دو هفته برای ما زیاد جالب نگذشت.مریضی بود همش.خودمم دو روز گوش درد وحشتناک گرفتم.دیروز یکم بهتر شدم.یعنی می خوام بگم فقط سلامتی و سلامتی و سلامتی. 

این ترم زبان و خدا به خیر کنه چون واقعا هیچی بلد نیستم.حالا تصمیم گرفتم تو این هفته که تعطیلات زیاده و بهار هم کلاس زبان و موسیقیش تعطیله بشینم یکم سر فرصت بخونم. 

الان هم باید یه چیزی بخورم و راه بیفتم بریم کلاس زبان و این درحالیه که هفته پیش غیبت داشتم و لاش و هم باز نکردم. 

ولی کتاب ماه یخ زده رو بالاخره تموم کردم.این روزا اصلا حتا یه کلمه هم نمی تونم با محمد حرف بزنم.همه سعی من این بود که بتونیم در مورد بهار با هم هم عقیده باشیم و مساله جداییمون رو تربیتش تاثیر نذاره و همیشه هم من گذشت می کردم و باز هم هر جور بود می خواستم یه رابطه محترمانه ای حفظ بشه ولی این روزا مسائلی اتفاق می افته که گیجم کرده.مشاوره رفتنم ادامه داره و ایشالا آروم آروم همه مسائل رو حل می کنیم.همه سعی من اینه که بهار همیشه به باباش احترام بذاره.و یه حرمت سه نفره باقی بمونه ولی ظاهرا گوش های محمد بیشتر از هر زمان دیگه ای پنبه داره. 

دیروز روز خوبی بود.ظهر با یه عزیز همراه بودم در رستوران لمزی و عصر هم با بچه های داستان رفتیم تاتر مردی برای تمام فصول رو دیدیدم و با پارتی بازی خانوم کیانیان تونستیم بریم و از نزدیک رضا کیانیان عزیز رو ببینیم و باهاش عکس بگیریم.من واقعا دوسش دارم این هنرپیشه رو.خیلی هم شوخ بود و کلی سر به سرمون گذاشت.  

پاییز دوست داشتنی من داره می ره و من مطمئنم دلتنگش می شم و از خدا می خوام باز هم زنده باشم و پاییز سال بعد رو هم ببینم.یلداتون پیشاپیش مبارک دوستان

+ تاريخ جمعه بیست و هشتم آذر 1393ساعت 12:1 نويسنده مارال |

از چهارشنبه تا پنجشنبه شب استرس وحشتناکی رو رد کردیم.البته در نهایت ختم به خیر شد و من از همون اولشم خیلی خوش بین بودم.ولی خب مادره و نگرانی. 

چهارشنبه روز خوبی بود.از این جهت که یکم به اوضاع خونه رسیدم .تراس و سطحی شستم ولی باز هم خوب شد.دستشویی و حمام رو شستم و نظافت کلی انجام دادم.بهار اومد و عصری رفتیم سمت خونه ه .بهار موند و من رفتم پیش خانوم دکتر مهربون.وقتی برگشتم دیدم بهار بی حال روی مبل افتاده و داغه داغه.هرچی هم خورده بود بالا آورده بود.برگشتیم سمت خونه و پاشویه اش کردم و استامینوفن دادم.پنجشنبه دوره دبیرستانی ها بود.برای همین هم قرار شد به جای چهارشنبه  پنجشنبه بره پیش باباش و تا شنبه بمونه که با من بیاد مهمونی.شب تا صبح از استرس نخوابیدم و همش تبش و چک می کردم.چند بار بیدارش کردم و بردمش دست و پاش و شستم و دستمال خنک گذاشتم رو سر و صورتش.چند لحظه چرتم گرفت دیدم بهار با همون بلوزی که تنش بود با یه حالت ناراحت گفت:مامان و سریع بیدار شدم و باز چکش کردم. 

صبح با پدرش بردیمش درمانگاه.گفتم چیز خاصی نیست و بعدش برمی گردیم و حاضر می شیم و می ریم مهمونی.ولی اونجا دکتره یکم معاینه اش کرد و دلش و فشار داد و گفت من مشکوکم به آپاندیس.دنیا دور سرم چرخید ولی همش حس می کردم چیزی نیست و دکتره هم گفت من محض اطمینان می گم ببرید آزمایش اورزانسی انجام بدید.بردیمش آزمایشگاه و ادرار و خون و برگشتیم خونه من اصلا نگران نبودم و فکر نمی کردم چیزی باشه.محمد رفت جواب بگیره که یهو دچار استرس شدم.همیشه می گم نقطه ضعفی که می تونه من و از پا بندازه مریضی بهاره...مثل دیوونه ها هرچی گیرم می اومد می خوردم و دست هام یخ کرده بود.بعد زنگ زدم به محمد که گفت آره و مثل این که آپاندیسه دنیا دور سرم چرخید.خودشم گریه می کرد و ترسیده بود منم درونم ملتهب بود ولی خونسرد پا شدم خونه رو مرتب کردم و هی سر به سرش می ذاشتم.خواهرم از مشهد زنگ زد.ف بزرگه.یه روزه رفته بودن نمی خواستم نگرانش کنم ولی مجبور بودم بگه که برامون دعا کنه... 

همشون عاشق بهار هستن و حسابی نگران شده بودن.رفتیم بیمارستان و دوندگی هامون شروع شد چند جور دکتر مختلف معاینه اش کردن.یه آزمایش ادرار دیگه و سونوگرافی و خلاصه در نهایت گفتن چیزی نیست و اون نشونه هایی که تو آزمایشش بوده به خاطر تب هم می شه و ... 

خدایا هزار بار شکرت.می دونم آپاندیس چیز سختی نیست ولی تصور این که بهار بره زیر تیغ جراحی حالم و بد می کرد. 

پنجشنبه که برگشتیم لباساش و عوض کرد و خوشحال و خندان با پدرش رفت خونه مادربزرگش و دختر عموش هم اونجا بود و کلی بازی کرده بودن. 

جمعه هم به خاطر استرس و خستگی روز قبلش اصلا حال نداشتم برم کلاس و حدیث هم پایه بود و نرفتیم.عوضش رفتیم دیزی خوردیم و بعدش هم ماشین و بعد از یه مدت طولانی بردیم کارواش که الان عروس شده جیگرم. 

دیروز هم فقط خونه بودم.بهار برگشت و بعد از دوساعی خواب نشست سر درس و مشقش که خیلی هم بود. 

+ تاريخ یکشنبه بیست و سوم آذر 1393ساعت 9:1 نويسنده مارال |

سلام صبح پاییزی سردتون به خیر و شادی.این چند وقته خیلی درگیر بودم.مخصوصا ماشین.دو سه روزی خراب بود و تعمیرگاه و بعدشم که گرفتمش باز گازش ایراد داشت و دوشنبه هم که داستان بودم به علت این که بنزین نداشت و تو سراشیبی هم گذاشته بودمش روشن نشد و منم متوجه نشدم مشکل این بوده و برگشتم و ماشین همون جا موند و دیروز تعمیرکاره اومد درستش کرد و گفت خودت مقصر بودی.واقعا هیچی از ماشین سرم نمی شه. 

من و بهار سرماخوردیم.من گوشام حسابی چرک کرده و از دیروز داریم دارو می خوریم.بهار تا پارسال انقدر مریض نمی شد چون حرف من و گوش می کرد ولی امسال کلاه نمی ذاره.زیرپوش نمی پوشه و از این جور چیزا. 

مبصر هم شده و کلی ذوق داره.دیروز مدرسه نرفت و امروز هم نباید می رفت قاعداتا ولی مثل این که خانومشون یه هفته یه هفته مبصرشون می کنه و اینم دوست داشت از وقت مبصر بودنش استفاده کنه. 

همچنان درگیر سردردهای گاه و بیگاه میگرنیش هستیم و بعضی وقتا خیلی اعصابم خورد می شه. 

با محمد اصلا کاری ندارم.هنوز نتونستم باور کنم زندگیم و از دست دادم.هنوز درگیر گذشته ها و خاطراتم و هنوز باورم نمی شه ما با هم نیستیم و شاید اون ته قلبم یکمی هم علاقه باشه ولی از یه طرف هم اصلا نمی تونم دوباره تو اون شرایط قرار بگیرم.الان خیلی جاهای خالی هست ولی نمی تونم منکر این بشم که خیلی چیزا فرق کرده و من آرامشم بیشتر شده. 

من درگیر گذشته هام.خیلی زیاد.هنوز از مرگ بابا و مامانم و قضیه جداییم نکشیدم بیرون ولی راستش همون روحیه مبارزه جویی داره کمک می کنه و من دست و پا شکسته و زمین خورده ادامه می دم و ادامه می دم چون چاره ای جز ادامه دادن نیست. 

زبان من و بهار و موسیقیش و درساش بیشتر و سخت تر شده و امسال واقعا خسته شدم.فقط دلم یه دوره تعطیلی و بی قیدی می خواد. 

ببخشید من کامنتا رو نمی رسم تایید کنم.

+ تاريخ چهارشنبه نوزدهم آذر 1393ساعت 7:33 نويسنده مارال |

این جمله رو همین الان به دخترکم گفتم.قربونت برم.رفت حموم.قبلش بهم گفت مامان یه خبر خوب برات دارم.خبر خوبش حالم و خوب کرد.گفت که امروز تو ریاضی همه رو درست و کامل حل کرده و یه بار هم جواب یه سوال رو فقط اون می دونسته و یه بار دیگه هم اشکال خانومشون رو که داشته یه سوال رو غلط جواب می داده درست کرده و هم امتیاز مثبت گرفته هم دو تا ستاره.و من هم بوسش کردم و بهش گفتم من به تو افتخار می کنم و وقتی این طوری برای من نمره های خوب می گیری و درست خوبه من احساس می کنم تمام خستگی هام آب می شه و می ره توی زمین.کاش می شد حال درونیم بهتر بشه... 

امروز وقت دکتر داشت.برای میگرن خفیفی که داره.چیز خاصی نگفت فقط همین که پرپرانول رو روزی دو تا بخوره و اگه زیاد سردرد گرفت حتا ژلوفن یا استامینوفن کدوئین.محمد قرار بود بیاد که دیر اومد و ما کارمون تموم شد و خودمون برگشتیم.هی هم غیر منطقی پشت تلفن می گه دکتره بیخود کرده می گه بهار ژلوفن بخوره...لابد یه چیزی می دونه.نگفت حتما که گفت اگه سردرد شدید گرفت...من رو خوب بودن و تخصص دکتره شک ندارم. 

این روزهای ما هم می گذره.خودم که قرصام و هر روز مرتب می خورم و بهار هم صبح ها تیروئید و دو تا متفورمین و صبح و شب هم پرپرانول.خب نارارحتم که دخملی باید این همه قرص بخوره ولی باز هم خدا رو شکر می کنم مریضی بدتری نداره.خدا رو شکر می کنم سریع فهمیدم وضعیت قندش مرزه و باید جلوش رو بگیرم.اولش خیلی هول کرده بودم اما الان کم کم رو روال افتادیم و من سعی می کنم چیزای مقوی رو جایگزین مواد قندی بکنم. 

دی ماه که آزمایش های جدید و بدیم و بریم دکتر معلوم می شه وضعیت چطوره و از اون به بعد یک کمی وضعیت بهتر می شه. 

صبح تعمیرکاری که همیشه ماشین و بهش می سپرم اومد و ماشین و برد.بهم گفت تا فردا شب منتظرش نباش و ما هم امروز تا دکتر بهار و برگشت با آژانس رفتیم و فردا هم زبان داره.میوه هم نداریم که بدون ماشین سخته برم بخرم. 

در هر صورت امروز یک کمی بهتر بودم و سر حال تر.این جور وقتا رو هوا می قاپم حال خوبم رو. 

الانم باید ده تا سوال ریاضی بهار رو طرح کنم و از حموم اومد بیرون حل کنه و مشقای زبانش رو بنویسه و سازش رو تمرین کنه و شام هم فیله براش کباب می کنم با نون بخوره و زودتر بخوابیم. 

خدایا بابت همه نعمت هایی که بهمون دادی شکرت می کنم. 

خدای هوای هممون رو داشته باش 

خدایا به قلبمون شادی و آرامش بده 

خدایا مراقب همه بچه های دنیا باش 

خدایا این ماشین ما هم خرج زیادی برنداره

+ تاريخ شنبه هشتم آذر 1393ساعت 19:7 نويسنده مارال |

فقط در وصف حالم می تونم همین و بگم.پوففففف.دقیقا نمی دونم چمه اما اصلا حال و حوصله ندارم.صبح خدا رو شکر یه شرایطی پیش اومد که رفتم بهشت زهرا.خواستیم بریم سر خاک پاشایی ولی از دکه داره که آدرس پرسیدیم گفت بستن و باید از پشت نرده ها ببینید و منم با خودم گفتم مگه می خوایم بریم نمایشگاه.دلم می خواست برم سرخاکش و شاخه گلی رو که براش خریدم ببرم و یاسین و فاتحه بخونم.دیگه برگشتیم.نهار مرغ گذاشتم و یکم خوابیدم و ه اومد.خدا رو شکر که خواهرهام و دارم.و تنها نیستم.بهار هم الان اومد تقریبا.کارهاش و چهارشنبه کرده و مونده فقط یکم سازش رو تمرین کنه. 

فردا وقت دکتر داره و وقتی اومد باید سریع بشینه سر مشقاش و تمرینای زبان یکشنبه اش که وقتی می ریم و برمی گردیم وقت کم نیاره 

ماشین هم صبح زنگ بزنم بیاد ببره ببینم کی می ده.اون بار که تا عصری حاضرش کرد برام. 

در هر صورت این روزا خیلی دارم به خودم و حالت های درونیم فکر می کنم.چه خوب می شد می تونستم همه آدمایی که به نحوی تو زندگیم حضور دارن و شرایطم رو همون طور که هست بپذیرم و انقدر ذهن خودم و مشغول نکنم.کاش می تونستم یکم صبور تر باشم و صد البته خونسرد تر.کاش یا واقعا خنگ بودم یا می تونستم راحت خودم و به خنگی بزنم. 

کاش می شد همیشه تو یه شرایطی باشم که انقدر بی حوصله نباشم.کلا دور خودم دارم می چرخم. 

در کل که به زندگیم فکر می کنم تقریبا یه سری چیزا مرتبه.یعنی من به عنوان یه مادر دارم سعی می کنم وظایفم رو انجام بدم و برای بهار وقت می ذارم و مراقب همه اوضاع خونه و خرج و مخارج هستم و به عنوان یه زن و آدم هم دارم زبان رو نصفه نیمه هم شده می خونم و تو کارگاه داستان شرکت می کنم و کارای معمولی دیگه.ولی یه چیزی این وسط درست نیست.البته خیلی چیزا درست نیست و سر جاشون نیست.یه وقتا بین این همه دلیل که قلب من و بیقرار کرده سردرگم می شم که کدومشون مهم تر و برجسته تره ولی به نتیجه نمی رسم.یه وقتا فکر می کنم اگه یه سری موارد پر رنگ تر حل بشه من حالم خوب می شه؟همین الان به این فکر کردم که اگه خیلی پولدار بودم و می تونستم هر چی دوست دارم بخرم و هر کشوری دوست دارم برم مسافرت این حال درونیم چطور بود. 

+ تاريخ جمعه هفتم آذر 1393ساعت 19:11 نويسنده مارال |

خیلی طول کشید.هنوز هم خیلی چیزا هست که من هنوز نتونستم راست و ریستش کنم.وضعیت بهار و می گم که دو روز در هفته می ره پیش پدرش.خیلی چیزا رو جا می ذاره.من دلم براش تنگ می شه.هر وقت بهانه گیری می کنه یا با هم ناسازگاری می کنن به من زنگ می زنن.همیشه خیلی خودم و درگیر می کردم که همه چیز و مدیریت کنم.و انقدر حرص می خوردم که حد نداره.ولی این روزا دارم تمرین می کنم.تمرین می کنم تو مسائلشون دخالت نکنم.تمرین می کنم از دو روز تنهاییم لذت ببرم و به کارهای عقب افتاده برسم.امروز شونصد بار بهار زنگ زد که من دوست ندارم با بابا برم مهمونی دوستاش و می خوام برم خونه عمو.محمد هم هی می گفت بگو اجازه نمی دی.ولی من نمی تونستم دخالت کنم.گفتم خودت می دونی و به من مربوط نیست.الان حس بهتری دارم.صد در صد تو مسائلی که لازم باشه و خدای نکرده خطری بهار و تهدید کنه دخالت می کنم اما تو یه سری موارد نمی تونم و توان و حوصله اش رو هم ندارم. 

شاید قسمت بشه و فردا برم بهشت زهرا و صد البته سر خاک پاشایی

+ تاريخ جمعه هفتم آذر 1393ساعت 1:33 نويسنده مارال |

انقدر امروز از صبح گریه کردم که الان یه ژلوفن خوردم و هنوز اثر نکرده.خب دیگه این جوریه یه چیزایی هست روی دلم سنگینی می کنه که حتا نمی تونید تصورش رو بکنید.من خیلی وقته یاد گرفتم هر طوری هم هست خودم و سرپا نگه دارم.خانومی همیشه اون وقتا که از مشکلاتت می گفتی و می رفتم فیس بوکت رو می دیدم با خودم فکر می کردم این که این همه مشکل داره چطور انقدر تو عکسا سرحاله و خوش تیپ.حالا مدت هاست منم این طوری شدم.تو عکسام می خندم.تیپ می زنم و همیشه خوب می گردم ولی اینا دلیل بر این نیست که مشکلات از سر و روم بالا نمی ره. 

امروز مجبور شدم یه تصمیم بگیرم.تصمیمی که دلم خیلی بهش راضی نیست و برای گرفتنش یک سال و نیم بیشتر فکر کردم و هر بار موکولش کردم به فردا و فردا و گاهی هم فراموشش کردم و دلم و خوش کردم به همون موقعیتی که داشتم و گفتم خب همین خوبه. 

ولی دیگه نمی شه و ظاهرا مجبورم بر خلاف قلبم این تصمیم و بگیرم. 

حال خوشی ندارم.ف کوچیکه اومد اینجا و حالم بهتر شد و سرحال شدم چون حوصله ام سر رفته بود. 

خدایا من خودم و تو بغل تو انداختم.ولی ظاهرا نمی بینی یا نمی خوای جوابی بدی شاید هم اصلا این تصمیم رو قبول داری و به صلاحمه. 

ماشین صفحه کلاج تموم کرده و تو پارکینگه و تا شنبه نباید تکونش بدم.واقعا جای خالی ماشین خیلی داره خودش و نشون می ده.دارم می فهمم بی ماشینی خیلی سخته. 

چند تا علت دیگه هم داره حال بدم.کلا امروز رو مود خوبی نیستم.دلم می خواست فردا برم بهشت زهرا.هنوزم امیدوارم بشه.ماشین که نیست تا ببینیم.

+ تاريخ پنجشنبه ششم آذر 1393ساعت 16:0 نويسنده مارال |

الان بیست دقیقه ست از خواب بیدار شدم و خوابم نمی بره دیگه.معمولا روزهایی که تعطیله ناخودآگاه ساعت 6 بیدار می شم.چون ساعت رفتن بهار به مدرسه ست.ولی دیگه 5 نوبره.دیشب رفتیم دیدن خانوم دکتر مهربون و دوست داشتنی.من نسبت به مشاوره رفتن هم مثل انتخاب دوست جدید وسواس شدم و با ترس دارم می رم جلو.انگار یه جور حالت دفاعی گرفتم و قراره تا ببینم خانوم دکتر یه اشتباه کوچیک داره بی خیالش بشم.نسبت به حرف هایی که می زنه خیلی حساس شدم و اگه حس کنم داره قضاوت می کنه تو خودم می رم.البته از نظر ذهن حساس من تا الان نمره این خانوم دکتر جدید 19 بوده.و حالا فکر کنید من انقد روی بهار حساسم دارم می برمش پیش این و مساله برام حساسیتش بیشتر شده که بهار قراره بجران های بلوغش رو و کلا درونش رو پیش کی خالی کنه و آیا این خانوم مشاور توانایی این رو داره که مسیر درستی رو به بچه من نشون بده.می دونم خیلی دیوونه شدم ولی دست خودم نیست.بیشتر از دو یا سه نفر مشاوره و حتا بیشتر از دوران نوجوانیم به این طرف مشاوره گرفتم که فکر هم می کردم عالی ان و راهنمایی هاشون بی نظیره ولی بعد دیدم نه.البته خیلی جاها هم خوب بودن.ولی کلا هر کدوم یه مشکل اساسی داشتن.می دونم شاید بعضی ها اعتقاد داشته باشن مشاوره رفتن کلا کار درستی نیست و از این حرفا.ولی من نیاز دارم.حداقل الان نیاز دارم.به خاطر این که خیلی جاها نمی دونم باید در مقابل بهار و خواسته هاش چی کار کنم.برای این که تمام تلاشم اینه که دختری بار بیارم که بتونه گلیم خودش رو از آب بکشه بیرون.آدمی که بر خلاف من تو زمینه های احساسی و اجتماعی زندگیش بتونه موفق بشه و شخصیت قوی تری نسبت به من داشته باشه. 

من خیلی احساساتی ام و اشکم برای هر چیزی دم مشکمه.جدیدا سعی می کنم خودم و اصلا درگیر زندگی کسی نکنم و تا حد ممکن به کسی نزدیک نشم چون در این صورت با یکم تغییر رفتار اون می ریزم به هم.کلا توضیح دادن شخصیت پیچیده من کار حضرت فیله.خخخ 

دیشب نیم ساعتی بهار باهاش صحبت کرد.من بیرون درونم ملتهب بود.دستام عرق کرده بود و حس می کردم قلبم یخ شده.فکر می کردم با همین یه جلسه معلوم می شه که بهار به چی فکر می کنه و اصلا از وضعیت کنونی من و خودش راضی هست یا نه و خیلی چیزای دیگه که به خاطر درون گرا بودنش نمی تونم متوجه بشم.ولی بعد که رفتم تو خانوم دکتر بهم گفت دختر باهوشی داری و وقتی ازش پرسیدم چی ازش فهمیدین گفت بچه ها به زمان نیاز دارن که اعتماد کنن و حرفاشون و بزنن.اما چیزی که من و خوشحال کرد این بود که بهار خیلی مشتاق بود باز هم با خانوم دکتر حرف بزنه و کلی حرف داشت.

+ تاريخ پنجشنبه ششم آذر 1393ساعت 5:36 نويسنده مارال |

این روزا پاییز خیلی پررنگ و دوست داشتنی شده.وقتی می ریم بیرون همش چشمم می افته به رنگ های قشنگ برگ ها.و دیروز از ته دلم آرزو کردم یه شرایطی پیش بیاد که بتونم به سمت شمال برم و غرق بشم تو برگ های زرد و قرمز و نارنجی.این هفته فقط جمعه فرصت دارم چون تعطیلات بین دو ترمه که متاسفانه برنامه ریزی لازم رو برای رفتن مثلا به یه تور یه روزه به شمال نکردم.ولی واقعا دوست دارم برم و زیبایی ها رو ببینم.حالا شده تنها باشم و هندزفری تو گوشم باشه.باید ببینم تا هفته بعد چه اتفاقی می افته. 

از تموم شدن پاییز قلبم می گیره واقعا.ولی خب دیگه خاصیت دنیا همینه.بهار خانوم حسابی مشغول درس و ساز و زبانه و با این که من زیاد با زبانش مخصوصا کاری ندارم دارم می بینم که پیشرفت کرده.گاهی اشکالاتش روازم می پرسه.گاهی با هم حرف می زنیم.درساش رو هم خوب می خونه.فقط من یکم سختگیریم تو درسای حفظ کردنی مثل اجتماعی و علوم زیاده.بهار تو حل مسائل ریاضی خوبه و والا انقدر همیشه خوب بوده درساش که من و بد عادت کرده و من همش کامل می خوامش و البته این مساله تو زبان و موسیقی هم صادقه.منتها دارم رو خودم کار می کنم که حساس نشم و گاهی بهش می گم که لازم نیست عالی باشی و همین که از پس همه چیز برمیای خوبه و از این حرفا.معلمشون بهار رو مسوول کتابخونه کلاسشون کرده.البته بهار با بغل دستیش رو ولی مدیریت با خودشه.بهار به دوستش می گه چی کار کنه و چی بیاره و مصممانه داره کارهاش و درست می کنه و می خواد دفتر درست کنه.امروزم ده جلد کتاب برد مدرسه و منم بهش گفتم که حتما باهات همکاری می کنم و تو از پسش برمیای و این که مراقب کتاب هات باش و مدیریت خوب از همه چیز مهم تره. 

واقعا از این نظرها به من نرفته چون من تو مدرسه به غیر از شیطونی کارای این مدلی نمی کردم.خخخ 

ادامه مطلب هم بدون رمزه.اگه دلتون خواست بگید که داستان کامل رو بذارم بخونید.چیزی که برام جالبه اینه که عکسم و داستانم به هم خیلی مربوطه.30 مرداد من حس های بی نظیری رو تجربه کردم و این عکس رو همون روز گرفتم و شادی از چهره ام می باره.در کنار این که حس داستانم بی ربط به شادی اون روزم نیست.یکم پیچیده گفتم.خخخ


ادامه مطلب
+ تاريخ چهارشنبه پنجم آذر 1393ساعت 7:28 نويسنده مارال |

وقتی چند روز پشت سر هم بدو بدو داریم و درگیر کلاس و رفت و آمد هستیم و البته یه شرایطی هم پیش میاد که صبح زود بیدار بشم و بعدش هم دیگه نخوابم این می شه که از 8 شب خوابم می گیره.و رسما یه شب 8 و نیم سر جامون بودیم و 9 و نیم خوابم برد.یعنی از عجایب شخصیتی منه که انقدر زود بخوابم.منی که عاشق شبا بیدار بودن هستم. 

امشب هم از اون شباست که چشمام داره بسته می شه. 

ایشالا خدا یه فرصت طلایی عطا کنه که بیام و حسابی بنویسم و عکس بذارم. 

داستان دو نخ سیگار تو مجله انشا و نویسندگی چاپ شد و بسیار ذوق زده شدم. 

+ تاريخ سه شنبه چهارم آذر 1393ساعت 21:41 نويسنده مارال |