ما همچنیان شلوغیم.هفته پیش در خدمت خاله پری بودم که از اون طرف کنسرت پاشایی هم رفتیم و واقعا خیلی خیلی خوب بود.فرداش هم تولد بهار و بدو بدو و کارها و یه جشن خوب و کامل گرفتم.حالا ایشالا سر فرصت عکس می ذارم براتون.دوستاش اومدن که خیلی باهاشون جوره.

پنجشنبه و جمعه هم از یه سردرد وحشتناک و ضعف و بی حالی رو به موت بودم و سر کلاس زبان فقط می خواستم کله ام و بکوبونم به دیوار از درد.

از دیروز یکم بهترم.دیروز هم رفتم یه جا فال شمع و پاسور که خیلی چرت گفت و اصلا خوشم نیومد.کلا من خیلی اعتقاد ندارم ولی برای فانش بد نیست.این دیروزیه دیگه خیلی چرت بود.

امروزم که مشغول نهار و کارای دیگه و الانم بهار زبان داره.

این روزا واقعا نمی  دونم باید اسم حس هام رو چی بذارم فقط این که کلا حس خوبی ندارم.و دلم می خواد وظایفم رو بیشتر به عنوان یه مادر برای دخترم انجام بدم و وقتی همه چیز تو زندگیش روبراه بود بمیرم.این پیرمرد ها و پیرزن های خیلی پیر رو که می بینم تو دلم بهشون می گم بابا خوش به حالتون که دارید نزدیک می شید.

همه چیز روتینه.من دارم زندگیم و می کنم و رفت و آمد و نظم و ترتیب هم هست و تا جایی که بشه بهار و شاد نگه می دارم و نمی ذارم تو زندگی چیزی بد بشه ولی کلا حس درونیم همونی بود که گفتم.یه جور بی تفاوتی و حس رخوت.

+ تاريخ یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393ساعت 16:52 نويسنده مارال |

امروز تولد ده سالگی گل خونه مون بود و من همه سعی خودم و کردم همه چیز خوب باشه.

تولدت مبارک گل مامان.همیشه بخند  و شاد باش و آروم.دوست دارم.مامان

+ تاريخ چهارشنبه بیست و سوم مهر 1393ساعت 23:59 نويسنده مارال |

باهات قهر نیستم.باز هم نماز می خوانم چون فکر می کنم استحقاق شکرگزاری من را داری و خدای بدی هم نباید باشی.لابد من هزار جای کارم ایراد دارد.ولی می دانی؟بریده ام.کم آورده ام.راستش با این نشانه های موقتی هم هیچ حالم بهتر نمی شود.فقط می خواهم بهت بگویم مراقب بهارم باش.این روزها ناراحت است.می فهمم. یک جور ناراحتی درونی.حرفش را نمی گوید ولی می فهمم که خوشحال نیست.نمی  خواستم ها.نمی خواستم که نتوانم مادر بهتری باشم.ولی هرکی نداند تو که می دانی زندگی تو گوشی های بدی زده.یک وقت ها به خودم شک می کنم که یعنی من ناخوداگاهانه انقدر بدم؟یا واقعا بدم و بی لیاقت و یک آدم و مادر افتضاح.هر چی همه بگویند خوبی و کم نمی گذاری خودم که می دانم چه خبر است.با هزار تا کیک آنا السا سفارش دادن و پول خرج کردن نمی توانم نقش بازی کنم. نمی توانم زور بزنم مادر خوبی باشم.من بدم و بیخود وقتی انقدر غر می زنم و انتظارم زیاد است و دست تنهام.اما تو که می دانی دوستش دارم.تو که می دانی می ترسم بابت هزار و یک چیز. اما خوب می دانم من در نهایت یک زن گوژپشت نیستم که توان صاف نگه داشتن شانه هام هم ندارم.بازی کثیف ست.نن نمی توانم و تمام.بهار اشک دارد مدام و تو جشم هاش شادی نیست. من خاک بر سر بدبختش کردم حتما.هیجی جز خوشبختی بهار نمی خواهم ازت.اگر دوست داشتی باز هم حرف بزنم یک معجزه نشان بده. یکهو دستم را بگیر و بیا رم بیرون .می خواهم یک بار هم که شده به حرفم عمل کنم و سکوت کنم در مقابل خداییت. انگار فایده ای هم ندارد و تو در نهایت کاری زا می کنی که خودت می خواهی.تصمیم گرفتی روالت این باشد و داری ادامه می دهی و من بی زور تر از این هستم که اصلا اعتراضی بکنم.پس راحت باش و ادامه بده. من فقط سکوت می کنم.شاید قهر باشد اسمش. شاید ناامیدی.شاید ...اما مطمئنم یک بنده خورد و ناچیز از شمار بندگانت کم شود هیچ اتفاقی توی کل دنیای بزرگت نمی افتد.خوش باش و به ابهت و بزرگیت و قدرتت بناز.من یک بنده بی ارزش مگر بیشترم. دهنم را می بندم و نگاه می کنم.

+ تاريخ دوشنبه بیست و یکم مهر 1393ساعت 1:57 نويسنده مارال |

تو چشای تو یه جادوی خاصی هست

تو نگاه تو انگار یه احساسی هست

غم دنیا رو فراموش می کنم

 وقتی به تو نگاه می کنم

تو همه عمر مثل تو رو ندیدم

یه جورایی خاطرت عزیزه عزیزم

از دیدن تو سیر نمی شه چشم من

به تو نگاه می کنم...

وقتی که نزدیکم به تو انگار

دلم می لرزه هر دفعه صد بار 

واسه حسی که به تو دارم

به تو نگاه می کنم

عزیز جونم نامهربونم

گوشه چشمی به این دل خونم

واسه حسی که به تو دارم

به تو نگاه می کنم

آروم جونم بدون تو دیگه نمی تونم

به خدا خسته ست این دل خونم

بدون تو دیگه نمی تونم

نمی تونم

به هوای تو تازه می شه حال من

وقتی که هستی خوب می شه احوال من

تور و دوست دارم

تا ابد کنارم باش

به تو نگاه می کنم...

 

 

+ تاريخ جمعه هجدهم مهر 1393ساعت 21:4 نويسنده مارال |

انقدر خسته ام که حد نداره.چند روزه عادت کردم به خواب زود هنگام...خخخ

انقدر این روزا خسته می شیم من و بهار و بدو بدو داریم که حد نداره.چند وقت پیش فکر می کردم آخه همه این کارها رو که پارسال هم داشتیم و البته خسته هم می شدیم ولی انگار امسال همه چیز بیشتر رو دور تند افتاده و من هرکاری می کنم طبق برنامه پیش برم که هم بهار به درساش برسه هم وقت برای استراحت و تفریح داشته باشه موفق نمی شم.آخر سر کشف کردم خب مارال جان موسیقی و زبانشون سخت تر شده به نسبت پارسال و این که درسای مدرسه اش هم حجمش زیاده و کلاس چهارم واقعا به خاطر زیاد شدن دو سه  تا درس سخت تره.حالا کم کم داریم به سمتی پیش می ریم که از پس برنامه هامون بربیایم.

ولی شبا زود می خوابم.یعنی بیشتر شبا 11 خوابم.البته که هر شب خواب افتضاحی دارم به خاطر سرماخوردگی ولی کلا بیشتر نمی کشم.البته 12 هم بوده.

حالا از فردا هم دوباره زبان و بدو بدو های مخصوص به خودش شروع می شه و کارم زیاد تر می شه.

چهارشنبه تولد مریم دوست دبیرستانم بود که طبق روال گذشته رفتیم جام جم ولی چون وقت اداری بود و وسط هفته به شدت سختم شد و خیلی دنبال جای پارک گشتم و کلی گشنمون بود و بالاخره هم 4 رسیدیم و مثل همیشه کلی خندیدیم.بهار هم این بار همراهم بود.

ماشین هم ایستگاه ظفر پارک کرده بودیم و برگشتنی تو پارک ملت جشنواره کودک و خوشگذرونی بود که خوب بود و جالب و بهار و من کلی کیف کردیم از بازی های فکریش و اینا.

پنجشنبه رو هم دوست داشتم.عالی بود...عصری هم تا ساعت 10 خونه ف کوچیکه بودم و خانوم شین هم اومد و تو وایبر با مهسا که آمریکاست حرف زدیم.دلم برا این دختر خوشگل تنگ شده...

من برم لالا...جمعه خوبی براتون آرزو می کنم.

+ تاريخ جمعه هجدهم مهر 1393ساعت 1:1 نويسنده مارال |

از وقتی یاد گرفتم نترسم که اگه آدما رو از دست بدم هرچند وابستگی هام بهشون زیاد باشه حالم بهتره.از وقتی فهمیدم می تونم بال و پری رو که خودم به یکی می دم رو خودم هم قیچی کنم آروم ترم.همه ما بارها و بارها شنیدیم فقط باید از خدا بترسیم.معنی این حرف و این روزا بیشتر می فهمم و درک می کنم.چون ترس از دست دادن همیشه بدترین حس ها بوده برام و دارم بهش غلبه می کنم.من نمی تونم بد باشم.نمی تونم بدخواه باشم و حسود.منکر خصوصیات بدم نیستم همانا غرور تو حس خوب بودن شیطان و به آدم نزدیک تر می کنه ولی بهم ثابت شده ذات بدی ندارم.برای همین خیلی احساساتی ام و فکرم درگیر آدمای زندگیم می شه اما جدیدا به کسی که قراره بهم نزدیک بشه فرصت دوباره نمی دم.در عین سادگی و مهربونی حواسمم خیلی جمعه.حواس خودم هم جمع نباشه اون بالاسری هزاران بار بهم ثابت کرده حواسش بهم هست.

 

+ تاريخ پنجشنبه هفدهم مهر 1393ساعت 8:2 نويسنده مارال |

دیروز از صبح نمی دونم چرا هرچی کار می کردم تموم نمی شد.غیر از اون یه بخش صبح که نشستم پای خوندن بقیه اش همش درحال جمع کردن و شستن و بردن و آوردن بودم..قرار بود 3 بریم ولی من تازه 3 خوابم گرفت و بهار طبق گفته خودم 3 و نیم بیدارم کرد ولی انقدر غر زدم و بی اعصاب بازی درآوردم که خودم خنده ام گرفته بود.کلا از خواب بپرم این مدلی می شم و اصلا انگار تو این دنیا نیستم.اصولا نباید به این بچه ها وعده و وعید داد.چون گفته بودم 3 اینم گیر داده بود 3 هی بهش می گفتم بابا جان فرقی نداره چند بریم که.آخرشم بالاخره رفتیم.ف کوچیکه اینا نیومدن به جاش حدیث و خواهرزاده اش رو سرراهمون برداشتیم و ماشین و یه خیابون بالاتر پارک کردیم و رفتیم.خیلی خیلی خوب بود.واقعا صدتای بوستان و تیراژه و میلاد نور.با امکانات عالی ولی خب اون قضیه محلش و اینا همچنان برای من جای سوال داره.بچه ها رو بردیم شهرموش ها.بهار قبلا البته با باباش رفته بود ولی این بار هم همون مقدار کیف کرد.من هم بدم نیومد در کل ورژن خودش و داشت و خیلی من و یاد نوستالوژی زمان خودم ننداخت.کارهای مرضیه برومند همیشه فوق العاده ست و در این شکی نیست و خیلی خوشحالم بهار تو یکی از کاراش آواز خونده...

قرار بود پولی خرج نشه ولی یه پیراهن خوشگل و شاد چشمم و گرفت که خیلی هم به بهار می اومد و براش گرفتم که تولدش بپوشه.هنوز هیچ ایده ای برای تولدش ندارم و به خودشم گفتم اصلا استرس بهم نده ببینم مودم چه طوریه.دوست داره چند تا از هم کلاسی هاش و دعوت کنه.

دیشب تو کورش که بودیم بهار همش دنبال یه چیزی می گشت برای من بخره.قبل از این که پیراهنش رو بخرم هم این مدلی می رفت سراغ شال فروشی ها و اینا.بعدشم رفت با پول خودش برام یه جفت گوشواره چوبی خیلی خوشگل خرید.خونه هم که اومدیم تندی برام چایی داغ کرد و ریخت.

تو راه برگشت ازم می پرسید مادر بودن سخته؟لذتش بیشتره یا سختیش و منم گفتم لذتش.می پرسید سختیش چیه؟همین کار کردن و پول خرج کردن و اینا.گفتم نه.بیشترین سختیش اینه که تو همش نگران بچه اتی و دلت می خواد آینده خوبی داشته باشه و از اون مهم تر من همیشه دلم می خواد تو شاد باشی...

نمی دونم این جور وقت ها که بهار سعی می کنه محبت های این مدلی به من بکنه دقیقا حسم چیه.هم خوشحالم هم این که دلم نمی خواد فکر کنه بابت محبت های مادرانه ام چیزی به من مدیونه.کلا توضیح دادن حس هام سخته.

روز خوبی داشته باشید

+ تاريخ دوشنبه چهاردهم مهر 1393ساعت 11:46 نويسنده مارال |

خب براتون گفنه بودم یه مدته عضو یه گروه تو فیس بوک شدم.پنجاهی ها.الان با یه سریشون تو وایبر فقط حرف می زنیم. و دیدارمون همون یه بار شد.اما یه مدت پیش از طریق یکی از کسایی که تو این گروه هم عضو بود و رفته بود عضو یه گروه دیگه شدم.اونجا عضوهاش کمتر بود و دور همی هاشون هم بیشتر بود.هفته پیش رفتیم شیان با چند نفرشون.بچه های بدی نبودن.چند نفر آقا و خانوم مجرد و یه سری متاهل و کلا از همه نوعی بودن.حس اون روزم و مودم خوب بود.مهمونای پنجشنبه هم جزو همونا بودن.ولی من از اون گروه دراومدم بنا به دلایلی.که یکیش یه سری پیشنهاد دوستی و اینا بود.سرگروه هرچی ازم خواست دلیلم رو نگفتم.ولی در کنار این مساله کلا این روزا حال و حوصله فیس بوک و ندارم خیلی.بهتون گفتم همه مطالب لبتابم و عکسهای چند سالمون که رو دسکتاب بود پاک شد؟متاسفانه.خیلی نمی خوام در موردش فکر کنم.حتا عکسای گوشیمم که عکسای شمال و اینا بود هم به خاطر سهل انگاریم پاک شد.حالادنبالشم بدم کسی که وارده برام ریکاوری کنه.

حالا امروز اینها می خواستن برن الموت.به من هم خیلی اصرار کردن ولی نرفتم.نمی دونم حسم چطوری بود و اونجا ممکن بود رو مود خوبی نباشم و این همه ساعت زهرمارم بشه.منم این مدلی ام دیگه.باید برای رفتن به جایی حس داشته باشم.در کنار این که اونجا زیاد برای بهار مناسب نبود و باباش هم هنوز از سفر برنگشته که بذارمش پیشش.

اما امروز قبل از این که بیام اینجا انقدر فضای خوبی داشتم که تو فکر رفته بودم یعنی اکه اونجا بودم حال خوش تری داشتم یا اینجا؟

ساعت 9 با بهار صبحانه مون رو خوردیم.خیلی دوست دارم وقتی خونه تمیز و مرتبه برای خودم سینی صبحانه رو ببرم توی اتاق کار و وقتی لم دادم روی مبل بشینم و بخورمش و برای چند دقیقه ذهنم آزاد باشه ولی امروز تا همین الانش حال جمع کردن خونه رو نداشتم و فقط یه بسته چرخ کرده درآوردم که کتلت برای ظهر درست کنم.خونه به هم ریخته بود ولی من رفتم و روی همون مبل آروم صبحانه ام رو خوردم و بعد هم یه صندلی گذاشتم زیر پام و کتابم رو خوندم.بیچارگان که واقعا با زیباییش داره من و بیچاره خودش می کنه.این کارم رو که جمله های قشنگ کتابایی که می خونم و می نویسم دوست دارم.حس خوبی داره.و چه قدر بعضی جمله ها و حس های این کتاب با حس های من شبیه هستش.

الانم بهار داره سازش رو تمرین می کنه و قراره بقیه مشق هاش هم بنویسه و من طبق قولی که دادم ببرمش کورش البته با ف کوچیکه این ها.

خیلی دارم رو خودم کار می کنم.که مود خوبم رو از دست ندم و نذارم فکر و خیال ها و مشکلات حال آروم این روزهام رو بگیره.

+ تاريخ یکشنبه سیزدهم مهر 1393ساعت 11:19 نويسنده مارال |

انقدر سرم گیج می رفت که نمازم و نشسته خوندم و آخر سر هم جایی نرفتیم.از ترس ترافیک و این که من انگار انرژی ندارم اصلا.می خوام یکم کتاب بخونم و بخوابیم.فردا ولی قول دادم به بهار ساعت 3 این طورا بریم سمت خونه ف کوچیکه و تو خلوتی ماشین و پارک کنیم و بریم کورش.واقعا صحبت در  مورد این پاساژ بزرگ خیلی زیاده و من ناراحت می شم به این فکر می کنم که چه قدر هزینه و نیروی انسانی براش صرف شده و سال ها مردم محلی تو رفت و آمد به خاطر ساختش تو زحمت بودن و حالا هم یک جایی ساختنش که افتضاح برای مردم اون اطراف مشکل ایجاد کرده و خواهد کرد.ترافیک شدید و سر وصدا...واقعا بی فکری هر چه تمام تر.

بیچارگان داستایوفسکی رو دارم می خونم.خیلی برام جذاب بوده تا الانش...

این دو هفته که زبان نداشتیم و واقعا نیاز داشتم.یکم تونستم به کارهای دیگه ام برسم.ولی بودنش هم خوب بود چون متوجه نمی شدم زمان چطور می گذره.

و اما بریم سر صحبت هایی که با مامان حدیث داشتیم.خیلی حرف زدیم ولی یه قسمتیش رو خیلی دوست داشتم.بهش گفتم من همیشه با خودم فکر می کنم چرا ادیان دیگه و مردمی که تو یه جایی غیر از ایران یا کشورای دیگه جهان سوم هستن  انقدر مثل ما عجز و زاری برای رسیدن به خواسته هاشون ندارن؟ما همش دست به دامن خداییم که این و بده و اون و بده و از این جور حرفا.اونا کلا در مورد  مریضی یا از دست دادن عزیزانشون هم منطقی تر هستن و آروم دعا می کنن.خیلی در این مورد صحبت کردیم و نتیجه هم از نظر من جالب بود.اونم این که اونا خواسته های منطقی دارن و برای رسیدن به چیزهایی که غیر منطقیه تلاش نمی کنن و وقت خدا رو نمی گیرن.

مثلا وقتی یکی از اعضای خانواده شون مرض می شه دعا هم می کنن ولی قبول می کنن و به نیروی پزشکی اطمینان دارن و می دونن اگر طرف نجات پیدا نکنه خب واقعا راهی وجود نداشته.

حالا همه این ها مثاله.خیلی خوبه ما بتونیم منطقی باشیم و انقدر تو گذشته زندگی نکنیم و فکر آینده هم ناراحتمون نکنه.

خودم رو می گم و دلم می خواد از خودم شروع کنم.برای من که با حس هام زندگی می کنم این کار سختیه ولی می شه از چیزهای کوچیک شروع کرد.من همش به خدا می گم فلان چیز و می خوام و حالا قبلا خیلی اصرار داشتم ولی الان می گم اوکی اگه به صلاحمه بده اما یه درصد در نظر نمی گیرم اصلا رسیدن به اون چیز منطقی هست؟و خب چی داشتنش و سخت می کنه؟این که هزار تا چیز وجود داره که اصلا منطقی نیست و راه و ناهموار می کنه.خب منطقی اینه که من دنبال خواسته ای باشم و براش تلاش کنم که منطق حکم می کنه.

هی هم وقت خدا رو نگیرم که تروخدا این و بده و اون و بده.

مثلا وقتی من متوجه شدم بهار قندش لب مرزه و اینا به هم ریختم و احساساتی شدم و حتا ناراحت بودم که بهار نباید بستنی اینا بخوره و به هول و ولا افتاده بودم اما بعد از صحبتامون با خودم کنار اومدم و خیلی راحت برخورد می کنم و برام جا افتاده این بچه قندش لب مرزه و نباید یه سری چیزا بخوره و خودش هم باید بدونه و رعایت کنه.همین.به همین راحتی...

می دونم از حرف تا عمل خیلی سخته ولی شما هم امتحان کنید.اگه مثل من خیلی احساساتی هستید و دنبال چیزهای غیر منطقی یکم فکر کنید.من دارم سعی می کنم از چیزهای کوچیک شروع کنم و تو خیلی موارد موازی باشم و اصلا خودم و اذیت نکنم.

+ تاريخ شنبه دوازدهم مهر 1393ساعت 23:53 نويسنده مارال |

این روزا هنوز خوب نشدیم.هم بهار فین فین می کنه هم من حسابی دهنم خشک شده و شبا نمی تونم راحت بخوابم.انقدر خسته ام که حد و حساب نداره.امروز ظهر با بهار غش کردیم ولی خب خوابی که به آدم آرامش نده هر چند ساعت هم که طول بکشه فایده نداره.امیدوارم هر چی می گذره به سمت خواب خوب پیش برم.

یکمی تونستیم با برنامه مدرسه خودمون و وفق بدیم و زندگیمون نظم پیدا کرده.تابستونی که گذشت بدک نبود.یه مسافرت شمال و گردش و مهمونی تو طول تابستون. یه شب این اخری ها رفتیم برج میلاد که جشنواره تابتونی داشت و خیلی خوش گذشت و خبوب بود.کلا حال درونی من خیلی به هیچی ربط نداره.مشاورم می گه گره های درونیت زیاده و باید هیبنوتیزم بشی و از این حرفا.همین طوری دارم ادامه می دم مشاوره رو.فقط یکم خنگ بازی دراوردم و وقت به موقع نگرفتم تا آذر وقت نداشت بهم بده.

مهمونای پنجشنبه برام هدیه های قشنگی آوردن و در کل می تونم بگم نه بد بود نه خوب.بعدش اما حدیث دعوتم کرد شب نشینی که تا ساعت 4 صبح با مامانش و خودش صحبت می کردیم و قلی زدیم و یکم با کلاه هاش عکس های بامزه انداختیم و در کل خوب بود.مادرش فلسفه و عرفان درس می ده و مشاور خانواده هم هست.اون از مقاله هاش برام خوند و منم داستانم و براشون خوندم و صحبت های جالبی می کرد حالا بعدا یه مورد که برام جالب بود رو می گم براتون.

صبح هم دوستم رفت بربری خرید و یه صبحانه مفصل خوردیم و برگشتم سمت خونه.سر راه رفتم گل خریدم و یک کیک خیلی کوچیک که بهار زیاد نخوره و اومدم خونه میز و چیدم و بهار خونه ه بود که با هم اومدن.دیروز تولد ه عزیزم بود.ف کوچیکه و آیدا و ف بزرگه هم اومدن و تولد بازی داشتیم.

امروز هم آروم بودم در کل.رو مود خوبم هستم.فقط یه موضوعی مدت هاست فکرم رو خیلی مشغول کرده که مربوط به سلامتیمه و بابتش خیلی نگرانم.برام دعا کنید.چند بار از دکترم وقت گرفتم و هی پشت گوش انداختم.اما راستش همین الان به این فکر کردم نباید نفوس بد بزنم و فعلا که یکم مودم خوبه نگرانیم و کنترل کنم.

نمی دونم چطور می شه.نمی دونم زندگی و دست سرنوشت من و مخصوصا تو موضوع عاشقانه زندگیم به کدوم سمت می بره.شاید بالاترین اضطرابم مربوط به همین باشه.ولی این روزا یکمی بهتر عمل می کنم و بیشتر با خودم کنار اومدم.

محمد ماموریته و این هفته بهار پیش خودمون بود.دخترکم امید و انگیزه خوبیه برام که خونه رو تمیز کنم.بخندم و حتا نفس بکشم.

بعد از دو سال که یا می اومدن ماهواره مون رو می بردن یا پارازیت داشتیم بالاخره وصلش کردیم.واقعا جای خالیش حس می شد چون من کلا اهل تی وی نگاه کردنم نیستم حتا ماهواره ای هم نیستم ولی باز یه وقتا صدای یه موزیکی میاد یا یه فیلم جالبی می بینم و کلی هم کانال کارتون داریم.

الانم بین دو تا نمازم اومدم این پست و بنویسم و احتمالا شام که بخوریم می ریم یه سر بیرون.می خواستیم بریم پاساژ کورش ولی ف کوچیکه گفت که الان خیابونای اطراف بسته ست.چون خیلی نزدی خونه اوناست.ولی احتمال زیاد فردا ساعت 4 بریم که خلوت تر باشه و ماشین هم دم خونه ف کوچیکه اینا پارک کنیم.

عیدتون مبارک...

خدایا هوای همه ما رو داشته باش.هوای دلامون.هوای خانواده و دوستان و نزدیکانمون.

خدایا یه دل خوش به همه بده.یه لبخند عمیق و آرامش

+ تاريخ شنبه دوازدهم مهر 1393ساعت 20:59 نويسنده مارال |