دارم حلش می کنم. 

زبان و خیلی خیلی از خودم ناراضی ام و همش حس می کنم چیزی بلد نیستم. 

قرار شده این ترم و مرخصی بگیریم و خونه تکونی و انجام بدم.با داداشم می خوام صحبت کنم یه آشنا معرفی کنه که یه دستی به سر و روی خونه بکشم.یه جور حس درونی داره قلقلکم می ده یه نقاشی بکنم و اوضاع در ها و کمد ها و کابینت ها رو هم یه سر و سامونی بدم. 

دی وی دی خرابه و من محرومم از فیلم دیدن.هارد اکسترنال باید بخرم و ساز بهار رو هم باید ببریم خرکش و درست کنن. 

یه سری کارهای این مدلی. 

این هفته فاینال زبان دارم و نمی دونم اوضاع روحیم چطور باشه و بتونم چه قدر براش وقت بزارم.می خوایم تو دورانی که مرخصی گرفتیم معلم بگیریم یکم راهمون بندازه. 

زندگی می گذره با همه این مواردی که گفتم.فقط و فقط درونم و حس های تلخ داره آزارم می ده. 

نمی دونم چی بگم.انقدر موارد برای شکرگزاری از خدای خوب و مهربونم دارم که روم نمی شه از نداشته هام گلایه کنم اما خدا خیلی مهربون و بخشنده ست و می دونم خودش هوای هممون رو داره. 

یکم این روزا به خاطر مواردی که گفتم سرم شلوغه.امیدوارم این طرف سال همه چیز جور بشه و حال روحی من هم هرچه زودتر عالی بشه.  

بچه ها نمی رسم جواب کامنت ها رو بدم ولی همتون و دوست دارم و ممنونم همچنان با ما هستید.

+ تاریخ شنبه بیستم دی 1393 ساعت 21:18 نویسنده مارال |

همه چیز به هم پیچیده.من دارم کم میارم.خودم و می شناسم که ادامه می دم ولی سخته.بهار این روزها به خاطر یه سری کم گذاشتن های پدرش داره می ره رو مود لجبازی.خودم اصلا روحیه خوبی بابت یه سری مسائل ندارم.کلاف زندگیم تو مرحله ایه که یکم پیچیده به هم.هر روز فشارم بالاست.امتحان های بهار و کلاس موسیقی و زبانش از یه طرف.زبان خودم.کارای خونه.خرید.دو دو تا چهار تا.محمد و ندونم کاری هاش در مورد بهار و خودش و به اون راه زدن.خراب بودن دی وی دی که بعد از صد تومن تو خرج افتادن باز هم خرابه و حسرت دیدن یه فیلم رو دلم مونده.ساز بهار و عوض کردن خرکش.هفته دیگه فاینال.نزدیک شدن به دوره هورمونی.فردا دو تا وقت دکتر هر کدوم یه طرف شهر.آزمایش ها بهار و این که فقط دو هفته وقت هست.عروسی عموش و وقت ارایشگاه گرفتن برای بهار و بدتر از همه وضعیت اقتصادی. 

اما می دونم اونی ه اون بالاست اراده کنه همه پیز درست و روبراه می شه.می دونم و باور دارم.خدیا دستام و ول نکن.

+ تاریخ سه شنبه شانزدهم دی 1393 ساعت 15:55 نویسنده مارال |

سلام بچه ها.من واقعا نمی رسم فعلا جواب کامنت ها رو بدم و اصلا بهتون سر بزنم.این روزا امتحان های بهار شروع شده و کلاس هامون تو طول هفته و رفت و امد حیلی سرمون وشلوغ کرده. 

چهارشنبه با یه جمع باحال نهار تو یه رستوران ایتالیایی قرار داشتیم و خوش گذشت. 

دیشب تولد دعوت بود یعنی تهششش بود. 

امروز هم زبان. 

براتون از خدا شادی و آرامش می خوام.ریحانه جونم برات دعا می کنم به هر خواسته ای داری برسی. 

کشف امروز من: 

منی که نسبت به بنده های خدا بی انصاف نبوده و نیستم حق ندارم نسبت به روح و جسم خودم هم بی انصاف باشم.

+ تاریخ جمعه دوازدهم دی 1393 ساعت 22:42 نویسنده مارال |

چشمام و به روی هیچ جیزی نبستم.همه نعمت هات و دیدم.حداقل تو این دو سال و خورده ای که محمد نیست حداقل تو این چند ماه اخیر نمی گم همه روزها ولی بیشترش آروم بودم.تنها سرم و روی بالش گذاشتم.گرفتاری و مریضی داشتیم.بعضی مشکلات مثل قبل پابرجا بودن و فقط رنگشون کمی پریده اما من دیدم برکت و سلامتی رو که توی زندگیم جاری کردی.دیدمت خدا.پس اصلا ناشکری نمی کنم.دوست دارم.فقط این حرفا رو بزار رو حساب درد و دل.دلتنگی و یه غم نازک که داره قلبم و درد میاره.خجالت می کشم از نداشته هام گله کنم.روم نمی شه سرم و برگردونم و خیلی چیزهای خوب و نبینم.چیزهای خوبی که شاید برای خیلی ها عادی ترین باشه اما می دونی که من آدم طوفان گذشته ای هستم و چیزهای کوچیک و معمولی و کلیشه ای هم می تونه برام بزرگ باشه.خب من بنده توام دیگه.وقتی حالم خرابه باید به کی بگم دردم و ؟باید در خونه کی و بزنم.تو هستی و گفتی اسم من و بیارید که قلبتون آروم بشه پس خودت من و دریاب که رحمان و رحیمی.خدای بارون و برف.خدای دنیای عجیب و غریب با آدم هایی عجیب و غریب تر.خدا جونم قلبم و گرم کن.من و دریاب.

+ تاریخ دوشنبه هشتم دی 1393 ساعت 23:44 نویسنده مارال |

امروز 4 دی ماه هستش و من از ساعت 6 که خواب چندان جالبی ندیدم بیدار شدم و در خدمتتون هستم.پاییز که تموم می شه من واقعا دلتنگ می شم.تنها فصلیه که در موردش این حس دلتنگی رو دارم.بقیه فصل ها رو هم دوست دارم ولی وقتی تموم می شن خوشحالم که می خوام فصل جدیدی رو تجربه کنم.اما پاییز برام حس عجیبی داره و از رفتنش ناراحتم و بی صبرانه منتظرم فصل ها بیان و برن و پاییز دوست داشتنی من از راه برسه.قرار بود امسال سعی کنم جاهای خوشگل و پاییزی و رنگ های شگفت انگیز رو ببینم.خدا رو شکر پارک نزدیک خونمون فوق العاده بود و من تونستم تا اندازه ای از این فصل رنگ رنگ لذت ببرم. 

روزهای سختی بود.خدا رو شکر می کنم که بدتر نشد.اما اثرش رو روی من گذاشت و من بعد زا مدت ها که دچار حمله روحی نشده بودم روز سه شنبه به اندازه ای حالم بد شد و حس درماندگی و تنهایی و بدبخی به سراغم اومده بود که تا 5 صبح فقط اشک ریختم و به زمین و زمان چنگ زدم و درونم بیقرار بود.نمی دونستم چی کار کنم که حالم خوب بشه. 

بهار هم با باباش رفت همدان و تنهایی مزید بر علت شده بود و حوصله برنامه گذاشتن هم نداشتم.میان ترم زبان دارم و مثلا به هوای درس خوندن هیچ جا نرفتم ولی درس هم نخوندم و کاملا بی خیال در خدمتتون هستم چون امروز هم تا ظهر نمی رسم بخونم و جایی کار دارم. 

احتمال زیاد این ترم که تموم بشه تا بهار مرخصی بگیریم.من باید یکم به کارهام برسم.شاید خونه رو رنگ کنم و یه عالمه کتاب نخونده دارم. 

شب یلدای خوبی رو هم نداشتیم متاسفانه.بهار هندوانه رو تزئین کرد و به قول ه انگیزه خوبی هست یه وقتا. 

محمد چنان ضربه ای به من زد و چنان اعصاب من و خورد کرد که به نتایج حالبی رسیدم و مهم ترینشون این بود که اون اصلا دوست نداره خوشی و پیشرفت من و ببینه و این بار موفق شد با رفتارهای عجیب و غریب این روزهاش من و زمین بزنه. 

من هم رویه ام رو عوض کردم و هیچ تماسی باهاش نخواهم داشت.دیگه به هیچ عنوان تو رابطه پدر دختریشون دخالت نمی کنم و فقط نقش خودم رو تو تربیت بهار ایفا می کنم. 

دیروز خانوم دکتر مهربون رو دیدم و حالت هام براش گفتم و نظرش این بود با توجه به شرایطی که توی دو هفته داشتم این حالت عصبیم اصلا بدون دلیل نبوده.گفت یه جور حمله اضطرابی داشتی.خیلی دوسش دارم.چون درکم می کنه. 

زمستون رو خیلی دوست دارم چون توی این فصل به دنیا اومدم.اما خب مامان عزیزم رو هم توی همین ماه از دست دادم.پارسال سالگرد فوت مامانم داغون شدم و تا چند ماه حال بسیار بد و افسردگی داشتم که به سختی از خودم دورش کردم.امسال تصمیم دارم یکم ریلکس تر باشم.براش خیرات کنم و سر خاکش برم و ازش آرامش بخوام.  

پنجشنبه و جمعه عالی ای رو براتون آرزو می کنم دوستان.

+ تاریخ پنجشنبه چهارم دی 1393 ساعت 7:58 نویسنده مارال |

دو هفته برای ما زیاد جالب نگذشت.مریضی بود همش.خودمم دو روز گوش درد وحشتناک گرفتم.دیروز یکم بهتر شدم.یعنی می خوام بگم فقط سلامتی و سلامتی و سلامتی. 

این ترم زبان و خدا به خیر کنه چون واقعا هیچی بلد نیستم.حالا تصمیم گرفتم تو این هفته که تعطیلات زیاده و بهار هم کلاس زبان و موسیقیش تعطیله بشینم یکم سر فرصت بخونم. 

الان هم باید یه چیزی بخورم و راه بیفتم بریم کلاس زبان و این درحالیه که هفته پیش غیبت داشتم و لاش و هم باز نکردم. 

ولی کتاب ماه یخ زده رو بالاخره تموم کردم.این روزا اصلا حتا یه کلمه هم نمی تونم با محمد حرف بزنم.همه سعی من این بود که بتونیم در مورد بهار با هم هم عقیده باشیم و مساله جداییمون رو تربیتش تاثیر نذاره و همیشه هم من گذشت می کردم و باز هم هر جور بود می خواستم یه رابطه محترمانه ای حفظ بشه ولی این روزا مسائلی اتفاق می افته که گیجم کرده.مشاوره رفتنم ادامه داره و ایشالا آروم آروم همه مسائل رو حل می کنیم.همه سعی من اینه که بهار همیشه به باباش احترام بذاره.و یه حرمت سه نفره باقی بمونه ولی ظاهرا گوش های محمد بیشتر از هر زمان دیگه ای پنبه داره. 

دیروز روز خوبی بود.ظهر با یه عزیز همراه بودم در رستوران لمزی و عصر هم با بچه های داستان رفتیم تاتر مردی برای تمام فصول رو دیدیدم و با پارتی بازی خانوم کیانیان تونستیم بریم و از نزدیک رضا کیانیان عزیز رو ببینیم و باهاش عکس بگیریم.من واقعا دوسش دارم این هنرپیشه رو.خیلی هم شوخ بود و کلی سر به سرمون گذاشت.  

پاییز دوست داشتنی من داره می ره و من مطمئنم دلتنگش می شم و از خدا می خوام باز هم زنده باشم و پاییز سال بعد رو هم ببینم.یلداتون پیشاپیش مبارک دوستان

+ تاریخ جمعه بیست و هشتم آذر 1393 ساعت 12:1 نویسنده مارال |

از چهارشنبه تا پنجشنبه شب استرس وحشتناکی رو رد کردیم.البته در نهایت ختم به خیر شد و من از همون اولشم خیلی خوش بین بودم.ولی خب مادره و نگرانی. 

چهارشنبه روز خوبی بود.از این جهت که یکم به اوضاع خونه رسیدم .تراس و سطحی شستم ولی باز هم خوب شد.دستشویی و حمام رو شستم و نظافت کلی انجام دادم.بهار اومد و عصری رفتیم سمت خونه ه .بهار موند و من رفتم پیش خانوم دکتر مهربون.وقتی برگشتم دیدم بهار بی حال روی مبل افتاده و داغه داغه.هرچی هم خورده بود بالا آورده بود.برگشتیم سمت خونه و پاشویه اش کردم و استامینوفن دادم.پنجشنبه دوره دبیرستانی ها بود.برای همین هم قرار شد به جای چهارشنبه  پنجشنبه بره پیش باباش و تا شنبه بمونه که با من بیاد مهمونی.شب تا صبح از استرس نخوابیدم و همش تبش و چک می کردم.چند بار بیدارش کردم و بردمش دست و پاش و شستم و دستمال خنک گذاشتم رو سر و صورتش.چند لحظه چرتم گرفت دیدم بهار با همون بلوزی که تنش بود با یه حالت ناراحت گفت:مامان و سریع بیدار شدم و باز چکش کردم. 

صبح با پدرش بردیمش درمانگاه.گفتم چیز خاصی نیست و بعدش برمی گردیم و حاضر می شیم و می ریم مهمونی.ولی اونجا دکتره یکم معاینه اش کرد و دلش و فشار داد و گفت من مشکوکم به آپاندیس.دنیا دور سرم چرخید ولی همش حس می کردم چیزی نیست و دکتره هم گفت من محض اطمینان می گم ببرید آزمایش اورزانسی انجام بدید.بردیمش آزمایشگاه و ادرار و خون و برگشتیم خونه من اصلا نگران نبودم و فکر نمی کردم چیزی باشه.محمد رفت جواب بگیره که یهو دچار استرس شدم.همیشه می گم نقطه ضعفی که می تونه من و از پا بندازه مریضی بهاره...مثل دیوونه ها هرچی گیرم می اومد می خوردم و دست هام یخ کرده بود.بعد زنگ زدم به محمد که گفت آره و مثل این که آپاندیسه دنیا دور سرم چرخید.خودشم گریه می کرد و ترسیده بود منم درونم ملتهب بود ولی خونسرد پا شدم خونه رو مرتب کردم و هی سر به سرش می ذاشتم.خواهرم از مشهد زنگ زد.ف بزرگه.یه روزه رفته بودن نمی خواستم نگرانش کنم ولی مجبور بودم بگه که برامون دعا کنه... 

همشون عاشق بهار هستن و حسابی نگران شده بودن.رفتیم بیمارستان و دوندگی هامون شروع شد چند جور دکتر مختلف معاینه اش کردن.یه آزمایش ادرار دیگه و سونوگرافی و خلاصه در نهایت گفتن چیزی نیست و اون نشونه هایی که تو آزمایشش بوده به خاطر تب هم می شه و ... 

خدایا هزار بار شکرت.می دونم آپاندیس چیز سختی نیست ولی تصور این که بهار بره زیر تیغ جراحی حالم و بد می کرد. 

پنجشنبه که برگشتیم لباساش و عوض کرد و خوشحال و خندان با پدرش رفت خونه مادربزرگش و دختر عموش هم اونجا بود و کلی بازی کرده بودن. 

جمعه هم به خاطر استرس و خستگی روز قبلش اصلا حال نداشتم برم کلاس و حدیث هم پایه بود و نرفتیم.عوضش رفتیم دیزی خوردیم و بعدش هم ماشین و بعد از یه مدت طولانی بردیم کارواش که الان عروس شده جیگرم. 

دیروز هم فقط خونه بودم.بهار برگشت و بعد از دوساعی خواب نشست سر درس و مشقش که خیلی هم بود. 

+ تاریخ یکشنبه بیست و سوم آذر 1393 ساعت 9:1 نویسنده مارال |