و خدایی که در این نزدیکی ست

حالم زیاد خوش نیست.می دونم دارم یه چیزایی رو سخت می گیرم.اصولا من آدمی هستم که نمی دونم بنا به چه شرایطی خیلی سخت می گیرم به خودم یه چیزهایی رو.به نظرم گره های درونی مزخرفی دارم.مساله حقوقم درست شد ولی کلا این ماه اصلا مدیریتی رو درامدم و خرج کردنم نداشتم.خیلی داره بهم فشار میاد.و باید زودتر درستش کنم.هنوز کلی هزینه کلاس زبان و داستان و قبض تلفن و یه سری تعمیرات تو خونه هست که باید براشون حساب کتاب کنم و مسلما کم میارم.از بهار این چند وقت زیاد پول قرض گرفتم.کلا فکر کنم هممون موافقیم ماه فروردین زیاد ماه جالبی نیست. 

این روزا با بهار در کنار این که لحظه های بسیار خوشی داریم و مادر دختری هامون خیلی مزه می ده اما کل کل هم داریم و من یه جاهایی نمی دونم باید چه رفتاری داشته باشم. 

کلا دارم سعی می کنم رو مود خوبی باشم و کمتر بهانه بگیرم اما دست خودم نیست و گاهی کم میارم. 

این روزا فکرم به شدت سر یه مساله ای درگیره.دوباره یه دوراهی بد سر راهمه...نمی دونم چه تصمیمی بگیرم که برام بهتر باشه. 

+ تاريخ یکشنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۴ساعت 7:46 نويسنده مارال |
دقیقا نمی دونم این روزا حال دلم چطوریه.با خودم فکر می کنم حتما وقتی کسی نوشته های من و بخونه حس می کنه من میل برگشتن به محمد رو دارم.و دوسش دارم هنوز.اصلا و ابدا ما نمی تونیم با هم زندگی کنیم.این یه امر مسلمه اما تو دوست داشتن یا نداشتنش شک دارم.برای مشاورم که از این حس های دلتنگیم می گم اعتقاد داره من بیشتر دلم برای زندگی خانوادگی که داشتم تنگ شده و نه شخص محمد.تو این چند سال زیاد وقت داشتم فکر کنم به این که من یه سایه تو زندگی و لحظه های محمد بودم.سایه ای برای اون.وگرنه اون و لحظه هایی که با هم داشتیم برای من خیلی اهمیت داشتن.حالا دارم خیلی چیزا رو می فهمم... 

حقوقم رو دیروز نریختن.امروز هم تا الان خبری نبود.نمی دونم چی شده.استرس دارم ولی همش دارم با خودم حرف می زنم که بتونم آروم باشم.امروز تا ده این طورا صبر می کنم و احتمالا تا فردا هم صبر کنم بعد برم ببینم چطور شده.

+ تاريخ دوشنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 7:13 نويسنده مارال |
این روزها عجیب ویر نوشتن گرفتم.یه عالمه کار و کتاب برای انجام دادن و خوندن هست ولی من به هیچ کدوم نمی رسم.کتاب رزی رو دارم می خونم.یلدا دارد می میرد از رزیتا بهزادی.خوبه.دوست داشتید بخونید.اتشارات به نگار.به امید روزی که منم کتاب خودم رو داشته باشم.هرچند همین کتاب مشترکمون هم کلی برام ارزشمنده. 

بهار دلش می خواد فردا ببرمش بیرون.نمی دونم کجا.بدم نمی اومد مثلا بریم پارک ساعی یا تاتر.حالا باید ببینم چی می شه.بهش قول جایی رو ندادم تا پیله نکنه و مطمئن بشم.نمی دونم چرا اصلا دلم نمی خواد مثلا تو مجموعه سینمایی کورش برم و فیلم ببینم.فقط مدرسه موش ها رو رفتیم اونجا.ولی پردیس سینمایی رو دوست دارم. 

من آدم خاطره بازی هستم.نمی دونم اسمش خاطره باز بودنه یا خیلی خیلی احساساتی بودن.نسبت به خیلیا.به خیلی ها هم این حس و ندارم.ولی خب ... 

مثلا همین که نوشتم سینما دلم تنگ شد برا اون روزایی که با محمد می رفتیم سینما بهمن فیلم می دیدم.دلم برای همه قرارهامون تو چهارراه ولیعصر تنگ شد.قدم زدن هامون تو پارک ساعی و خیلی چیزای دیگه. 

چند روز پیش نشسته بودم تو اتاق و ماهی سفیدی رو که خشک شده ست و محمد سال ها پیش از اهواز برام آورده بود و می زاشتم رو قلبم و دستم و فشارش می دادم.بعد اشک تو چشمام جمع شد.به اون لحظه ها فکر کردم.عقد کرده بودیم و محمد رفته بود ماموریت اهواز.اونجا دلش برام تنگ شده بود و شعر گفته بود... 

وقتی برگشت نصف شب بود.یه گلیم و یه ظرف پر از شاتوت و این ماهی رو آورده بود.آشپزخونه خونه نارمک مامان اپن نبود.رفتیم نشستیم و براش شام کشیدم.خیلی دلتنگش شده بودم.اونم همین طور.دیدن اون همه سوغاتی خوشحالم کرد. 

وقتی هم اون شب ماهی رو دیدم با خودم فکر کردم بارها محمد به من گفته بود به اندازه کافی دوستم نداشته.خیلی لحظه های داغونی داشتیم.اما آیا اون نیمه شب هم تو اون لحظه ها من و دوست نداشت؟ 

دلم گرفته از این که تو این چند سال حتا یه بار هم لابد جای من براش خالی نبوده.از این که همیشه من دلم برای همه تنگ می شه.و دیگران راحت از کنار من و خاطره هام و وجودم می گذرن. 

اون داره راحت زندگیش و می کنه.دوستش هم که جدا شده نزدیکشه.با هم هستن لابد خوب و خوش.مطمئنم دلتنگ نمی شه.به هر حال کسی که از بچه خودش هم راحت می گذره چطور دلتنگ زنی می شه که دوسش نداشته. 

من هم دارم زندگیم و می کنم.شاید بهتر از قبل.شاید خوشحال تر.ولی فکر کردن به خاطره ها نابودم می کنه. 

این روزها آرومم.تقریبا یه مشکل 4 ساله رو حل کردم و بندی رو از پام درآوردم.ولی من همینم مارال غمگین.ناامید نیستم و دارم با مشاور رفتن و انجام دادن کارهایی که ممکنه حالم و خوب کنه روزگارم رو سر می کنم.گاهی می خندم از ته دل.هدف دارم.به بهار بیشتر می رسم.اما نمی دونم چرا نمی تونم خودم و خیلی از این درون ملتهب و پر از غمی که دارم بهتر تصور کنم. 

زندگی سختی رو پشت سر گذاشتم.شکست خوردن تو زندگی مشترک خیلی ضربه های بدی بهم زد.خیلی تمام وجودم درد گرفت تا تونستم نصفه نیمه بلند بشم. 

هنوز با بهار خشم دارم  گاهی.هنوز نمی تونم خیلی جاها درکش کنم و انتظار زیادی ازش دارم.همه کاری براش می کنم غذا کلاس خرید تفریح.نود درصد زندگیمه اما اصلا تحمل نافرمانی ندارم.خیلی بی حوصله می شم گاهی. 

در کل خودم و مادر جالبی نمی بینم.دارم می رم مشاوره و می خوام با کمک اون اول درون ملتهب خودم رو درمان کنم تا بتونم روز به روز زندگی آروم تر و شاد تری برای بهار بسازم. 

بابا و مامان بدجوری دلتنگتونم.دلتنگ روزایی که مامان زنگ می زد و می گفت بهار که از مدرسه اومد بیاید اینجا حوصله تون سر نره.برا روزایی که با هم سه تایی می رفتیم امام زاده و خیلی چیزای دیگه. 

من اصلا قوی نیستم.من دارم نابود می شم با این خاطرات و دردهایی که وجودم و می خوره.حتا اگه مشکل حادی در حال حاضر نداشته باشم که البته هست باز هم آروم نیستم و بیشتر وقت ها قلبم می گیره.

+ تاريخ دوشنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 0:16 نويسنده مارال |
یه وقتا از آپ کردن وبلاگم حس خوشایندی بهم دست می ده.مثل همین الان که یه عصر بهاریه و در کنار همه مسائلی که اتفاق افتاده و اوقات من و ناخوش کرده پنجره پذیرایی بازه و باد خنکی جریان داره.دخترک پلنگ صورتی می بینه و منم خواب آلود نشستم و دلم یه چرت کوتاه می خواد.شبا همچنان خواب خیلی راحتی ندارم و امروز صبح هم یه مساله ای اعصابم و خورد کرده بود که نتونستم از وقتی بهار رفت مدرسه بخوابم ولی بعدش یکم خوابیدم منتها باز هم بد و پریشون. 

پسر دوست ف بزرگه که 14 سالش بود پریروز تو شمال با یه ماشین دختر جوونی که سرعت خیلی بالایی داشته تصادف کرده و فوت کرده.من فقط عکسش رو دیده بودم ولی خیلی فکرم و مشغول کرده انقدر که امروز یکم قلب درد گرفته بودم. 

کلاس زبان بهار از سه شنبه شروع می شه.و واقعا هر دومون دیگه حوصلمون سر رفته.منم از هفته دیگه جلسه های داستانم شروع می شه.امروز می خواستم ببرمش سینما یا تاتر اما حوصله ام نگرفت.کلا هم تو خونه حوصله ام سر می ره هم حوصله بیرون رفتن ندارم خدا شفام بده. 

+ تاريخ یکشنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 19:10 نويسنده مارال |
بالاخره تعطیلات تموم شد و مدرسه ها هم باز شد و کارها هم شروع شد. 

دیشب به طرز افتضاحی بد خوابیدم و خوابای وحشتناکی دیدم.برای همین خستگی رو تنم مونده.ماکارونی درست کردم برای خودم با قارچ.بهار از این ماکارونی ها که از تو سوسیس رد می شن درست کرد و بیشتر کارهاش و خودش انجام داد.چند وقت پیش هم خونه مادربزرگش ژله تخم مرغی درست کرده بود که عکسش و برام تو وایبر فرستاد و خیلی خوشگل شده بود.شمال هم باز ژله معمولی درست کرد.سیزده به در هم ژله بستنی خونه باباش درست کرده بود و هی زنگ می زد از من می پرسید.کلا خیلی علاقمند شده به این برنامه ها.  

انگار همیشه یه جای کار می لنگه.انگار همیشه باید یه مسائلی پیش بیاد که ذهن من درگیر بشه.انگار همیشه بی اون که زیاد کاری به کار کسی داشته باشم بعضی ها باید بخوان سرک بکشن حتا تو مغزم. 

نمی دونم حس و حالم دقیقا چطوریه.بد هم نیست خوب هم نیست.دارم سعی می کنم آرامش خودم و حفظ کنم و خیلی مسائل رو به زمان بسپرم.دارم سعی می کنم هی با خودم حرف بزنم که حس های بد رو از خودم دور کنم و ریلکس باشم. 

نمی دونم باید برای یه سری چیزها چه تصمیمی بگیرم.باید یه سری آدم ها رو ببینم یا نبینم.نمی دونم. 

فقط این و می دونم خیلی وقت ها تاوان سادگی و حماقت خودم و می دم.خدایا من و به شدت دریاب

+ تاريخ شنبه پانزدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 16:32 نويسنده مارال |
امروز یه روز دیگه خداست.دیشب با آیدا و ه رفتیم پیاده روی که سرد بود ولی بد نبود.یه سری اهنگای سامی بیگی رو ریختم تو گوشیم مزه می ده موقع پیاده روی گوش می دم.برنامه هر شب ما هم همینه.کلاه قرمزی و می بینیم و بعد تا دیشب بفرمایید شام و بعد در حاشیه.این برای من که اصلا اهل تی وی نیستم خیلیه.ولی خب کلاه قرمزی رو خیلی دوست دارم و همیشه عاشق شخصیتای عروسکیشم.بفرمایید شام و جسته گریخته و در حاشیه رو هم مخصوصا پشت صحنه هاش و دوست دارم. 

امروز از صبح کار زیاد داشتم.کلی لباس جا به جا کردم.یم خونه رو گردگیری کردم.بهار اومد که فرستادمش حموم و نهار بهش دادم و روبراهش کردم و بردم رسوندمش.بعد از مدت ها دنیای جدول خریدم یهو هوس جدول حل کردنم گرفت.خخخخ 

کلی هم لباس با دست باید می شستم.الانم هیمن جوری نشستم تا یکم دیگه برم پیاده روی.متاسفانه امروز ه جان پایه نیست و من می رم که تا کلاه قرمزی برگردم. 

کتاب خوندنم نمیاد این روزا.می خوام فرندز ببینم هنوز همتش و نکردم.دو تا سررسید رسید به دستم که هنوز شروع نکردم برنامه ریزی. 

مانتو شلوار مدرسه بهار تمیز و اماده ست و فقط اتو می خواد.باید کلر بوکش رو درست کنم.الان یادم افتاد بد نیست کوله مدرسه اش رو هم بشورم. 

برای فردا هم خوش به حال اونایی که دست جمعی می رن بیرون.ما که برنامه خاصی نداریم.در نهایت شاید با ف کوچیکه این ها بریم یه دوری بزنیم. 

اوضاع پولی در این خرابه که ترجیح می دم اصلا بیرون نرم و چیزی هم خرج نکنم تا چند روز دیگه که حقوقم دستم بیاد.تا الانشم از بهار قرض گرفتم و احتمالا بازم باید بگیرم.خخخخ 

اوضاع و احوالم معمولیه.گاهی خیلی دلتنگ می شم و فکر می کنم دلم برای اون روزهای سه نفرمون تنگ می شه ولی واقعا حتا توان دو دقیقه موندن تو اون وضیت دعوا و بحث رو ندارم و واقعیت اینه اگه الان حالم خیلی هم خوب نیتس اون موقه اسفناک بود.پس بهتره به فکر راه حلی باشم که زیاد حوصله ام سر نره و بتونم اوقات فانی برای خودم فراهم کنم تا این که قلبم به خاطر یاداوری خاطرات گذشته بگیره.والا

+ تاريخ چهارشنبه دوازدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 19:22 نويسنده مارال |
از دیشب تا همین الان تقریبا همه چیز آرومه.امروز با ه رفتیم خونه ف کوچیکه عید دیدنی.خوب بود.شکر خدا یه سری از مشکلاتشون داره حل می شه.این خواهرم زیاد دردسر و مشکلات بزرگ و کوچیک داره.حالا اونا هم قراره پس فردا بیان.اونم چون فردا باید برم یکم شیرینی و آجیل بخرم.این چند وقته وزنم رفته بالا.ولی ناراحت نیستم درستش می کنم.امروز دوباره استارت رژیم 35 روزه رو که قرار بود از قبل عید شروع بشه رو می زنم.تو شمال بیشتر روزها پیاده روی کردم ولی زیاد میل به غذا داشتیم.متاسفانه چند کیلویی تو این دو ماهه که درگیر نقاشی و اینا بودم و بعدشم سفر اومده رو وزنم.ولی من ثابت کردم می تونم و برای بار دوم هم این کار و می کنم.در حال حاضر روتین شده زندگیمون .تا شهریور هم اصلا نمی خوام سفر برم و سفت و سخت باید بچسبم به ورزش و رژیم چون پسر ف بزرگه باغشون رو هم قرارداد بستن و ما هم خاله و دیگه هیکله باید یکمی میزون باشه. 

من تو این یک سال و خورده ای که راه می رم واقعا نتیجه اش رو دیدم.بیشتر از وزنی که کم کردم سایز کم کردم.الان که چند وقته یکم تو پیاده روی هام وقفه افتاده دارم حس می کنم سایزم زیاد شده . حال و هوا و روحیه ام هم بهتر شده و حس سرزندگی بیشتری دارم.

از همه مهم تر دیگه انسولین نمی زنم و اگه عصبی نشم می تونم دیابتم و کنترل کنم.ولی بهار همچنان باید برای پیشگیری از دیابت روزی سه تا متفورمین بخوره و همچنان برای میگرنش پرپرانول.عیبی نداره همه چیز می تونست بد تر باشه.شکر خدا. 

امروز با ه پیاده روی هم رفتیم.هوای بهاری و بوی گل ها و سبزی درخت ها حالم و خوش کرد.یواشکی اشک هامم اومد ولی در کل خوب بود. 

امروز و کلا این روزها یه یه نتیجه ای تو زندگی خودم رسیدم اونم اینه که بهتره هر وقت حس کردم دارم کار احمقانه ای می کنم سریع جلوش و بگیرم و فکر نکنم یه روزی ممکنه حس حماقته زیاد آزارم نده.این روزها خیلی حس بدی دارم نسبت به خودم و اون کارهای احمقانه ای که انجام دادم.می تونه محبت بی حد به کسی باشه که لایقش نیبوده و هرچیز دیگه ای...پس بهتره قدم هام و درست بردارم و قبل از هر عمل و حرفی خوب فکر کنم و سنجیده تر رفتار کنم.زمان منتظر من نمی مونه و خیلی چیزها هم قابل برگشت نیست. 

+ تاريخ یکشنبه نهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 22:3 نويسنده مارال |
شمال خوب بود.همه چیزش نه البته.خوابم افتضاح بد بود.اصلا خوب و راحت نخوابیدم...مخصوصا روز دوم یا سوم به خاطر یه مساله استرس زا اعصابم به هم ریخت و دیگه نتونستم درست بخوابم و فقط کابوس دیدم. 

ولی قسمت خرید کردنش و گردشش حال داد.سعی کردم همه جوره به بهار خوش بگذره اما دو بار بد عصبانی شدم... 

چیزای خوبی خریدم و به قول ف بزرگه تا یک سال بسمونه.دی.یه بلوز خوجل قرمز هم خریدم با کفش مشکی مجلسی که یه دامن مشکی کم داره برای عقد پسر ف بزرگه ایشالا. 

امروز صبح راه افتادیم و من همه راه و دروغ نگم نصف بیشترش و خواب بودم.خونه هم که رسیدیم بهار حموم کرد و منتظر محمد بود که دو ساعت تاخیر کرد و من هم کلا نزدیک خاله پری و به خاطر برخی عوامل دیگه خیلی با محمد داد و بیداد کردم.کلا روزی بود برای خودش.ولی بهار که رفت و من چند باری زنگ زدم دیدم حالش خوبه و داره با عموهاش و زن عموهاش و فامیل باباش پانتومیم بازی می کنه و کلا صداش شاد بود. 

منم یکم خوابیدم و بعدش وسایل سفر و جمع کردم و خونه که مرتب شد یکم حالم بهتر شد.بعدشم کلاه قرمزی و بفرمایید شام و در حاشیه دیدم و الانم با این که خوابم میاد ولی چه مرضیه نمی دونم...

+ تاريخ یکشنبه نهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 1:27 نويسنده مارال |
امروز دم گاز داشتم برنج درست می کردم برای نهار بهار که یهو بوی خوش برنج من و برد به اون روزهای دور.که مامانم شیربرنج درست می کرد...من داغ داغ با نمک می خوردم و خیلی مزه می داد بهم.یه وقتا هم سرد می خوردم.یهو دلم خواست تو همون برنج که آبش داشت کم کم تموم می شد شیر می ریختم اما این کار و نکردم.شاید برای این که نمی خواستم نهار بهار و خراب کنم و مجبور بشم دوباره برنج بزارم شاید هم برای این که مطمئن بودم این شیر برنج مزه اون شیر برنج های مامان پز و نمی ده... 

دوستم عصری بهم اس داد که مارال شیر برنج دوست داری؟و من نتونستم حسم و جوابم و با اس ام اس یهش بدم و زنگ زدم و جریان امروز رو براش تعریف کردم. 

دو روز پیش رفتیم آرایشگاه و من موهام و هایلایت مشکی قرمز کردم.رنگی که سال ها بود دوست داشتم و بالاخره به آرزوم رسیدم و خدایی طبق همون عکسی که بهش داده بودم برام درش آورد.موهای بهار هم خیلی کوتاه کردم.خیلی گریه کرد ولی پیش بینی می کردم و برای همین سعی کردم ریلکس باشم.خیلی خسته شده بودم.6 سال بود موهاش و نزده بود.هر بار بهش می گفتم فقط یکم نوکش و بزن راضی نمی شد و موهاش و هفته ای یه بار به زور شونه می زد و از این دردسرهای این مدلی.بعد از ده دقیقه هم کلی خودش ابراز خوشحالی کرد و راضی شد.الان هم خوبه. 

شب هم ف بزرگه زنگ زد و شمال رفتن و موکول کرد به پنجشنبه و باز بهار شروع کرد گریه کردن و غر زدن.همه سعی خودم و کردم درکش کنم و کلی باهاش راه اومدم ولی یک سره غر زد تا بالاخره خوابید و من انقدر تو خودم ریخته بودم و حرص خورده بودم که سرم می کوبید ولی شب که آروم نشستم روی مبل توی اتاق و کتاب خوندم و از تمیزی اتاق و دیدن کتابخونه محبوبم لذت بردم ریلکس تر شده بودم. 

امروز هم روز آخر مدرسه ها بود.رو مبلی هام دوخته شدن و ف بزرگه زحمتش رو کشید و کلا خونه خیلی خوب و تمیز و آروم شده و من این روزها به غیر از کارهای روزمره و استراحت و کتاب خوندن کار دیگه ای ندارم. 

دیروز رفتم بهشت زهرا و برا بابا و مامان و برادرم گلدون بردم.عصری هم ف کوچیکه و آیدا اومدن و محمد هم اومد که بهار و برد بیرون و ما هم یه دور زدیم و تو مجتمع هم یکم بودیم و خلاصه بد نبود.تو کوچه بالایی هم بزن و برقص بود. 

امروز خیلی کسل بودم ولی بیرون رفتیم بهتر شدم.کتاب دود رو تموم کردم که خیلی خوشم نیومد و دو فصل آخر رو نخوندم و پریدم سر صفحه اخر ببینم چطور تموم می شه. 

+ تاريخ سه شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۳ساعت 22:27 نويسنده مارال |
طبق روال عوض شدن 4 فصل امشب اومدم و قالب وبلاگم و عکس رو عوض کردم.امسال خیلی کمتر به وبلاگم سر زدم ولی همچنان برام عزیزه.هر چقدر هم سرم به فیس بوک و بقیه جاها گرم باشه باز هم اینجا برام یه چیز دیگه ست.امسال هم مثل بقیه سال های زندگیم پر بود از اشک و لبخند.اتفاقات بالا و پایین اما یه نگاه کلی که بهش می اندازم تقریبا خوب گذشت.و آروم تر از بقیه سال ها.نسبت به سال پیش و یا حتا دو سال پیش کتاب های بیشتری خوندم.تونستم 17 کیلو از وزنم و کم کنم و از دی ماه سال 92 هر روز راه رفتم و دیابتم و کنترل کردم.اینجا از کم کردن وزنم چیزی نگفتم چون می خواستم وقتی 30 کیلو کم کردم بگم اما فعلا نشده و من تو یک سال و دو ماه 17 کیلو کم کردم. که تاثیر زیادی روی ظاهرم و سلامتیم گذاشت.روزهای زیادی غم داشتم و با اشک راه رفتم ولی رفتم.خیلی روزها و شب ها سرد بود ولی رفتم... 

بهار طبق معمول همیشه زبان و موسیقیش رو در کنار درسش ادامه داد و تقریبا راضی بودم.خودم هم زبان و تا یه جایی ادامه دادم که هنوز تصمیم قطعی ندارم می خوام معلم خصوصی بگیرم یا بقیه لول های سفیر رو ادامه بدم.این برای بعد از عیده 

کتاب مشترکمون به انتخاب استاد گلشیری عزیز چاپ شد.دو تا داستان نوشتم.دو تا از داستان هام تو انشا و نویسندگی چاپ شد و از همه مهم تر خیلی دیدگاهم به خدا عوض شد و دست از گلایه کردن برداشتم و خیلی خیلی نزدیک تر از قبل شدم بهش.ممکنه این مدل نزدیک شدن من هنوز خیلی ایراد داشته باشه اما نسبت به سال های قبل که می سنجم بهتر شده بود. 

جای سفر تو زندگیم خالی بود غیر از شمال که چند باری جور شد و رفتم. 

اگه بخوام بنویسم خیلی طولانی می شه. 

امروز اینجا اومدم در حالی که همه کارهام تموم شده و فقط قسمت برقکاری مونده و یه کابینت شکسته که موکول شد به بعد از عید ظاهرا.خرید عیدمون و گذاشتیم برای شمال 

فردا وقت آرایشگاه دارم و سه شنبه صبح هم به امید خدا می ریم سمت شمال طبق روال همه سال ها که با خواهرام می ریم.امیدوارم بتونم روزهای خوبی رو پشت سر بگذارم و آرامش و استراحت کافی داشته باشم. این دو ماه خیلی سخت گذشت اما گذشت. 

الان من و بهار تو خونه تمیز و نقاشی شده ای هستیم که همه چیز مرتبه و سرجاشه. 

اهداف سال 94 رو حتما می نویسم.امیدوارم سال بسیار خوبی برای همه دوستای گلم باشه و همیشه دلتون خوش و لبتون خندون باشه. 

همگیتون و دوست دارم و ممنونم بابت بودنتون و حضورتون و دلگرمی ها و همدردی هاتون. 

شاید وقت شد و باز هم اومدم.ولی این پست رو به عنوان شادباش عید بپذیرید.

+ تاريخ شنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۳ساعت 20:38 نويسنده مارال |