و خدایی که در این نزدیکی ست

امروز دم گاز داشتم برنج درست می کردم برای نهار بهار که یهو بوی خوش برنج من و برد به اون روزهای دور.که مامانم شیربرنج درست می کرد...من داغ داغ با نمک می خوردم و خیلی مزه می داد بهم.یه وقتا هم سرد می خوردم.یهو دلم خواست تو همون برنج که آبش داشت کم کم تموم می شد شیر می ریختم اما این کار و نکردم.شاید برای این که نمی خواستم نهار بهار و خراب کنم و مجبور بشم دوباره برنج بزارم شاید هم برای این که مطمئن بودم این شیر برنج مزه اون شیر برنج های مامان پز و نمی ده... 

دوستم عصری بهم اس داد که مارال شیر برنج دوست داری؟و من نتونستم حسم و جوابم و با اس ام اس یهش بدم و زنگ زدم و جریان امروز رو براش تعریف کردم. 

دو روز پیش رفتیم آرایشگاه و من موهام و هایلایت مشکی قرمز کردم.رنگی که سال ها بود دوست داشتم و بالاخره به آرزوم رسیدم و خدایی طبق همون عکسی که بهش داده بودم برام درش آورد.موهای بهار هم خیلی کوتاه کردم.خیلی گریه کرد ولی پیش بینی می کردم و برای همین سعی کردم ریلکس باشم.خیلی خسته شده بودم.6 سال بود موهاش و نزده بود.هر بار بهش می گفتم فقط یکم نوکش و بزن راضی نمی شد و موهاش و هفته ای یه بار به زور شونه می زد و از این دردسرهای این مدلی.بعد از ده دقیقه هم کلی خودش ابراز خوشحالی کرد و راضی شد.الان هم خوبه. 

شب هم ف بزرگه زنگ زد و شمال رفتن و موکول کرد به پنجشنبه و باز بهار شروع کرد گریه کردن و غر زدن.همه سعی خودم و کردم درکش کنم و کلی باهاش راه اومدم ولی یک سره غر زد تا بالاخره خوابید و من انقدر تو خودم ریخته بودم و حرص خورده بودم که سرم می کوبید ولی شب که آروم نشستم روی مبل توی اتاق و کتاب خوندم و از تمیزی اتاق و دیدن کتابخونه محبوبم لذت بردم ریلکس تر شده بودم. 

امروز هم روز آخر مدرسه ها بود.رو مبلی هام دوخته شدن و ف بزرگه زحمتش رو کشید و کلا خونه خیلی خوب و تمیز و آروم شده و من این روزها به غیر از کارهای روزمره و استراحت و کتاب خوندن کار دیگه ای ندارم. 

دیروز رفتم بهشت زهرا و برا بابا و مامان و برادرم گلدون بردم.عصری هم ف کوچیکه و آیدا اومدن و محمد هم اومد که بهار و برد بیرون و ما هم یه دور زدیم و تو مجتمع هم یکم بودیم و خلاصه بد نبود.تو کوچه بالایی هم بزن و برقص بود. 

امروز خیلی کسل بودم ولی بیرون رفتیم بهتر شدم.کتاب دود رو تموم کردم که خیلی خوشم نیومد و دو فصل آخر رو نخوندم و پریدم سر صفحه اخر ببینم چطور تموم می شه. 

+ تاريخ سه شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۳ساعت 22:27 نويسنده مارال |
طبق روال عوض شدن 4 فصل امشب اومدم و قالب وبلاگم و عکس رو عوض کردم.امسال خیلی کمتر به وبلاگم سر زدم ولی همچنان برام عزیزه.هر چقدر هم سرم به فیس بوک و بقیه جاها گرم باشه باز هم اینجا برام یه چیز دیگه ست.امسال هم مثل بقیه سال های زندگیم پر بود از اشک و لبخند.اتفاقات بالا و پایین اما یه نگاه کلی که بهش می اندازم تقریبا خوب گذشت.و آروم تر از بقیه سال ها.نسبت به سال پیش و یا حتا دو سال پیش کتاب های بیشتری خوندم.تونستم 17 کیلو از وزنم و کم کنم و از دی ماه سال 92 هر روز راه رفتم و دیابتم و کنترل کردم.اینجا از کم کردن وزنم چیزی نگفتم چون می خواستم وقتی 30 کیلو کم کردم بگم اما فعلا نشده و من تو یک سال و دو ماه 17 کیلو کم کردم. که تاثیر زیادی روی ظاهرم و سلامتیم گذاشت.روزهای زیادی غم داشتم و با اشک راه رفتم ولی رفتم.خیلی روزها و شب ها سرد بود ولی رفتم... 

بهار طبق معمول همیشه زبان و موسیقیش رو در کنار درسش ادامه داد و تقریبا راضی بودم.خودم هم زبان و تا یه جایی ادامه دادم که هنوز تصمیم قطعی ندارم می خوام معلم خصوصی بگیرم یا بقیه لول های سفیر رو ادامه بدم.این برای بعد از عیده 

کتاب مشترکمون به انتخاب استاد گلشیری عزیز چاپ شد.دو تا داستان نوشتم.دو تا از داستان هام تو انشا و نویسندگی چاپ شد و از همه مهم تر خیلی دیدگاهم به خدا عوض شد و دست از گلایه کردن برداشتم و خیلی خیلی نزدیک تر از قبل شدم بهش.ممکنه این مدل نزدیک شدن من هنوز خیلی ایراد داشته باشه اما نسبت به سال های قبل که می سنجم بهتر شده بود. 

جای سفر تو زندگیم خالی بود غیر از شمال که چند باری جور شد و رفتم. 

اگه بخوام بنویسم خیلی طولانی می شه. 

امروز اینجا اومدم در حالی که همه کارهام تموم شده و فقط قسمت برقکاری مونده و یه کابینت شکسته که موکول شد به بعد از عید ظاهرا.خرید عیدمون و گذاشتیم برای شمال 

فردا وقت آرایشگاه دارم و سه شنبه صبح هم به امید خدا می ریم سمت شمال طبق روال همه سال ها که با خواهرام می ریم.امیدوارم بتونم روزهای خوبی رو پشت سر بگذارم و آرامش و استراحت کافی داشته باشم. این دو ماه خیلی سخت گذشت اما گذشت. 

الان من و بهار تو خونه تمیز و نقاشی شده ای هستیم که همه چیز مرتبه و سرجاشه. 

اهداف سال 94 رو حتما می نویسم.امیدوارم سال بسیار خوبی برای همه دوستای گلم باشه و همیشه دلتون خوش و لبتون خندون باشه. 

همگیتون و دوست دارم و ممنونم بابت بودنتون و حضورتون و دلگرمی ها و همدردی هاتون. 

شاید وقت شد و باز هم اومدم.ولی این پست رو به عنوان شادباش عید بپذیرید.

+ تاريخ شنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۳ساعت 20:38 نويسنده مارال |
یک ماه بیشتره درگیر سردردهای عجیب و غریبی هستم.نمی دونم اگه یکم استراحتم بیشتر بشه و این ته بوی رنگ از خونمون بره بهتر می شم یا نه. 

روزهای خیلی خیلی سختی رو پشت سر گذاشتم.نقاشی.مریضی.مشکلات روحی و خیلی موارد دیگه دمارم و دراوردن.تک و تنها مثل اسباب کشی کار کردم و خونه ترکونده شده رو روبراه کردم و الان چند روزه خونه حسابی مرتب و تمیز شده ولی من خسته ام. 

پسر ف بزرگه بله برون گرفت و امیدوارم خوشبخت بشن.خیلی به هم می اومدن. 

زبان و قراره با حدیث معلم خصوصی بگیریم و برای تافل امتحان بدیم. 

کتاب یک چیزی آن جاست بالاخره چاپ شد و خیلی خوشحالمون کرد. 

فردا با بچه های داستان به خاطر جشن کتابمون می ریم یه کافه تو مرکز شهر. 

قراره من داستان ببرم و هنوز تکمیل نیست و من یاد اون شبایی می افتم که قرار بود کلی مطلب تحویل سردبیرمون بدم و از استرس دیوونه می شدم. 

این روزا خیلی به این فکر می کنم که چطور بعضی ها دلشون می خواد به عقب برگردن؟یعنی اگه اون موقع بهتر بوده و الان نه فکر می کنن دوباره می تونن از نو و بهتر بسازن سرنوشتشون رو؟ 

حتما دلایلی خودشون و دارن.من ولی دلم می خواد برگردم به موقعیت یا وضعیتی که اون ساعت و روز یا هفته خوشحال بودم و توی امنیت کامل. 

دلم یکم امنیت می خواد این روزا. 

یه وقتا لالمونی می گیرم کلا

+ تاريخ یکشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 21:29 نويسنده مارال |
فکر کنم خدا با من شوخیش گرفته.برای فراموش کردن مشکلم همچین مسائل رو پشت سر هم ردیف کرد که خنده ام گرفته.دقیقا یه اتاق و تموم کردم و رفتم سراغ اتاق بهار که گاز قطع شد و خونه شد یخچال.از اون طرف خاله پری هم از راه رسید.بهار دوباره مریض شد و راهی درمانگاه شدیم.ماشین استارتش خرابه و ... 

حالا دو روزه گاز وصل شده ولی همچنان سرده.آب ولرمه.خودم هنوز جسمی روبراه نیستم و همچنان با یه خونه ترکونده شده روبرو هستیم.بهار  و من به خاطر شلوغی خونه روحیه مون به هم ریخته و خلاصه که این جوری 

ولی من همچنان امیدوارم به ده روز دیگه.به روزای خوبی که مطمئنم می رسن.خونه تمیز و مرتب می شه و با وجود نقاشی که کردیم زیبا تر هم می شه.برای مبل ها رو می دوزم و برقکاری خونه رو درست می کنم. 

کابینت و انداختم برا بعد از عید.ماشین رو شنبه می برم ببینم چشه.خیلی کارها درهمه ولی غیر از صبر و حرکت کار دیگه ای ازم برنمیاد

+ تاريخ پنجشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 19:59 نويسنده مارال |
از پریروز تا حالا بیرون نرفتم.کلا با امروز می شه سه روز.پیشرفتی که تو کارهای خونه ست خیلی کمه.انقدر دور و برم شلوغه که می ترسم از جام پا شم.وقتی هم بلند می شم خیلی آروم پیش می ره.انگار انرژی لازم رو ندارم.ولی تا اومدن بهار که فرداست باید و باید اتاقا رو تموم کنم.الان کتابخونه رو تموم کردم و هنوز کار کمد دیواری ها و فایل مونده.بعدش یه جارو و گرد گیری کلی و میام سراغ اتاق بهار.فکر می کنم اتاقا تموم بشه خیلی پیشرفت کردم.بعدش آت و آشغالای پذیرایی و جمع می کنم و یک ظاهر خونه مرتب می شه و به بقیه کارها می رسم. 

تو این شرایط روحی و جسمی کار کردن برام سخته.فشارم مدام بالا و پایینه.نه جایی رفتم نه کسی اومده. 

امیدوارم پست بعدی که می زارم همه چیز روبراه تر شده باشه 

+ تاريخ پنجشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۳ساعت 15:59 نويسنده مارال |
این روزها خیلی برام غریبه نیستن.اکثر روزای عمرم رو همین جور بودم.فقط فرقش اینه که طول عمر بی حوصلگیم زیاد تر شده. 

تولدم بود.24 بهمن.روز بدی بود و به بدترین شکل ممکن حالم گرفته شد و گریه کردم.اما روز قبلش دورهمی فیس بوکی داشتیم که بیشتر از انتظارم بهم خوش گذشت و برام گل خریدن و یکی از آقایون بستنی خرید و خیلی در کنار هم لحظات خوبی داشتیم. 

شبش هم حدیث و دوستش من و تو کن سورپرایز کردن و کیک و شمع و کادو کیف پول و تو گردنی که خیلی کیف داد.اگه حالم خوب بود.اگه اوضاع اون طوری که دلم می خواست پیش می رفت بدون شک می تونستم بگم خیلی خوشبختم. 

روز خود تولدم ولی خوب نبود.هرچند شبش با دوستم رفنم بیرون و بهم دو تا کتاب عالی کادو داد. 

دیگه برگشتیم خونه.روزای سختی بود.مریض شدم و بوی رنگ اذیتم کرد و هی از این ور به اون ور .ولی خوبیش هم به این بود که خونه خواهرا تنوعی بود و خوش می گذشت. 

پسر ف بزرگه در شرف ازدواجه تا خدا چی بخواد. 

خونه حسابی خوب شده ولی به شدت نامرتبه.من چند روزه بی حس و حال فقط لم می دم و هیچ کار مفیدی هم به اون صورت نکردم.فقط وسایل و گذاشتیم سر جاش و الان به حد لالیگا کار دارم.فقط دیوارا تمیزی نمی خواد. 

امروز بهار رفت با پدرش مسافرت.منم پنجره اتاق خودم و تمیز کردم و پرده رو شستم و نصب کردم.اتاق و استخونی زده و باز تر از قبل شده.میز کامپیوتر رو گذاشتم بیرون که بفروشم و تو اتاق فقط مبل و کمد و کتابخونه ست. 

کمد و کشوهای خودمم مرتب کردم.ولی نمی دونم چرا زود خسته می شم.رو مود افسردگی ای هستم که حال غذا درست کردن غذا رو ندارم. 

یه وقتا لا به لای مودهای بدم یه انرژی های خوبی هم سراغم میاد و وقتی به خونه تمیز و اون برنامه هایی که دارم فکر می کنم حالم بهتر می شه. 

داداشم خیلی به من لطف کرده.پول نقاشی خونه رو که داد.دیروز هم در عرض نیم ساعت برای بهار دوچرخه فرستاد.فقط بهم گفت ازش بپرسم چه رنگی می خواد و بهار هم آبی پررنگ خواست. 

دلم تنگه.برای از دست دادن خیلی چیزا.خیلی غصه ها رو دلم هست.اما از یه طرف فکر می کنم الان وقت تسلیم شدن نیست.حداقل بهار خیلی به من نیاز داره. 

خدایا بیا پایین یقه من و بگیر و بلندم کن و تو یه وضعیت عالی قرارم بده. 

می خوام امشب هر جور شده اتاق خودم و تموم کنم و موکتشم شامپو بزنم و بیام بیرون.برای مبلشم می خوام ملافه بگیرم بکشم و روش کوسن های رنگی بزارم. 

پرده از قبل داشتم که عوضش کردم با جدیده و این طرحش شاد تره. 

اگه بتونم تا فردا دو تا اتاقا رو تمیز کنم عالی می شه و بعدش می رم سراغ آشپرخونه که کار اصلیه و بعد هم رومبلی می خوام بدوزم و یه تغییرات کوچیک.هنوز هیچ کدوم از اب عکسا رو نزدم.می خوام خلوت تر باشه. 

+ تاريخ چهارشنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 20:55 نويسنده مارال |
نقاشیمون شروع شد.راحت نیست.ولی آقای نقاش مرتب و تمیز کار می کنه و من به امید این که این تغییرات بتونه سال جدید و شادی رو برامون رقم بزنه ریخت و پاش و خستگی رو تحمل می کنم.کابینت هم باید درست بشه یکی دو تاش و دیگه کاری نیست.اون موقع کارهای خودم شروع می شه.باید اتاقا رو و داخل کمدا رو مرتب کنم و تر تمیزی برای عید.این روزها خیلی روزاش بد گذشت و سخت.چهارشنبه آنچنان شوک عصبی ای بهم دست داد که فقط با یکی از دوستام زدم به جاده و تا شمال و کنار دریا رفتیم.خیلی جاهاش خندیدیم و خوب بود.کباب ترش.قلیون کنار دریا.کوکی و چای وسط راه.اما همه اینا می تونست دلپذیر تر باشه اگه اون اتفاق تلخ نمی افتاد.چهارشنبه فروریختن خودم و برای بار چندم تو زندگی دیدم.حس کردم شکستم.این روزها نمی دونم واقعا می تونم این بار هم بلند بشم؟ 

یه وقتا حس می کنم دست هام داره شل و شل تر می شه.دارم سقوط می کنم.در حال حاضر سرم و گرم کردم به نقاشی خونه و همش می گم بزار کارای خونه تموم بشه الان وقت تسلیم شدن نیست. 

یکم توانایی می خوام بهار و به یه جایی برسونم اما واقعا نمی دونم چی بشه. 

هر روز حالم متغیره ساعت هایی هست که آرومم و شادم اما در کل دارم دیوونه می شم.وقت مشاورمم 3 اسفنده و زودتر ندارم. 

دارم به این فکر می کنم فرار کنم اما می دونم عملی نیست.جدا از مسوولیت بهار و بقیه کارهام من که از خودم نیم تونم فرار کنم.من و دردهام همیشه با همیم.پس فایده ای نداره. 

شادی یه خواب طولانیوشاید مرگ.بی اغراق بگم بعضی وقتا دلم می خواد تو یه خواب طولانی غوطه ور بشم و دیگه جشمام و باز نکنم تا روز مرگم برسه. 

هیچ کس نمی دونه درونم چه غوغاییه.درک حال این روزهام حتا از دست خودم هم خارجه. نمی دونم چه قدر غلط ویرایشی دارم.باید بلند بشم وسایلمون و جمع کنم.امشب بریم خونه ه

+ تاريخ سه شنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 12:2 نويسنده مارال |
الان می خوام یه ساعتی بخوابم و بعدش یکم جمع و جور کنم خونه رو و برای نهار گوشت چرخ کرده دربیارم و ساعت 10 برم کارنامه بهار و بگیرم.جایزه اش رو پیش پیش براش کیف دوشی کوچیک و جمع و جور فروزن گرفتم.این روزای تلخ هم گذشت.فکرنمی کردم از پسش بربیام.اما خدا حواسش بهم بود.یک ماه سخت گذشت.اما گذشت.قلبم خیلی خیلی درد گرفت.بعد از دو سال نتونستم فاینال زبانم رو بدم و یه عالمه حال بد دیگه ولی برای بار هزارم از دست خودم نارااحت شدم که چرا به خدای بزرگ و مهربون اعتماد نکردم و باز هم دلم لرزید و قلبم نامیزون زد.خدایا دوست دارم.نشونم می دی هر بار رحمان و رحیمی. 

فعلا اتفاقی در جهت رنگ کردن خونه نیفتاده ولی مطمئنم همه کارامون جور می شه. 

ماشین دیشب استارت نخورد و به کمک شوهر ه راهش انداختیم.نمی دونم امروز چی بشه.می ترسم تکونش بدم.سقف پارکینگ ما آب می ده و شیشه ماشین و حسابی کثیف کرده.از طرفی روی لب تابم هم یه ترک کوچیک خورد.کلا این بدبیاری های این مدلی اذیتم می کنه.ولی با زخدا رو شکر. 

خدایا خودت همه کار ها رو راست و ریست کن.آمین

+ تاريخ سه شنبه هفتم بهمن ۱۳۹۳ساعت 8:5 نويسنده مارال |
بهمن ماه منه.من زمستون و پاییز رو خیلی دوست دارم.پاییز و اولین ماه زمستون سریع گذشت.بچه ها ممنون از کامنتاتون همه رو با جون و دل می خونم و خوشحالم کنارم هستید.ولی دیگه جواب نمی رسم بدم.ولی بدونید خیلی خوشحال می شم.هوا سرده.ولی بارندگی اون جور که باید و شاید نیست.بعد از دو سال که زبان می خونم این ترم اولین باری بود که فاینالم رو ندادم.من و حدیث هر دو تصمیم گرفتیم نریم سر جلسه.اون به خاطر این که تو هفته امتحانای دانشگاهش بود و نتونسته بود بخونه و من به خاطر حال روحیم.این روزا خیلی بالا و پایینم.جالبه با این حال نقابم رو به صورت می زنم و بیرون رفتن و خرید کردنم کم نشده.به هر حال زندگی یه مبارزه ست.روزها می گذرن.پنجشنبه رفتیم لواسون و با این که دل من توی جمع گرفته بود ولی به روی خودم نیاوردم.جمعه هم رفتیم بوستان و من پالتو و یکم خرت و پرت دیگه خریدم و نهار رفتیم دیس تو پونک که عالی بود غذاهاش و بعدشم بستنی قیفی خوردیم و شبم دوستام اومدن خونمون و یکم زدیم و رقصیدیم و بهار هم نصف شب اومد که با محمد بحثم شد. شنبه هم خونه خانوم شین بودیم که خوش گذشت و ف کوچیکه و آیدا و بهار هم بودن.خانوم دوست داشتنی ای هستش.

دیروز هم باز سر آزمایشگاه بردن بهار با هم دعوامون شد و کلی داد و بیداد کردم و واقعا در مقابل بعضی رفتار های محمد گیج می شم.باید هرچه زودتر قبول کنم چه جور شخصیتی داره و همینه که هست و عوض نمی شه. 

بعدشم که به خاطر مهر نداشتن پشت برگه دست از پا دراز تر برگشتیم و بهار و با تاخیر رسوندم مدرسه و اومدم خونه.عصری هم کلید موند پشت در و دستگیره ماشین هم اومدم باز کنم که شکست.باید ببرم هرچه زودتر درهاش و درست کنم.در جلوش هم از بیرون باز نمی شه و شکسته.این تعمیرکاری که همیشه می بردم دیگه راضی نیستم.حالا دنبال یه جای جدید می گردم. 

ولی با یکی از دوستام رفتیم یه جا کافه گلاسه خوردیم و بد نبود. 

امروز صبح هم باز دلم گرفته بود اما الان خوابم میاد. 

نمی دونم کارهام چطور پیش بره ولی تصمیم دارم خونه رو یکم سر و سامون بدم.برادرم گفت که یکی و می فرسته که یه نگاه بکنه.نقاشی و عوض کردن کاشی های آشپزخونه و حموم و درست کردن اون قسمت از کابینت ها که خرابه.و یه سری کار دیگه.دلم می خواست یکم کمد کاری می کردم اتاقا رو.و پرده هم عوض می کردم . 

برادرم یکم معمولا چون گرفتاره پشت گوش می اندازه ولی چند روز دیگه باز زنگ می زنم. 

این ترم زبان هم برنداشتم.واقعا هم خسته ام هم روحیه درست و حسابی ندارم چیزی تو مخم بره. 

همون جلسه های داستان رو می رم و به خونه می رسم و کتاب می خونم بیشتر. 

می ترسم از شروع نقاشی و دست زدن به خونه اما می دونم روحیه مون عوض می شه. 

خدایا کمکمون کن لطفا.باز هم هر چی قسمته.

+ تاريخ دوشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۳ساعت 8:18 نويسنده مارال |
این روزها زیاد می خوابم.جالبه وقتی می بینم چشمام گرم می شه و خوابم هم خیلی بد نیست می خوابم.راه خوبیه برای فراموشی و گذشت زمان.من باید این مرحله رو رد کنم.من این روزها دو تا مارالم.یه مارال که مادره و خواهره و خاله ست و دوسته و باید به کارهای خونه برسه و حواسش به تمیز کردن خونه و دو دو تا چهار تا باشه و غذایی که دخترکش دوست داره رو درست کنه.ه می دونه من چه مرگمه اما ف بزرگه و ف کوچیکه نمی دونن و هر بار مجبورم بگم نمی دونم چمه و سرم گیج می ره.دوستام هم بعضی هاشون مثل آب روان.باهاشون حرف می زنم و گاهی حرف هاشون خیلی روم تاثیر داره.اما خیلی وقت ها خواب و انتخاب می کنم به امید این که این روزا تند و تند بگذره و من طوفان و بحران و رد کنم.یه مارال درونم  غمگینه و مراقبه دخترکش از حال درونیش چیزی نفهمه.اشکام وقتی میاد که دخترک خوابه یا خونه نیست.ولی وقتی هست خیلی معمولی رفتار می کنم.سعی می کنم بی حوصلگی هام و کم و کمتر کنم.امیدوارم هنرپیشه خوبی باشم.نمی دونم چطور می شه.اما واقعا دلم می خواد حالم خوب بشه و از جام بلند بشم و فقط اون مارال که مجبوره بخنده و هیچی رو به روی خودش نیاره نباشم.دلم می خواد درونم هم شاد باشه و بتونم از پس همه چیز بربیام و یه بار دیگه بلند بشم.

+ تاريخ سه شنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۳ساعت 12:30 نويسنده مارال |