بهار رفت مدرسه.چون قراره ظهر برن و محمد 11 می ره از مدرسه برش می داره.جاتون خالی نباشه البته چند دقیقه پیش یه سری جیغ جیغی پشت تلفن باهاش داشتم.کلا بیشتر وقت ها همینه.به هر حال اون تو زندگی بهار هست و من نمی تونم نقشش و ندیده بگیرم.نمی تونم نسبت به دلتنگی بهار و سردردهای گاه و بیگاهش که می دونم به خاطر کمبود محمده یه بخشیش بی تفاوت باشم و البته منکر عشقی که محمد نسبت به بهار داره نیستم ولی راستش دارم با چنگ و دندون سهم عشق پدرانه رو از محمد می گیرم.یعنی یه بار سر یه موضوعی بهم گفت کارای من و وقت گذاشتن و نذاشتنم به تو ربط نداره و حتا پول خرج نکردنم که من بهش گفتم من جونمم برای بهار می دم و تا آخر دنیا برای گرفتن حقش می جنگم دیگه این وسط حرفای مفت تو اهمیتی نداره.و اون داره با من زندگی می کنه و من تا جایی که بتونم حقش و ازت می گیرم .یه چشمه از این قضیه رو براتون گفتم بدونید که من در کنار این آرامشی که همه از دور می بینن یه وقتا چه قدر هم عصبی و خسته می شم.خیلی راحت بود می تونستم بگم به من ربطی نداره ولی من نمی تونم و اجازه نمی دم محمد راحت پاش و بندازه رو پاش.خیلی جاها نمی فهمه حرف من و.ولی من انقدر تو سرش حرفم و فرو می کنم شاید از لا به لای درزهای این دیوار کلفتی که تو مغزشه یه چیزایی رد بشه و خب گاهی هم موفق می شم.ولی بعدش می شم یه آدم خسته که شونه هاش درد می کنه.من یه عمر تو زندگی مشترکم ازش خواستم من و ببینه و دوستم داشته باشه ولی نداشت.الانم می گه من کم دوست داشتم...ولی بهار قضیه اش فرق می کنه.اون دیگه از گوشت و خونشه و همین امروز بهش گفتم چه اهمیتی داره که من و دوست داشتی یا نداشتی.تو حتا بچه خودت رو هم خیلی دوست نداری پس اصلا تکلیفت با احساساتت مشخص نیست و تنها چیزایی که دوست داری دوستاتن و کارت و ...

و البته این وسط حواسم هست که رابطه پدر دختری رو خراب نکنم و اون بتی که تو ذهن بهاره نشکنم و وقتایی که بهار نیست جیغ جیغ و بحث داریم ولی همیشه جلوی بهار براش احترام قائلم و خیلی وقتا مساله ای باشه می گم باید با بابات مطرح کنی و بابات زحمت می کشه و فلان جا داره بهت می رسه و عاشقته و از این صحبت ها.کلا من همیشه باید همه چیز و مدیریت کنم.دوست ندارم ببینه بین ما عدم هماهنگی هست و دور روز دیگه که نوجوون شد حرفمون و نخره و دلم می خواد همیشه برای باباش احترام قائل باشه ولی این وسط خودم تو خیلی موارد اذیت می شم.

دیگه برنامه استخر هم کنسل شد.هرچند خودمم دوست نداشتم.چون وقتی می رم استخر انگار کوه کندم و تا یه هفته ولو می شم و جمعه هم که میان ترم دارم.حالا بهار اینا برن باید فکر کنم ببینم چی می خوام.ه دعوتم کرده برم اونجا و با من برگرده و فردا دوباره با هم بریم. و من بعدش هم دوره دبیرستانم خونه هانیه ست.تا ببینیم چی می شه.

خدایا این روزا خیلی حواست بهم باشه...کمکم کن بتونم از پسش بربیام.

+ تاريخ چهارشنبه هفتم آبان 1393ساعت 7:44 نويسنده مارال |

بدون قطع موثر ترین چیزی که می تونه روح من و نوازش کنه و حال من و بهتر کنه طبیعته.در کنار کتاب خوندن.امروز یه تجربه ناب داشتم.صبح که قرار شد چادر بهار رو ببرم مدرسه زودتر بیدار شدم و کارهام و انجام دادم و رفتم و چادر رو به دستش رسوندم و کلی بغلم کرد و تشکر کرد.بهش گفتم من همیشه باهاتم...

بعدش رفتم یه پارک بی نظیر که خیلی بهمون نزدیکه.توی عید یه بار بهار و بردم که بازی کنه اما باد بدی می اومد و زود برگشتیم و اصلا نتونستم ببینم چه جای قشنگیه.برای پیاده روی و کتاب خوندن هم که همیشه می رفتم تو فضای سبز و آلاچیقای نزدیکمون.اما اینجا درست روبروی همین آلاچیقا بود.

وقتی پام و گذاشتم تو پارک کیف کردم.تمام مدتی که راه می رفتم سعی می کردم نفس عمیق بکشم و ستار گوش کنان آروم راه می رفتم و کیف می کردم.هیچ کس نبود و خلوتی و تمیزی حالم و سرجاش آورد.برگای پاییزی و یه عالمه زیبایی.بوی چمن های درختا.برگای ریز زرد آروم می ریختن روی سرم و پروانه های سفید از کنارم رد می شدن.و یه عالمه پرنده هم به فضای خلوت و تمیز پارک پناه آورده بودن.

جون می داد بشینم و کتاب بخونم.ولی مجبور بودم زودتر برگردم که به نهار بهار برسم.اما واقعا لذت بردم.طبیعت همیشه حال من و خوب می کنه.خدایا ممنون به خاطر این همه نظم و نعمت و هارمونی...مراقبمون باش

+ تاريخ دوشنبه پنجم آبان 1393ساعت 15:28 نويسنده مارال |

چند دقیقه قبل مامان هم کلاسی بهار زنگ زد و گفت که امروز نماز جماعت دارن و بهار که من و دیده بهم گفته زنگ بزنم و بهتون بگم چادرش و بیارید.یعنی یه سطل آب یخ ریختن تو سرم.چون واقعا صبا دلم نمی خواد جایی برم و دوست دارم بخوبم.شبا 2 زودتر نمی خوابم.الان زنگ زدم که مدیرشون گفت خوشبختانه دیر نمی شه اگه ساعت 10 ببرم براش.برم یکم بخوابم.

چند وقته وقتی می رم خرید خیلی دستم سنگین می شه و منم کلا برای این که دو بار وسایل و از تو ماشین بالا نبرم همه رو با هم می گیرم دستم و از چند تا پله تا آسانسور میارم و کمرم چند روزه خیلی درد می کنه.

چهارشنبه صبح بهار و محمد راهی خوزستان هستن و قراره با حدیث بریم استخر و نهار و قل و بعدش خونه ما بیاد زبان بخونیم.پنجشنبه هم دوره دبیرستانمون خونه هانیه هستش.حالا این وسط کی برسم درس بخونم خدا می دونه.میان ترم داریم.

این روزا دارم مبارزه می کنم.مثل خیلی وقتا تو زندگیم که با جای خالی بابا و مامانم مبارزه کردم و خیلی وقتا مجبور بودم قوی باشم و پشتم فقط به خدا و خودم گرم باشه.این روزا روزای سختیه.ولی دارم همه تلاشم و می کنم.بی صبرانه منتظرم خانوم دکتر مهربون و ببینم ولی متاسفانه یک ماه دیگه وقت دارم.باید تماس بگیرم ببینم وقت کنسلی داره.اصلا از این اتفاق های اخیر خبر نداره. و نمی دونم نظرش چی باشه.

خدایا دلم بهت گرمه.دستام و محکم تر بگیر.من و از راه راست هدایت نکن و سفت بغلم کن.

+ تاريخ دوشنبه پنجم آبان 1393ساعت 7:40 نويسنده مارال |

اگه بتونم تو ادامه مطلب عکس می ذارم.

در حال حاضر آرومم.تی وی برای خودش روشنه و خدایی ماهواره رو راه انداختیم خوب شده و یکم سرمون گرم می شه.هرچند من اصلا هیچ سریالی رو دنبال نمی کنم ولی بازم بهار کارتون نگاه می کنه و همین که یه چیزی ویز ویز می کنه خوبه.این روزا خیلی خوابم زیاد شده.هم زیاد می خورم هم می خوابم.خخخ.نشونه افسردگیه حتما ولی از یه جهت خوشحالم که می خوابم چون وقتی خوابم کمتر رنج می برم.این روزا همش به این فکر می کنم که خدا گفته ما انسان را در رنج آفریدیم.

فکر کنم وارد محرم شدیم؟من برای دو تا حاجتم که اولی مربوط به سلامتی بهاره و دومی مربوط به خودمه ایشالا می خوام دو تا 40 شب زیارت عاشورا رو شروع کنم و از اول محرم هم شروع می کنم.

چند وقت بود می خواستم در مورد یه حسی که تو مسافرت شمال تجربه کردم حرف بزنم و یادم می رفت.تو راه رفت و برگشت من نمازم رو جاهای جالبی خوندم که خیلی چسبید.مثلا رفتنی تو یه رستوران که شام خوردیم من و ف کوچیکه رفتیم تو یه نماز خونه که سایه روشن باحالی داشت و من حس خوبی داشتم.یا برگشتنی هم روی تخت هایی که  بیرون از رستوران بود و روبروی کوه نماز خوندم.با ف کوچیکه که حرف می دیم بهش گفتم می دونی نماز خوندن چیش جالبه.این که تو تو هر وضعیتی که هستی مثلا داری می خوری یا تو راه سفری همه چیز و ول می کنی و روبروی بزرگی خدا می ایستی.

این روزا حسم نسبت به خدا و کلا ساختار دنیا و حکمت هاش خیلی عجیبه.امیدوارم فقط دست هیچ کدوممون رو ول نکنه.

یه وقتا خیلی مامان غرغرویی می شم و به بهار برای هر کاریش غر می زنم.اما راستش مامانی که امروز هستم رو نسبت به اون وقتا که با محمد زندگی می کردم بیشتر دوست دارم چون آروم ترم.و از اون مامان وحشی خبری نیست.در کنار این که دارم سعی می کنم روز به روز بهتر بشم.وقتی به این چیزا فکر می کنم از این که جدا شدم احساس بهتری پیدا می کنم.

در هر صورت این روزهای بالا و پایین میاد و می گذره و من هستم و یه قلبی که گاهی آرومه و گاهی خیلی خیلی ملتهب.

 

 

+ تاريخ جمعه دوم آبان 1393ساعت 1:7 نويسنده مارال |

گنگ و سردرگم دارم ادامه می دم.روزهای پاییزی دارن سپری می شن و من سعی می کنم موقع رانندگی یکم چاووشی چاشنی این هوای ناب بکنم.حداقل لذتی که دارم از پاییز می برم تو خوردن دونه های قرمز انار و رفتن به محوطه نزدیک خونه ست و البته خوابیدن تو سایه این روزها.دلم یه جایی رو می خواد که خیلی زرد و قرمز و نارنجی هاش پاییزی باشه.اما این محوطه نزدیک خونه درختاش همیشه سبزن.چمنشم کچل شده.بوی بارون و مه هست اما من دلم برگ می خواد.امروز با بهار رفتیم کلاس موسیقی و باز هم همون حس های قبلی به سراغم اومد.این احساس که دوباره یه فصل دیگه اومد و من و بهار دست تو دست هم از این محوطه رد می شیم و به موسسه می رسیم.موسسه ای که از 6 سالگی بهار ما رو به خودش دیده.امروز اونجا برگ های رنگی و بارون خورده زیاد بود اما باید تندی رد می شدیم و به کلاس می رسیدیم.یاد زمستون افتادم که دو تایی عکس انداختیم.این روزا خیلی دلم می خواد با بهار مثلا بریم پارک نهارمون رو بخوریم و کلی با هم حرف بزنیم.اما انقدر رو دور تند افتادیم که نمی شه و من دیروز یا پریروز بود که فهمیدم بهار یه دوست خیالی داره.توی آینه بوفه خودش رو می بینه و با دوست خیالیش که اسمش رزاست حرف می زنه و درد و دل می کنه.از من می گه وقتی از دستم عصبانیه و دوستاش و همه چیز.این یعنی من نتونستم دوست خوبی براش باشم.

پریشونی و ناراحتی و دلتنگی این روزام داره خودش و این مدلی نشون می ده که همش گرسنه ام و در حال خوردنم.ضعفی تمام وجودم و می گیره که نمی تونم جلوی خودم و بگیرم و از اون طرف معده ام حجمش کم شده و اذیت می شم.

قندم دوباره رفته بالا و با این که می خوام خودم و به بی خیالی بزنم که به یه آدم خاص فکر نمی کنم و برام بودن یا نبودنش مهم نیست اما هر شب خوابش رو می بینم.

مساله ای که ذهنم و درگیر کرده این بار این طوری داره خودش رو نوشن می ده در صورتی که چند وقت پیش با بیقراری درونی و گریه و بی اشتهایی خود شو نشون می داد.نمی دونم کدوم بهتره.اما مثل کبک سرم و کردم زیر برف و هی به خودم امیدواری می دم که این طوری حداقل از اون بیقراری درونی خبری نیست و اشک هام کمتر سرازیر می شه.اما همش می خورم...همش خواب می بینم.همش دستام یخه.همش تپش قلب دارم و همش ...

امشب حس کردم یا امید واهی دارم به این که درست می شه یا واقعا دست از مبارزه کشیدم و دارم تسلیم می شم و قراره هی بخورم و خواب ببینم و قندم بالاتر بره.یه جور رخوت و بی حسی مثل ادمی که توی برف دیگه جون نداره مبارزه کنه و اروم و بی درد می خوابه و می میره.برای همین وقتی یاد اون روزای تلخی که داشتم می افتم حس می کنم اون موقع انگار یه جور حس مبارزه درونی داشتم اما الان راحت پذیرفتم و موازی شدم و دارم می رم تو یه خلسه.

کتاب دیدن دختر صد در صد دلخواه در ماه آوریل از موراکامی رو نخوتدم بلکه بلعیدم.الانم دارم ماه یخ زده رو می خونم.11 امین کتاب از 30 تا کتابی که قراره سال 93 تمومشون کنم.البته این وسط چند تا استوری زبان رو هم باید در نظر بگیریم.

 

+ تاريخ سه شنبه بیست و نهم مهر 1393ساعت 23:25 نويسنده مارال |

ما همچنیان شلوغیم.هفته پیش در خدمت خاله پری بودم که از اون طرف کنسرت پاشایی هم رفتیم و واقعا خیلی خیلی خوب بود.فرداش هم تولد بهار و بدو بدو و کارها و یه جشن خوب و کامل گرفتم.حالا ایشالا سر فرصت عکس می ذارم براتون.دوستاش اومدن که خیلی باهاشون جوره.

پنجشنبه و جمعه هم از یه سردرد وحشتناک و ضعف و بی حالی رو به موت بودم و سر کلاس زبان فقط می خواستم کله ام و بکوبونم به دیوار از درد.

از دیروز یکم بهترم.دیروز هم رفتم یه جا فال شمع و پاسور که خیلی چرت گفت و اصلا خوشم نیومد.کلا من خیلی اعتقاد ندارم ولی برای فانش بد نیست.این دیروزیه دیگه خیلی چرت بود.

امروزم که مشغول نهار و کارای دیگه و الانم بهار زبان داره.

این روزا واقعا نمی  دونم باید اسم حس هام رو چی بذارم فقط این که کلا حس خوبی ندارم.و دلم می خواد وظایفم رو بیشتر به عنوان یه مادر برای دخترم انجام بدم و وقتی همه چیز تو زندگیش روبراه بود بمیرم.این پیرمرد ها و پیرزن های خیلی پیر رو که می بینم تو دلم بهشون می گم بابا خوش به حالتون که دارید نزدیک می شید.

همه چیز روتینه.من دارم زندگیم و می کنم و رفت و آمد و نظم و ترتیب هم هست و تا جایی که بشه بهار و شاد نگه می دارم و نمی ذارم تو زندگی چیزی بد بشه ولی کلا حس درونیم همونی بود که گفتم.یه جور بی تفاوتی و حس رخوت.

+ تاريخ یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393ساعت 16:52 نويسنده مارال |

امروز تولد ده سالگی گل خونه مون بود و من همه سعی خودم و کردم همه چیز خوب باشه.

تولدت مبارک گل مامان.همیشه بخند  و شاد باش و آروم.دوست دارم.مامان

+ تاريخ چهارشنبه بیست و سوم مهر 1393ساعت 23:59 نويسنده مارال |

باهات قهر نیستم.باز هم نماز می خوانم چون فکر می کنم استحقاق شکرگزاری من را داری و خدای بدی هم نباید باشی.لابد من هزار جای کارم ایراد دارد.ولی می دانی؟بریده ام.کم آورده ام.راستش با این نشانه های موقتی هم هیچ حالم بهتر نمی شود.فقط می خواهم بهت بگویم مراقب بهارم باش.این روزها ناراحت است.می فهمم. یک جور ناراحتی درونی.حرفش را نمی گوید ولی می فهمم که خوشحال نیست.نمی  خواستم ها.نمی خواستم که نتوانم مادر بهتری باشم.ولی هرکی نداند تو که می دانی زندگی تو گوشی های بدی زده.یک وقت ها به خودم شک می کنم که یعنی من ناخوداگاهانه انقدر بدم؟یا واقعا بدم و بی لیاقت و یک آدم و مادر افتضاح.هر چی همه بگویند خوبی و کم نمی گذاری خودم که می دانم چه خبر است.با هزار تا کیک آنا السا سفارش دادن و پول خرج کردن نمی توانم نقش بازی کنم. نمی توانم زور بزنم مادر خوبی باشم.من بدم و بیخود وقتی انقدر غر می زنم و انتظارم زیاد است و دست تنهام.اما تو که می دانی دوستش دارم.تو که می دانی می ترسم بابت هزار و یک چیز. اما خوب می دانم من در نهایت یک زن گوژپشت نیستم که توان صاف نگه داشتن شانه هام هم ندارم.بازی کثیف ست.نن نمی توانم و تمام.بهار اشک دارد مدام و تو جشم هاش شادی نیست. من خاک بر سر بدبختش کردم حتما.هیجی جز خوشبختی بهار نمی خواهم ازت.اگر دوست داشتی باز هم حرف بزنم یک معجزه نشان بده. یکهو دستم را بگیر و بیا رم بیرون .می خواهم یک بار هم که شده به حرفم عمل کنم و سکوت کنم در مقابل خداییت. انگار فایده ای هم ندارد و تو در نهایت کاری زا می کنی که خودت می خواهی.تصمیم گرفتی روالت این باشد و داری ادامه می دهی و من بی زور تر از این هستم که اصلا اعتراضی بکنم.پس راحت باش و ادامه بده. من فقط سکوت می کنم.شاید قهر باشد اسمش. شاید ناامیدی.شاید ...اما مطمئنم یک بنده خورد و ناچیز از شمار بندگانت کم شود هیچ اتفاقی توی کل دنیای بزرگت نمی افتد.خوش باش و به ابهت و بزرگیت و قدرتت بناز.من یک بنده بی ارزش مگر بیشترم. دهنم را می بندم و نگاه می کنم.

+ تاريخ دوشنبه بیست و یکم مهر 1393ساعت 1:57 نويسنده مارال |

تو چشای تو یه جادوی خاصی هست

تو نگاه تو انگار یه احساسی هست

غم دنیا رو فراموش می کنم

 وقتی به تو نگاه می کنم

تو همه عمر مثل تو رو ندیدم

یه جورایی خاطرت عزیزه عزیزم

از دیدن تو سیر نمی شه چشم من

به تو نگاه می کنم...

وقتی که نزدیکم به تو انگار

دلم می لرزه هر دفعه صد بار 

واسه حسی که به تو دارم

به تو نگاه می کنم

عزیز جونم نامهربونم

گوشه چشمی به این دل خونم

واسه حسی که به تو دارم

به تو نگاه می کنم

آروم جونم بدون تو دیگه نمی تونم

به خدا خسته ست این دل خونم

بدون تو دیگه نمی تونم

نمی تونم

به هوای تو تازه می شه حال من

وقتی که هستی خوب می شه احوال من

تور و دوست دارم

تا ابد کنارم باش

به تو نگاه می کنم...

 

 

+ تاريخ جمعه هجدهم مهر 1393ساعت 21:4 نويسنده مارال |

انقدر خسته ام که حد نداره.چند روزه عادت کردم به خواب زود هنگام...خخخ

انقدر این روزا خسته می شیم من و بهار و بدو بدو داریم که حد نداره.چند وقت پیش فکر می کردم آخه همه این کارها رو که پارسال هم داشتیم و البته خسته هم می شدیم ولی انگار امسال همه چیز بیشتر رو دور تند افتاده و من هرکاری می کنم طبق برنامه پیش برم که هم بهار به درساش برسه هم وقت برای استراحت و تفریح داشته باشه موفق نمی شم.آخر سر کشف کردم خب مارال جان موسیقی و زبانشون سخت تر شده به نسبت پارسال و این که درسای مدرسه اش هم حجمش زیاده و کلاس چهارم واقعا به خاطر زیاد شدن دو سه  تا درس سخت تره.حالا کم کم داریم به سمتی پیش می ریم که از پس برنامه هامون بربیایم.

ولی شبا زود می خوابم.یعنی بیشتر شبا 11 خوابم.البته که هر شب خواب افتضاحی دارم به خاطر سرماخوردگی ولی کلا بیشتر نمی کشم.البته 12 هم بوده.

حالا از فردا هم دوباره زبان و بدو بدو های مخصوص به خودش شروع می شه و کارم زیاد تر می شه.

چهارشنبه تولد مریم دوست دبیرستانم بود که طبق روال گذشته رفتیم جام جم ولی چون وقت اداری بود و وسط هفته به شدت سختم شد و خیلی دنبال جای پارک گشتم و کلی گشنمون بود و بالاخره هم 4 رسیدیم و مثل همیشه کلی خندیدیم.بهار هم این بار همراهم بود.

ماشین هم ایستگاه ظفر پارک کرده بودیم و برگشتنی تو پارک ملت جشنواره کودک و خوشگذرونی بود که خوب بود و جالب و بهار و من کلی کیف کردیم از بازی های فکریش و اینا.

پنجشنبه رو هم دوست داشتم.عالی بود...عصری هم تا ساعت 10 خونه ف کوچیکه بودم و خانوم شین هم اومد و تو وایبر با مهسا که آمریکاست حرف زدیم.دلم برا این دختر خوشگل تنگ شده...

من برم لالا...جمعه خوبی براتون آرزو می کنم.

+ تاريخ جمعه هجدهم مهر 1393ساعت 1:1 نويسنده مارال |